جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آدم در لغت نامه دهخدا

آدم

[دَ] (اِ) در تداول امروزي مرادف مردم. آدمي. آدميان. اِنْس. ناس.(1) || خادم. ج، آدمها. || (ص) نيک تربيت شده. مؤدب.
- امثال: آدم از کوچکي بزرگ ميشود؛ خضوع و فروتني سبب بزرگي مرد شود.
آدم به آدم بسيار ماند؛ آنکس نيست که گمان برده ايد.
آدم به آدم مي رسد؛ مردمان بايد بيکديگر مدد و ياري دهند.
آدم به آدم ميرسد کوه بکوه نميرسد؛ هرچند سالها يا مرحله ها از يکديگر دور بوديم و اميد ديدار نداشتيم اکنون باز يکديگر را ديديم.
آدم با آدم خوش است؛ لذت حيات در معاشرت و خلطه و آميزش است.
آدم با کسي که علي گفت عمر نميگويد؛نفاق پس از اتفاق نيکو نباشد.
آدم بدحساب دو بار ميدهد؛ بدمعاملگي موجب زيان و خسران است.
آدم بي اولاد پادشاه بي غم است؛ پرورش و تربيت اولاد سخت دشوار باشد.
آدم تا کوچکي نکند بزرگ نشود؛ خضوع مايهء رفعت قدر و بزرگي است.
آدم حسابش را پيش خودش ميکند؛ از شرمگني و حجب ديگران استفادهء سوء نبايد کردن.
آدم دو بار به اين دنيا نمي آيد؛ بايد از لذات حيات هرچه بيشتر تمتع برد.
آدم دو دفعه نمي ميرد؛ گاه دفاع از حق و حقيقتي رعب و هراس ناسزاوار است.
آدم که از زير بته بيرون نيامده است؛ همه کس را اقربا و خويشان باشد.
آدم لخت کرباس پهنادار خواب بيند؛ اميد و طمعي نابجاست.
آدم مال را پيدا ميکند، مال آدم را پيدا نميکند؛ از صرف مال در جاي خويش دريغ و مضايقت سزاوار نيست.
آدم نترس سر سلامت بگور نميبرد؛ ناپروائي و بي باکي سبب مرگ و هلاکت تواند بود.
آدم ندار را سر نميبرند؛ المفلس في امان الله.
آدم نفهم هزار من زور دارد؛ نادان غالباً در آنچه نداند ستيز و لجاج کند.
آدم نميداند بکدام سازَش برقصد؛ هر ساعت رايي ديگر دارد.
آدم يک بار پايش بچاله ميرود؛ از مصائب پند گيرند.
آدم يک دفعه ميميرد؛ ترس و هراس از مرگ سزاوار شجعان نيست.
همانقدر که آدم بد هست آدم خوب هم هست؛ همهء مردمان را ذمائم اخلاق نباشد.
(1) - در بعض نسخه هاي چاپي شاهنامه دو بيت به صورت ذيل هست :
بجز مغز مردم مدهْشان [ ماران را ] خورش
مگر خود بميرند زين پرورش
دواي تو جز مغز آدم چو نيست
بر اين درد و درمان ببايد گريست.
اما در نسخهء خطي قديم که در حدود 800 ه . ق. کتابت شده بيت دوم وجود ندارد و سستي کلمات آن نيز گواه مصنوع و موضوع بودن آن است. کلمهء آدم به معني مردم از استعمالات عوام است و من در کتاب هاي پيشينيان نيافته ام.

کلمات مشابه