جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آخال در لغت نامه دهخدا

آخال

(اِ) سقط. افکندني. نابکار. حشو. فضول. بدترين چيزي. (فرهنگ اسدي، خطي). و اين کلمه صورتي از آشغال متداول امروز است :
از عمر نمانده ست برِ من مگر آمرغ
در کيسه نمانده ست بمن بر مگر آخال.
کسائي مروزي.
از بس گل مجهول که در باغ بخنديد
نزديک همه کس گل معروف شد آخال.
فرخي.
اي مشکفشان زلفين اي غاليه گون خال
با هر دو بود غاليه و مشک چو آخال.
قطران.
جاهي و جلالي که بصندوق درون است
جاهي و جلالي است گران سنگ و پرآخال.
ناصرخسرو.
|| تراشهء چوب و قلم و خس و خاشاک و رُفتهء جاروب :
دامن تردامنان عقل در آخال کش
ساعد هودج کشان عشق پر خلخال کن.
سنائي.
|| جُفاء. جفال. آب آورد :
دُرِّ معني در بن درياي عزلت جاي ساخت
وز پي دعوي بروي آبها آخال ماند.
سنائي.
و رجوع به آشغال شود.

کلمات مشابه