جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت ابوالحسن در لغت نامه دهخدا

ابوالحسن

[ اَ بُلْ حَ سَ ] (اِخ) شهيد. از قدماي شعراي بلخ، معاصر رودکي و در شعر هم سنگ او بوده است. صاحب شاهد صادق گويد او در 325 ه . ق. درگذشته است و در فهرست ابن النديم ذيل ترجمهء محمد بن زکرياي رازي آمده است: و کان في زمان الرازي رجل يعرف بشهيدبن الحسين و يکني اباالحسن يجري مجري فلسفته في العلم لکن لهذا الرجل کتب مصنفه و بينه و بين الرازي مناظرات و لکل منهما نقوض علي صاحبه. اگر پدر ابوالحسن حسين باشد محتمل است که مراد صاحب فهرست از ابوالحسن همين شاعر شهير باشد ولي در آنجا که کتب محمد بن زکرياي رازي را تعداد ميکند در دو جا بجاي شهيد سهيل آورده است و از اينروي نميتوان دانست که کدام يک از دو کلمه اصل و کدام تصحيف است و محمد عوفي در جوامع الحکايات گويد: آورده اند که شهيد شاعر روزي نشسته بود و کتابي ميخواند جاهلي بنزديک او درآمد و سلام کرد و گفت خواجه تنها نشسته است گفت تنها اکنون گشتم که تو بيامدي از آنکه بسبب تو از مطالعهء کتاب بازماندم. رودکي دربارهء اين شاعر گويد:
شاعر، شهيد و شهره، فرالاوي
وين ديگران بجمله همه راوي.
و در مرثيهء او گويد:
کاروان شهيد رفت از پيش
زان ما رفته گير و مي انديش
از شمار دو چشم يک تن کم
وز شمار خرد هزاران بيش.
و فرخي گويد:
از دلاويزيّ و ترّي چون غزلهاي شهيد
وز غم انجاميّ و خوبي چون ترانه ي بوطلب.
و باز گويد:
شاعرانت چو رودکيّ و شهيد
مطربانت چو سرکش و سرکب.
و نيز در جاي ديگر او را به حسن خط توصيف کرده است چنانکه در مدح ممدوح گويد:
خط نويسد که بنشناسند از خط شهيد
شعر گويد که بنشناسند از شعر جرير.
و دقيقي گفته است:
استاد شهيد زنده بايستي
و آن شاعر تيره چشم روشن بين
تا شاه مرا مديح گفتندي
بَالفاظ خوش و معاني رنگين.
و منوچهري راست:
از حکيمان خراسان کو شهيد و رودکي
بوشکور بلخي و بوالفتح بستي هکذي.
و هم او راست:
و آنگاه که شعر پارسي گوئي
استاد شهيد مير بونصري.
ولي از سوء حظ از اشعار اين شاعر شهير جز معدودي بطور مثال در فرهنگها و يکي دو قطعه در تذکره ها به دست نيست:
پيش وزرا رخنهء اشعار مرا
بيقدر مکن بگفت گفتار مرا.
يک تازيانه خوردي بر جان از آن دو چشم
کز درد او بماندي مانند زرد سيب
کي دل بجاي داري پيش دو چشم او
گر چشم را بغمزه بگرداند از وريب
يارب بيافريدي رويي بدين مثال
خود رحم کن بر امت و از راهشان مکيب.
گر ز تو خواسته نيابم و گنج
همچنين زاروار با تو رواست
باادب را ادب سپاه بس است
بي ادب با هزار کس تنهاست.
کُرد از بهر ماست تيريه خواست
زآنکه درويش بود عاريه خواست.
برگزيدم بخانه تنهائي
از همه کس درم ببستم چست.
بسخن ماند شعر شعرا
رودکي را سخني تِلْوِ نبي است
شاعران را خه و احسنت مديح
رودکي را خه و احسنت هجيست.
همي نسازد با داغ عاشقي صبرم
چنان کجا بنسازد بَنانْج باز بَنانْج.
پي مهد اطفال جاهت سزد
که عقد ثريا شود بازپيچ.
عطات باد چو باران دل موافق خويد
نهيبت آتش و جان مخالفان پُده باد.
دهان دارد چو يک پسته لبان دارد بمي شسته
جهان بر من چنين بسته بدان پسته دهان دارد.
صف دشمن ترا نه استد پيش
ور همه آهنين ترا باشد.
زمانه از اين هردوان بگذرد
تو بگْوال چيزي کزان نگزرد.
هرکه باشد تشنه و چشمه نيابد هيچ جاي
بيگمان راضي بباشد گر بيابد آبکند.
آنکسي را که دل بود نالان
او علاج خلاشمه نکند.
جهان گواست مر او را که در جهان ملک است
بزرگوار و سزاوار نصرت و تأييد
بداد نعمت و بس شاکر است در نعمت
بدين دو باشد سلطان و تخت را تأييد.
ابر همي گريد چون عاشقان
باغ همي خندد معشوق وار
رعد همي نالد مانند من
چونکه بنالم بسحرگاه زار.
اگر بازي اندر چغوکم نگر
وگر باشه اي سوي بَطّان مپر.
اي کار تو ز کار زمانه نمونه تر
او باشگونه و تو از او باشگونه تر.
در کوي تو اَبيشه همي گردم اي نگار
دزديده تا مگرْت ببينم ببام بر.
اي من رهي آن روي چون قمر
و آن زلف شبه رنگ پر ز ماز.
مار يغتنج اگرْت دي بگزيد
نوبت مار افعي است امروز.
دوشم گذر افتاد بويرانهء طوس
ديدم جغدي نشسته جاي طاوس
گفتم چه خبر داري ازين ويرانه
گفتا خبر اين است که افسوس افسوس.
از چه توبه نکند خواجه که هر جا که بود
قدحي مي بخورد راست کند زود هَراش.
بر دل هر شکسته زد غم تو
چون طبق بند از صنيعت فش.
چند بردارد اين هَريوه خروش
نشود باده بر سماعش نوش
راست گوئي که در گلوش کسي
پوشکي را همي بمالد گوش.
اي خواجه با بزرگي اشغال چي ترا
برگير جاخْشوک و بدو مي درو حشيش.
من رهي آن نرگسک خردبرگ
برده به کَنبوره دل از جاي خويش.
بشوي نرم هم بزرّ و درم
چون بزين و لگام، تند سِتاغ.
دريغ فر جواني و عز اوي دريغ
عزيز بود از اين پيش همچنان سپْريغ
بناز باز همي پرورد ورا دهقان
چو شد رسيده نيابد ز تيغ تيز گريغ.
اي قامت تو بصورت کاوَنْجَک
هستي تو بچشم مردمان بُلْکَنْجَک.
چون برون کرد زو همازه و هنگ
در زمان درکشيد محکم تنگ.
اي از رخ تو تافته زيبائي و اورنگ
افروخته از طلعت تو مسند و اورنگ.
بر که و بالا چو چه؟ همچون عقاب اندر هوا
بر تَريوه يْ راه چون چه؟ همچو بر صحرا شمال.
عيب باشد بکار نيک درنگ
که شتاب آمده رفيق ملام
عاقبت را هم از نخستين بين
تا بغفلت گلو نگيرد دام.
بتا نگارا از چشم بد بترس و مکن
چرا نداري با خود هميشه چشم پَنام؟
دعوي کني که شاعر دهرم وليک نيست
در شعر تو نه حکمت و نه لذت و نه چم.
دانش و خواسته ست نرگس و گل
که بيکجاي نشکفند بهم
هرکه را دانش است خواسته نيست
هرکه را خواسته ست دانش کم.
عشق او عنکبوت را ماند
برتنيده ست تَفْنه گرد دلم.
دو جوي روان در دهانش ز خلْم
دو خرمن زده بر دو چشمش ز خيم.
از بناگوش لعلگون گوئي
برنهاده ست آلْغونه بسيم.
شود بدخواه تو روباه بددل
چو شيرآسا تو بخْرامي بميدان.
اگر بگروي تو بروز حساب
مفرماي درويش را شايگان.
چو زرّ ساو چکان بلک از او چو بنشستي
شدي پشيزهء سيمين عيبهء جوشن.
کفلش با سلاح بشکفتم
گرچه برتابد آن ميان و سرون.
هرگز تو بهيچکس نشائي
بر سَرْت دو شوله خاک سرگين.
تا کي دوم از گرد در تو
کاندر تو نمي بينم چَربو
ايمن بزي اکنون که بشستم
دست از تو به اُشْنان و کَنَسْتو.
بر فلک بر، دو شخص پيشه ورند
اين يکي درزي آن دگر جولاه
اين ندوزد مگر کلاه ملوک
و آن نبافد مگر پلاس سياه.
همه ديانت و دين ورز و نيک رائي کن
که سوي خلد برين باشدت گذرنامه.
اگر غم را چو آتش دود بودي
جهان تاريک بودي جاودانه
در اين گيتي سراسر گر بگردي
خردمندي نيابي شادمانه.
موي سپيد و روي سياه و رخ بچين
بوزينهء خرف شده و گشته کاينه.
جهانيان را ديدم بسي بهر مذهب
بسي بديدم از گونه گونه جَدْکاره.
چون چليپاي روم از آن شد باغ
کآبريزيست باغ را ز حلي.
ابر چون چشم هند بنت عتبه ست
برق مانند ذوالفقار علي.
قي افتد آن را که سر و روي تو بيند
زان خلْم و از آن بَفْج روان بر بر و بر روي.
همي فزوني جويد اَواره بر افلاک
که تو بطالع ميمون بدو نهادي روي.
زني پلشت و تَلاتوف و اهرمن کردار
نگر نگردي از گرد او که گرم آئي.
چو آليزنده شد در مرغزاري
نباشد بر دلش از بار باري.
مرا بجان تو سوگند و صعب سوگندي
که هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندي
دهند پندم و من هيچ پند نپْذيرم
که پند سود ندارد بجاي سوگندي
شنيده ام که بهشت آن کسي تواند يافت
که آرزو برساند به آرزومندي
هزار کبک ندارد دل يکي شاهين
هزار بنده ندارد دل خداوندي
ترا اگر ملک چينيان بديدي روي
نماز بردي و دينار برپراکندي
وگر ترا ملک هندوان بديدي روي
سجود کردي و بت خانه هاش برکندي
بمنجنيق عذاب اندرم چو ابراهيم
به آتش حَسَراتم فکند خواهندي
ترا سلامت باد اي گل بهار و بهشت
که سوي قبلهء رويت نماز خوانندي.
چون تن خود به بَرْم پاک بشست
از مسامش تمام لؤلؤ رست
نرم نرمک ز بَرْم بيرون شد
مهرش از آنچه بود افزون شد.
و رجوع به شهيد بلخي شود.

کلمات مشابه