جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت ابوالحسن در لغت نامه دهخدا

ابوالحسن

[ اَ بُلْ حَ سَ ] (اِخ) سري بن مغلس سقطي، صوفي مشهور، خال ابوالقاسم جنيد. طريقت را از معروف بن فيروز کرخي فراگرفت. و هجويري گويد وي حبيب راعي را ديده و با او صحبت داشته و مريد معروف کرخي بود و بيشتر مشايخ عراق مريدان سري باشند. وي اندر بازار بغداد سقط فروختي چون بازار بغداد بسوخت وي را گفتند دوکانت بسوخت گفت من فارغ شدم از بند آن، چون نگاه کردند دوکان وي نسوخته بود و از چهار سوي آن دوکانها همه سوخته بودند. چون آنچنان بديد آنچه داشت بدرويشان داد و طريق تصوف اختيار کرد. وي را پرسيدند که ابتداي حالت چگونه بود، گفت روزي حبيب راعي بدوکان من برگذشت من نان شکسته اي به وي دادم که بدرويشان ده. وي گفت خيرک الله. از آنروز باز که اين گوش دعاي وي بشنيد بيزار از اموال دنيا شدم و از وي فلاح يافتم. از وي مي آيد که گفت: الهي! مهما عذبتني بشي ءٍ فلاتعذبني بذل الحجاب. وفات وي به سال 251 ه . ق. به بغداد بوده است.

کلمات مشابه