جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آتش در لغت نامه دهخدا

آتش

[تَ] (اِ) (از زندي آترس، و اوستايي آتر، و سانسکريت هوت آش، خورندهء قرباني؛ از: هوت، قرباني + آش، خورنده) يکي از عناصر اربعهء قدما و آن حرارت توأم با نوري است که از بعض اجسام سوختني برآيد چون چوب و ذغال و امثال آن. آذر. آدر. ورزم. تش. آديش. وَداغ(1). بلک. کاغ. مخ. هير. نار. سعير. عجوز. ام القري. و در زبان شعري از آن بقبلهء جمشيد، قبلهء دهقان، قبلهء زردشت، قبلهء مجوس، بستر سمندر، تختهء زرنيخ و غير آن تعبير کرده اند :
عطات باد چو باران دل موافق خويد
نهيبت آتش و جان مخالفان پده باد.
شهيد بلخي.
آتش هجرانْت را هيزم منم
و آتش ديگرْت را هيزم پده.رودکي.
شب زمستان بود کپّي سرد يافت
کرمکي شب تاب ناگاهي بتافت
کپّيان آتش همي پنداشتند
پشتهء هيزم بدو برداشتند.
رودکي (از کليله و دمنهء منظوم).
بدان ماند بنفشه بر لب جوي
که بر آتش نهي گوگرد بفخم.منجيک.
وزو مايهء گوهر آمد چهار...
يکي آتشي برشده تابناک
ميانْ باد و ابر از بر تيره خاک.
فردوسي.
بکوه سپند آتش اندرفکند
که دودش برآمد بچرخ بلند.فردوسي.
پس آنگاه فرمود پرمايه شاه
که بر چوب ريزند نفت سياه
زمين گشت روشنتر از آسمان
جهاني خروشان و آتش دمان.فردوسي.
بجنگ اندرون مرد را دل دهند
نه بر آتش تيز بر گل نهند.فردوسي.
چو بخشايش پاک يزدان بود
دم آتش و باد يکسان بود.فردوسي.
بشهر اندرون بانگ و فرياد خاست
بهر برزني آتش و باد خاست.فردوسي.
همي برشد آتش فرود آمد آب
همي گشت گرد زمين آفتاب.فردوسي.
بدانگه بدي آتش خوبرنگ
چو مر تازيان راست محراب سنگ
بسنگ اندر آتش ازو شد پديد
کزو روشني در جهان گستريد.فردوسي.
زلف در رخسار آن دلبر چو ديدم بيقرار
مي بيندازم در آتش جان و دل چون داربوي.
کشفي (از فرهنگ اسدي، خطي).
گر به پيغاله از کدو فکني
هست پنداري آتش اندر آب.عنصري.
به آتش مان چه سوزد نه خداي است
که آتش کار بادافره نماي است.
(ويس و رامين).
مر او را گفت پورا چند گويي
در آتش آب روشن چند جويي؟
(ويس و رامين).
خردمند کوشد کز آتش رهد
نه خود را بسوزنده آتش دهد.اسدي.
خرد زآتش طبعي آتش تراست
که مر مردم خام را او پزد.ناصرخسرو.
آتش دوزخ از آن آتش بسي عالي تر است
گر غذا درخورد يابد در سوي عليا شود.
ناصرخسرو.
آتش دادت خداي تا نخوري خام
نز قبل سوختن بدو سر و دستار.
ناصرخسرو.
همچنان کاندر جهان زآتش نسوزد زر همي
زرّ جانت را نسوزد زآتش سوزان سقر.
ناصرخسرو.
شيخ ما گفت سري سقطي که خال جنيد بود قدس الله روحهما بيمار شد جنيد بعيادت او درشد و مروحه برداشت تا بادش کند. گفت اي جنيد آتش از باد تيزتر شود. (اسرارالتوحيد).
آنکه آتش را کند ورد و شجر
هم تواند کرد اين را بي ضرر.مولوي.
پلنگ از زدن کينه ورتر شود
بباد آتش تيز برتر شود.سعدي.
آتش از خانهء همسايهء درويش مخواه
کآنچه بر روزن او ميگذرد دود دل است.
سعدي.
|| در امثلهء ذيل مفتوح بودن تاء در آتش ظاهر است :
آسمان ابلق و روي زمي ابرش گشته ست
دشت مانندهء ديباي منقش گشته ست
لاله بر طرف چمن چون گه آتش گشته ست.
منوچهري.
بگريه گه گهي دل را کنم خوش
تو گوئي مي کشم آتش به آتش.
(ويس و رامين).
کي شود دهر با تو يکدم خوش
چون جهد ناگه از خيار آتش.
سنائي.
تا درنزني بهرچه داري آتش
هرگز نشود حقيقت وقت تو خوش.بخاري.
با غم مرگ کس نباشد خوش
آبيان را چه عيش در آتش؟مکتبي.
|| پاره اي از زغال يا هيمهء افروخته. اخگر. جذوه. سکار. بجال. جمره. قبس. || گوگرد احمر در اصطلاح کيمياگران. || مجازاً، جهنم. دوزخ :
اگر از من تو بد نداري باز
نکني بي نياز روز نياز
نه مرا جاي زير سايهء تو
نه از آتش دهي بحشر جواز
زِستن و مردنت يکي است مرا
غلبکن در، چه باز يا چه فراز.
ابوشکور بلخي.
آزها را بسوي خويش مکش
که کشد جانت را سوي آتش.
سنائي (حديقه).
|| تندي. تيزي :
بگفتند کين رنج دادي بباد
سر نامور پر ز آتش مباد.فردوسي.
|| ايذاء. اضرار. ظلم فاحش :
بهانه چه داري تو بر من بيار
که بر من سگاليد بد روزگار
يکي بي زيان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آيد همي بر سرم.فردوسي.
|| غم. اندوه سخت :
دلش [ ضحاک ] زآن زده فال پرآتش است
همان زندگاني بر او ناخوش است.فردوسي.
روان با چشم گريان و دل ريش
به آب اشک ميکُشت آتش خويش.
اميرخسرو دهلوي.
|| شراب :
خاک را از باد بوي مهرباني آمده ست
درده آن آتش که آب زندگاني آمده ست.
سنائي.
|| بلا و مصيبت :
زآتش قهر وبا گرديد ناگاهان خراب
استرابادي که خاکش بود خوشبوتر ز مشک.
کاتبي ترشيزي.
|| حرارت. عشق سوزان :
همه کسي صنما [ مر ] ترا پرستد و ما
از آتش دل آتش پرست شاماريم.
منطقي (از فرهنگ اسدي، خطي).
|| بمعني نور و رواج و رونق و غضب و سبکروحي و قدر و مرتبه و گراني نرخ هم گفته اند و کنايه از شيطان است و کنايه از مرد شجاع و دلير هم هست و قوت هاضمه و اشتها را نيز گويند. (برهان قاطع).
- آبي بر (بر روي) آتش کسي زدن؛تسکين غضب او کردن : من بنده بفرمان رفتم نزديک خواجه ... و آبي بروي آتش زدم. (تاريخ بيهقي).
- آتش از آب (درياي آب) برآمدن، يا -آتش از آب افروختن؛ کاري عظيم سخت پيش آمدن :
پس آگاهي آمد بافراسياب
که آتش برآمد ز درياي آب...
از ايران نهنگي [ رستم ] برآمد بجنگ
که شد چرخ گردنده را راه تنگ.
فردوسي.
من چو خواهم کرد فرياد آب زآتش برکشم
او چو خواهد خورد تشوير آتش افروزد ز آب.
معزي.
- آتش از آب ندانستن؛ عظيم متهور و بي باک بودن :
يکي شهريار است افراسياب
که آتش همانا نداند ز آب.فردوسي.
- آتش از جايي برانگيختن (برآوردن)؛ويران کردن آن جاي :
بکين سياوش بريدم سرش
برانگيختم آتش از کشورش.فردوسي.
سپاهي بر، از جنگجويان بروم
که آتش برآرند از آن مرزوبوم.فردوسي.
- آتش از خيار برآمدن يا جستن؛ امري ممتنع و محال صورت بستن :
چون بعشق از خيارت آتش جست
آتش از آتشي بدارد دست.سنائي.
نامت بميان مردمان در
چون آتشي از خيار جسته.انوري.
بي آبروي دست تو هر کس که آب يافت
از دست دهر، بود چنان کآتش از خيار.
انوري.
يارب آن آتش از خيار جهد
که دلم زآتش غمش برهد.انوري.
لطيفهء کرم تست اين که نرگس را
بسعي باد بهار آتشي جهد ز خيار.
کمال اسماعيل.
- آتش به دست خويش بر ريش خويش -زدن (از نفايس الفنون)، آتش به دست خويش -در خرمن خويش زدن؛ خود باعث زيان و رنج خويش گشتن :
آتش بدو دست خويش در خرمن خويش
من خود زده ام چه نالم از دشمن خويش؟؟
- آتش بي زبانه؛ بکنايه، لعل. ياقوت.
- || شراب :
بسفالي ز خانهء خمار
آتش بي زبانه بستانيم.خاقاني.
- آتش کارزار برانگيختن؛ پيوستن حربي را. بر شدّت و حدّت جنگ فزودن :
برانگيختند آتش کارزار
هوا تيره گون شد ز گرد سوار.فردوسي.
-مثل آبي که روي آتش ريزند؛ دوائي سريع التأثير. گفتاري که زود اثر بخشد در شنونده.
- مثل آتش؛ سخت بشتاب :
بکردار آتش همي راندند
جهان آفرين را همي خواندند.فردوسي.
بزد بوق و کوس و سپه برنشاند
بکردار آتش از آنجا براند.فردوسي.
بسيار گرم. نيک سرخ.
-مثل آتش خواه؛ آنکه درنگ نيارد و بمحض آمدن بازگشتن خواهد :
اي گشته دلم بي تو چو آتشگاهي
وز هر رگ جان من به آتش راهي
چون ميداني که در دل آتش دارم
ناآمده بگذري، چو آتش خواهي.عطار.
-مثل آتش سرخ؛ بثره يا دملي سخت باحرارت. تني از سوزش تب سرخ شده. طعام يا دوائي سخت حارّ و حادّ.
-مثل آتش و اسپند، مثل آتش و پنبه؛سخت ناسازوار.
- امثال: آب و آتش بهم نيايد راست؛ دو ضد فراهم نيايند.
آتش از آتش گل کند؛ ياري بيکديگر مايهء سعادت ياري دهندگان است.
آتش از باد تيزتر گردد؛ ملامتْ عاشق را بر عشق او افزايد.
آتش از چنار پوده برآيد؛ دود از کنده برخيزد.
آتش از خيار نجهد (برنيايد)؛ توقع و انتظاري نه بجاي خويش است :
نکرد و هم نکند حاسد تو کار صواب.
نجست و هم نجهد هرگز از خيار آتش.
اديب صابر.
کي شود دهر با تو يک دم خوش
چون جهد ناگه از خيار آتش؟سنائي.
آبي از روزگار اگر ببرم
آتشي دان که از خيار آيد.انوري.
آتش اگر اندک است حقير نبايد داشت.(گلستان)؛ دشمن حقير و بلاي خرد را کوچک شمردن صواب نباشد.
آتش بجان شمع فتد کين بنا نهاد؛ نفريني است کسي را که بدعتي زشت نهاده باشد.
آتش بزمستان ز گل سوري به؛ آتش در زمستان سخت مطلوب است.
آتش بگرمي عرق انفعال نيست؛ شرم و خجلت گناه و خطايي سر زده سخت ناگوار باشد.
آتش جاي خود باز کند؛ مرد زيرک و ماهر و استاد زود شناخته شود. خوبان و صاحب جمالان در هر دل راه يابند.
آتش چنار از چنار است؛ آنچه از بدي که بما ميرسد نتيجهء کارهاي ما يا کسان ماست :
کفن بر تن تَنَد هر کرم پيله
برآرد آتش از خود هر چناري.عطار.
آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک؛کيفر و بادافراه گناهکاران گاه بي گناهان را نيز فرا گيرد.
آتش دوست و دشمن نداند؛ آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک.
آتش را به آتش نتوان کشت؛ عداوت را با محبت تسکين توان داد نه با عداوت.
آتش را به آتش ننشانند؛ آتش را به آتش نتوان کشت.
آتش را به روغن نتوان نشاند؛ آتش را به آتش نتوان کشت.
اگر آتش شود خود را سوزد؛ حدت و شدت غضب يا کار او بر خصم و حريف زيان نبخشد و خود او را زيانبخش تر باشد :
آتش سوزان بود حيات سمندر.قاآني.
آتش کند هرآينه صافي عيار زر.معزي.
آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل مستمند.سعدي.
آتش کند پديد که عود است يا حطب.
ابن يمين.
عندالامتحان يکرم الرجل او يهان.
رجوع بمثل پيشين شود.
آتش که به بيشه افتد تر و خشک نداند، يا نه خشک گذارد و نه تر.
آتش چو برافروخت بسوزد تر و خشک.
بکش آتش خرد پيش از گزند که گيتي بسوزد چو گردد بلند.فردوسي.
دشمن را پيش از آنکه نيرو يابد دفع کردن بايد.
تو خاکي چو آتش مشو تند و تيز.فردوسي.
فروتن باش و از خشم و تندي بپرهيز.
آتش که بشعله برکشد سر چه هيزم خشک و چه گل تر.ناصرخسرو.
تو آتش به ني درزن و درگذر که در بيشه نه خشک ماند نه تر.سعدي.
زآتش قهر وبا گرديد ناگاهان خراب استرابادي که خاکش بود خوشبوتر ز مشک وندرو از پير و برنا هيچ تن باقي نماند آتش اندر بيشه چون افتد نه تر ماند نه خشک.
کاتبي ترشيزي.
در آتش بودن به از بيرون آتش است؛شريک بودن در بلا و رنج کسان خود بهتر از دور بودن از بلا و شنيدن اخبار مبالغه آميز آن است.
هر کس آتش گويد دهانش نسوزد. (از قره العيون)؛ گفتار محض را اثري نيست.
گويي مويش را آتش زدند؛ با عدم آگاهي درست به وقت رسيد.
(1) - «وَراغ» صحيح است.

کلمات مشابه