جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آبله در لغت نامه دهخدا

آبله

[بِ لَ / لِ] (اِ) برآمدگي قسمتي از بشره بعلت سوختگي يا ضرب و زخم و گرد آمدن آب ميان بشره و دمه يعني جلد اصلي. تاوَل. مَجْل. مَجْله. نفط. جدر. بثره. دژک. خجوله. نفاطه :
يا بکفش اندر بکفت و آبله شد کابليج
از بسي غمها ببسته عمر گل پا را بپا (کذا)(1).
عسجدي (از فرهنگ اسدي، چاپي).
اگرچه پايت آبله کرده است... دل تنگ مکن که همين ساعت راه قطع شود. (کتاب المعارف).
هزار آبله بر دل از اين يک آبله است
که گفت آنکه ز وحدت نخاست بسياري.
رفيع الدين ابهري.
|| تبخال و تبخاله :
با زباني پربخار و با لبي پرآبله
از چه سوزد گر تب محرق ندارد در بدن؟
سلمان ساوجي.
|| تکمهء پستان. سر پستان :
نيَم از پرورش مادر گيتي راضي
زآنکه خون خورده ام از آبلهء پستانش.؟
|| بيماريي است عفن، ساري و وبائي با تب و بثوري بر ظاهر اندام که منتهي بچرک و ريم شود و گاه مهلک باشد، از اينرو تلقيح اطفال و سالخوردگان نيز بهر چند سال يک بار براي دفع و جلوگيري آن لازم و ضروري است. جدري. نبخ. چيچک. (منتهي الارب). نفطه. نفاطه. ماهه :
نُه مه غذاي فرزند از خون حيض باشد
پس آبله برآرد صورت کند مجدّر
نه ماهه خون حيضي چون آبله برآرد
سي ساله خون مردم آخر چه آورد بر؟
خاقاني.
احمدک را که رخ نمونه بود
آبله بردمد چگونه بود؟نظامي.
|| تير. تيرک. جوش. يعني حبابي از بخار که از بن ظرف مايعي جوشان برخاسته و بروي آب آيد. || حباب. کوپله. و آب سوار که گاه باران بر حوض و غدير افتد. || برآمدگي خرد در جامه هاي ابريشمين و پشمين. || جوش که بر اندام افتد.
- آبلهء رخ فلک؛ مجازاً، ستاره. چشم شب.
- امثال: مبارک خوشگل بود آبله هم برآورد.
(1) - از بسِ غمهاي تو تا تو مگر کي آييا. (فرهنگ اسدي، خطي).

کلمات مشابه