جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آبکند در لغت نامه دهخدا

آبکند

[کَ] (اِ مرکب) جايي که رود يا سيل و جز آن برده و گود کرده باشد بدرازا. جرف :
دلش نگيرد از اين کوه و دشت و بيشه و رود
سرش نپيچد از اين آبکند و لوره و جر.
عنصري.
|| آبگير. غدير. ژي. شمر. غفچي :
هرکه باشد تشنه و چشمه نيابد هيچ جاي
بي گمان راضي بباشد گر بيابد آبکند.
شهيد بلخي.
|| گو. مغاک :
آبکندي دور و بس تاريک جاي
لغزلغزان چون درو بنهند پاي.رودکي.
|| (اِخ) نام شهري و مدينه اي. (برهان).

کلمات مشابه