جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آبرو در لغت نامه دهخدا

آبرو

[بِ] (اِ مرکب) آبروي. آب روي. جاه. اعتبار. شرف. عِرض. ارج. ناموس. قدر. (ربنجني) :
شو اين نامهء خسروي بازگو
بدين جوي نزد مهان آبرو.فردوسي.
آبرو ميرود اي ابر خطاشوي ببار
که بديوان عمل نامه سياه آمده ايم.حافظ.
در حفظ آبرو ز گهر باش سخت تر
کين آب رفته بازنيايد بجوي خويش.
صائب.
- امثال: آبي که آبرو ببرد در گلو مريز.
و رجوع به آبروي شود.

کلمات مشابه