جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آب در لغت نامه دهخدا

آب

(اِ) نام ماه يازدهم از سال ملي يهود و ماه پنجم از سال عرفي و ديواني آنان و غُرّهء آن بگفتهء مورخين قديم با سلخ مرداد يا غُرّهء شهريور مطابق است. و اين ماه نزد بني اسرائيل ماه عزا و ماتم باشد. و بروز پسين آن وفات هارون است و يهود بدان روز روزه دارند. (از قاموس کتاب مقدس). و در فرهنگهاي فارسي نام ماه يازدهم سال سرياني معروف برومي ميان تموز و ايلول مطابق اسد عربي و مرداد فارسي و نيز اغسطوس رومي، و بعضي گفته اند مطابق عقرب، و در سامي في الاسامي ماه سوم تابستان، و سبب اختلاف اقوال ظاهراً اختلاف حسابهاي نجومي در اعصار مختلفه است :
ساحت آفاق را اکنون که فرّاش صبا
از حزيران فرش گسترد از تموز و آب نخ.
انوري.
بسوزد بشب خرمن ماه را
سموم نهيب تو در ماه آب.اثير اخسيکتي.
آب.
(اِ) (اوستائي آپ aip، سانسکريت آپَ aipa، پارسي باستاني آپي aipi، پهلوي آپ aip) مايعي شفاف بي مَزه و بوي که حيوان از آن آشامد و نبات بدان تازگي و تري گيرد. و آن يکي از چهار عنصر قدماست و به عربي آن را ماء و بلال خوانند. و ابوحيّان و ابوالحيوه و ابوالعباب و ابوالغياث و ابومدرک از کنيتهاي آن است و در بعض لهجه هاي فارسي آف، آو، و اَو گويند(1). حصبه، وبا، نوبه، ذوسنطاريا و بسياري از بيماريهاي وافِده و نيز بقاعي از آب ناپاک و آلوده زايد. || دريا. بحر. مقابل خشکي و برّ. || درياچه. بحيره :
بياورد لشکر بدرياي چين
بر او تنگ شد پهن روي زمين
بدانگه کجا خواست بگذاشت آب
به پيران چنين گفت افراسياب.فردوسي.
بمادر چنين گفت کافراسياب
فرستاد و خوانَد مرا نزد آب [ درياي چين ].
فردوسي.
دگر نامور گنج افراسياب
که کس را نبود آن بخشکي و آب.فردوسي.
که بازارگانان ايران بدند
به آب و بخشکي دليران بدند.فردوسي.
قضا را من و پيري از فارياب
رسيديم در خاک مغرب به آب.سعدي.
مرا پير داناي مرشد شهاب
دو اندرز فرمود بر روي آب.سعدي.
-آبهاي اسلامبول؛ درياهاي ساحلي آن.
|| رود. نهر. جوي. چشمه : و اندر وي [ اندر درياچهء بتمان ] آبها درافتد از بتمان ميانه. (حدودالعالم). و چون از آنجا [ از سول ]بهندوستان بروي تا بحسينان راه اندر ميان دو کوه است و اندر اين راه هفتاد و دو آب ببايد گذاشتن. (حدودالعالم).
رسيدند بر آب گل زرّيون
شهنشاه را گيو بد رهنمون.فردوسي.
بد آن آب را نام گل زرّيون
بدي در بهاران چو درياي خون.فردوسي.
ز جنگش بپستي بپيچيد روي
گريزان همي رفت پرخاش جوي
چو از آب وز لشکرش دور کرد
بزين اندر افکند گرز نبرد.فردوسي.
دو [ شهر ] در بوم بغداد و آب فرات
پر از چشمه و چارپاي و نبات.فردوسي.
ملک بر پسران قسمت کرد، ترکستان از آب جيحون تا چين و ماچين تور را داد. (نوروزنامه).
عاقل بکنار آب تا ره مي جست
ديوانهء پابرهنه از آب گذشت.؟
- آب زمزم؛ چشمهء زمزم.
- آب علا؛ چشمهء علا بدماوند.
- آب گرم؛ هر چشمه که آبش بطبع گرم بود.
|| (اِخ) جيحون :
خوش نخسبند همي از فزعش زآن سوي آب
نه قدرخان نه طغان خان نه خطاخان نه تکين.
فرخي.
سکندر آنگه کز چين همي فرود آمد
بماند بر لب جيحون سه ماه تابستان
بدان نيت که مگر پل بر آن تواند بست
همي نشسته در آن کار بسته جان و توان
هزار حيله فزون کرد و آب دست نداد
در آن حديث فروماند عاجز و حيران.
فرخي.
و اسفنديار سدي کرد برابر ترکان از پس بيست فرسنگي سمرقند و در آب سلسله اي عظيم آهنين ساخت تا گذار ترکان نيفتد. (مجمل التواريخ و القصص).
سواد نظم مرا گر بود بر آب گذر
کنند فخر رشيدي و صابر و عمعق.(2)انوري.
|| سيحون :
تا بديد آتش ملک سيحون
هم بر آن آب نيست آب کنون.سنائي.
|| رود گنگ :
چو بشنيد بدگوهر افراسياب
که شد طوس و رستم بر آن روي آب
شد از باختر سوي درياي گنگ
دلي پر ز کين و سري پر ز جنگ.فردوسي.
با آنکه فرهنگ نويسان به آب معني جيحون و سيحون و گنگ و امثال آن داده اند ليکن حق آن است که مجاورين هر رود و دريايي از آب همان معني اصلي او را اراده مي کرده اند نه آنکه آب نام آن رودها و درياها باشد. || (اِ) بول. گميز. شاش. و آب در آب تاختن و آب ريختن و آب افکندن و آب انداز از اين قبيل است :
گر اين اسب سرگين و آب افکند
و گر خشت اين خانه را بشکند
بشبگير سرگينْش بيرون بري...فردوسي.
|| قاروره. تفسره. دليل. بيسيار : خواجه اسماعيل قاروره نگريد، گفت اين آب فلان است و فواقش پديد آمده. (چهارمقاله). || اشک. دمعه. سرشک :
ز سوک سياوش پر از آب روي
برخ بر نهاده ز ديده دو جوي.فردوسي.
بر آنسان به نزديک افراسياب
ببردند رخ زرد و ديده پرآب.فردوسي.
خروشيد سودابه در پيش اوي
همي ريخت آب و همي کند موي.فردوسي.
گشادند از ديدگان هر دو آب
زبان پر ز نفرين افراسياب.فردوسي.
چو گيو آن نشان ديد بردش نماز
همي ريخت آب و همي گفت راز.فردوسي.
همي رفت سوي سياووش گرد
بماه سفندارمذ روز ارد
چو آمد بدين شارسان پدر
دو رخسار پرآب و خسته جگر...فردوسي.
وز آن پس فروريخت بر چهره آب
بسي ياد کرد از رد افراسياب.فردوسي.
از آن درد بگريست افراسياب
همي کند موي و همي ريخت آب.فردوسي.
ز درد برادر پر از آب روي
گزين کرد نيک اختري چرب گوي.فردوسي.
بترسيد کو را بد آمد بروي
دلش گشت پرخون و پرآب روي.فردوسي.
همي کند گودرز کشواد موي
همي ريخت آب و همي خست روي.
فردوسي.
نهادند سر سوي افراسياب
همه رخ ز خون سياوش پرآب.فردوسي.
رسيدند ياران لشکر بدوي
غمي يافتندش پر از آب روي.فردوسي.
همه زار و گريان و پرآب روي
زبان شاه گوي و روان شاه جوي.فردوسي.
همه سوگوار و پر از آب روي
سوي راه ايران نهادند روي.فردوسي.
نگون شد سر و تاج افراسياب
همي کند موي و همي ريخت آب.فردوسي.
چو زآن گونه ديدند گفتار اوي
برفتند گريان و پرآب روي.فردوسي.
نگه کرد پيران بر آن فر و چهر
رخش گشت پرآب و دل پر ز مهر.
فردوسي.
ز تاب ماند جانم به آذرِ برزين
ز آب ماند چشمم برود آبسکون.قطران.
موسي را آب در چشم آمد. (مجمل التواريخ).
و آب ديده و آب چشم و آب مژه و آب گرم نيز به معني سرشک است.(3) و آب بچشم و در چشم گردانيدن و آب بچشم و بديده آوردن، گريستن و گريه آغازيدن باشد. || خلط که از بيني ترشح کند. مخاط. خلم. || بصاق. رضاب. خيو. خيم. و نيز ليزآبهء دهان گاو و جز آن :
بر اين شهر بگذشت پويان دو تن
پر از گرد و بي آب گشته دهن.فردوسي.
|| خوي. عرق :
پرآب ترا غيبه هاي جوشن
پرخاک ترا فرجه هاي ديبا.منجيک.
بيامد به نزديک افراسياب
نيا را رخ از شرم شد پر ز آب.فردوسي.
دهان خشک و غرقه شده تن در آب
ز رنج و ز تابيدن آفتاب.فردوسي.
فرستاده آمد رخي پر ز شرم
ز شرم فريدون پر از آب گرم.فردوسي.
|| (اصطلاح کحالي) رطوبت غريبه که زير ثقبهء عنبيه ميان رطوبت بيضيه و صفاق قرني پيدا آيد. و فعل آن آب آوردن چشم باشد :
هر چشم که از خاک درت سرمهء او بود
زآوردن هر آب که آرد نشود تار.سنائي.
|| (اصطلاح طب) رطوبتي که در شکم يا زير پوست مستسقي گرد آيد. || (اصطلاح بيطاري) رطوبتي که در پي و زانوي ستور جمع شود. (السامي في الاسامي). || نطفه. (السامي في الاسامي). مني. آب پشت :
هر آنکس که او باشد از آب پاک
نيارد سر گوهر اندر مغاک.فردوسي.
که بهرام فرزند او همچو اوست
ز آب پدر يافت او مغز و پوست.فردوسي.
کسي کو برادر فروشد بخاک
سزد گر نخوانندش از آب پاک.فردوسي.
آب کارت مبر که گردي پير
کار اين آب را تو سهل مگير.اوحدي.
|| عصاره و شيره که از بعض ميوه ها و گياهان گيرند، خواه به کوفتن چون آب گشنيز و کاسني و قصيل و خواه به فشردن، چون آب غوره و آب انار و آب هندوانه :
ويحک اي برقعي اي تلختر از آب فرژ
تا کي اين طبع بد تو که گرفتي سر پژ.
منجيک.
و آب انگور بگرفتند و خم پر کردند. (نوروزنامه). دفع مضرت شراب مويزي با سکنجبين و آب کاسني و تخم خيار... کنند. (نوروزنامه). || آب که از جوشانيدن چيزي در آب حاصل کنند، چون آبگوشت، نخوداب، آبچلو. || آب که از تخمير چيزي بدست کنند، چون آب جو، و آب انگور بمعني شراب. || نرمي و پختگي که در ميوه به آغاز رسيدن پيدا آيد، و فعل آن آب افتادن باشد. || زيبق. جيوه. سيماب. || مستراح. مبرز: سر آب رفتن، دست به آب رسانيدن؛ يعني به آبخانه شدن. || عطر و عَرَقهاي نباتي: و از وي [ از پارس ] آب گل و آب بنفشه و آب طلع خيزد. (حدودالعالم). || شرم و حيا :
بر روي بيخرد نبود شرم و آب
آن کس که باک نيستش از سرزنش.
ناصرخسرو.
و به اين معني شرم آب و آب شرم نيز گويند :
مباد اندر آن ديده در آب شرم
که از درد ما نيست پر خون گرم.فردوسي.
شاب نه اي چونکه به شويي همي
شرم کن از روي مَشو شرم آب.ناصرخسرو.
چون سگ و گربه آب شرم برد
تا ز خلق آب و نان گرم برد.
سنائي (حديقه).
|| طراوت و تازگي و لطافت :
چو آمد ببرج حمل آفتاب
جهان گشت با فر و آيين و آب.فردوسي.
و امير فرمود که قصاص بايد کرد. مهتر سراي گفت زندگاني خداوند دراز باد دريغ باشد اينچنين رويي زير خاک کردن. امير گفت او را هزار چوب بزنند و خصي کرد. اگر بميرد قصاص کرده باشند، اگر بزيَد بگويم تا چه کار را شايد. بزيست و به آب خود بازآمد، و در خادمي هزار بار نيکوتر از آن شد و زيباتر. (تاريخ بيهقي).
آب نمانده در آن دو رنگين سوسن
تاب نمانده در آن دو مشگين چنبر.
مسعودسعد.
چو باغ گشت خراب از خزان نماندش آب
نماند آب مر آن جاي را که گشت خراب.
مسعودسعد.
جانا خوش است تحفهء باغ بتان وليک
نوباوهء جمال ترا آب ديگر است.
سيدحسن غزنوي.
نماند قوت آذر ز صولت آذر
برفت آب رياحين ز صدمت آبان.
جمال الدين عبدالرزاق.
پيش رخسار عرقناک تو مه را تاب نيست
چشمهء خورشيد را گر تاب هست اين آب نيست.
نظامي.
ز تازگي نوزيده نسيم صبح بر او
فرو همي چکد از آتش عذارش آب.
سيف اسفرنگ.
|| روش. طرز. وتيره. گونه. نوع :
تا بديد آتش ملک سيحون
هم بر آن آب نيست آب کنون.سنائي.
ز غزني تا لب دريا در اين باب
همه اسلام بيني بر يکي آب.اميرخسرو.
بسي گشتم در اين گردنده دولاب
نديدم هيچ دورش بر يکي آب.اميرخسرو.
نيکوان راندند سوي گلشن و آب روان
هر بتي در هر چمن بر آب ديگر ميرود.
اميرخسرو.
باز ابر تيره از هر سوي سر برميکند
سبزه را در هر چمن بر آب ديگر مي کند.
اميرخسرو.
|| رونق و رواج :
اي همه کار تو برونق و آب
وي همه راي تو درست و صواب.سوزني.
|| درخشندگي و صفا و تلالؤ گوهرها، يعني فلزات و احجار کريمه :
چون زورق افلاک پر از در ثمين کرد
آب گهر مدح تو اين بحر روان را.
سيف اسفرنگ.
|| رونق و روشني دندان. (السامي في الاسامي). || ميناي دندان :
زينهار از دهان خندانش
وآتش لعل و آب دندانش.سعدي.
|| جلا و صقال. || درجهء الماس در خوبي و ارز: الماس آب اول. || باده. شراب. و در عبارت ذيل آب ظاهراً کنايه از شراب است :و طرفه آنکه من بنده که چون آهوي دام دريده و مرغ قفس شکسته آمده بودم و در تحذير [ از باده پيمائي بعلت نزديکي دشمن ] آنهمه مبالغت مينمودم چون همهء ابلهان، الحاقاً للفرد بالاعمّ، در شهر کوران دست بديدهء باز نهادم و مصلحت کلي فرا آب داد. عُقاب عِقاب در شتاب و مجلس اعلي در شراب. (نفثه المصدور زيدري). || جاه. منزلت. مقام. عز. شرف. قدر. قيمت. خطر. اعتبار. آبروي. فر. شکوه. حيثيت. مرتبت. رتبت و محل :
ناسزا را مکن آيفت که آبت بشود
بسزاوار کن آيفت که ارجت(4) دارد.دقيقي.
بگويش بر آن رو که باشد صواب
که پيش شه هند بفزايي آب.فردوسي.
بيامد بگفتش بافراسياب
که اي شاه بادانش و فر و آب.فردوسي.
ورا [ سياوش را ] هر زمان پيش افراسياب
فزونتر شدي حشمت و جاه و آب.
فردوسي.
بفرمود [ کيخسرو ] تا جهن افراسياب
بيارند در پيش با جاه و آب.فردوسي.
سپهرم ز خويشان افراسياب
گوي نامور بود با جاه و آب.فردوسي.
زده بر درش خيمهء هر کسي
که نزديک او آب بودش بسي.فردوسي.
آب و شرف و عز جهان روزبهان راست
ناروزبهان جمله نيرزند بناني.فرخي.
گر سخن گويد آب سخن ما ببرد
بشود نور ستاره چو برآيد مهتاب.فرخي.
من دو عمل را اندر سيستان خريدار بودم، کنون آب آن بشد، نخواهم. (تاريخ سيستان). آنچه من کردمي اميريِ شهر بود، کنون فلان گندمک را دادي، آب آن بشد، و ديگر اميريِ آب بود فلان محمد بن عبدالرحمن را دادي آب آن بشد، کنون مرا هيچ عمل نماند و نخواهم و نکنم. (تاريخ سيستان).
کند بيشرم هر کاري که خواهد
نترسد زآنکه آب او بکاهد.(ويس و رامين).
هرچند، بيک چيز آب خود ببري و دوستان را دل مشغول کني. (تاريخ بيهقي). چون فرماني بدين مولي داده بود... نخواست آب و جاه وي بيکبار تباه شود. (تاريخ بيهقي). هرچند سلطان پادشاهانه دريافت ولي آب اين مرد ريخته شد. (تاريخ بيهقي).
گر او را [ ابن يامين را ] نياريد با خويشتن
نباشد دگر آبتان نزد من.
شمسي (يوسف و زليخا).
اگرچه نداري گنه نزد شاه
چنان باش پيشش که مرد گناه
چو چيزيش خواهي و ندْهد متاب
مبر به آتش خشمش از رويت آب.اسدي.
روي تازه ت زي سراب اندر منه
تا نريزد آن سراب از رويت آب.
ناصرخسرو.
نزد مردم مر رجب را آب و جاه و حرمت است
گرچه گاو و خر نداند حرمت ماه رجب.
ناصرخسرو.
آب ار بشودْتان بطمع باک نداريد
مانند ستوران سپسِ آب و گياييد.
ناصرخسرو.
از پي نان آبروي خويش مبر
آب بکار آيدت کز آب و گلي.ناصرخسرو.
سخنم ريخت آب ديو لعين
ببدخشان و جام و تون و تراز.ناصرخسرو.
به نانشان چون من آب خويش بدهم
چو آبم شد من آنگه چون خورم نان.
ناصرخسرو.
چون قيمت ياقوت به آبست تو داني
کابت سخن است اي سره ياقوت سخندان.
ناصرخسرو.
نماند آب سخن را چو راني از پي نان.
سنائي.
مغز را حزم شاه خواب ببرد
آب را عزم شاه آب ببرد.
سنائي.
هنر ز بي هنري به و گرچه مرد هنر
خطر ندارد و دارد هزار گونه خطر
خطر بود هنري را ز بي هنر ليکن
هم از هنر هنري را فزايد آب و خطر.
سوزني.
گر براي او نباشد تو نخواهي صدر و قدر
ور براي تو نباشد او نخواهد جاه و آب.
انوري.
چو باد از آتشم تا کي گريزي
نه من خاک توام آبم چه ريزي؟نظامي.
چون بصحراي سليماني رسيد [ بلقيس ]
خاک آن ره جمله زرّ پخته ديد
بر سر زر تا چهل فرسنگ راند
تا که زر را در نظر آبي نماند.مولوي.
اگر چون زنان جست خواهي گريز
مرو آب مردان جنگي مريز.
سعدي (بوستان).
گرفتن برد از رخ مرد آب
سيه روي شد تا گرفت آفتاب.سعدي.
وزيري که جاه من آبش بريخت
بفرسنگ بايد ز مکرش گريخت.
سعدي (بوستان).
چو حکم ضرورت بود کآب روي
بريزند، باري بر اين خاک کوي.
سعدي (بوستان).
ور آبت نماند شفيع آر پيش
کسي را که هست آبرو از تو بيش.
سعدي (بوستان).
ابر ميخواست که باران برد از بحر محيط
گفتمش آب خود اي ابر مبر پيش لئام.
سلمان ساوجي.
هرچند بردي آبم رو از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت.
حافظ.
|| خوي. طبع :
اي باد سحر بکوي آن سلسله موي
احوال دلم بگوي گر باشد روي
ور زانکه بر آب خود نباشد مه روي
زنهار مرا نديده اي هيچ مگوي.
مولوي (از مجالس سبعه).
و صاحب برهان براي آب، معاني فيض و عطا و رحمت و دولت و ترقي و رواج و قاعده و قانون و خجلت زده و هموار براه رونده نيز ذکر کرده و کنايه از لؤلؤ و جواهر و شمشير و تيغ جوهردار و نفس کامل و عقل کل که او را نفس ملهمه گويند، نيز گرفته است.
- آب آتش شدن؛ سکونت و آرامشي به فتنه و فساد و آشوب سخت بدل گشتن.
- آب از آب نجنبيدن، يا تکان نخوردن؛آرامش و سکونت کامل برقرار بودن.
- آب از بنه تيره بودن؛ عيب و خلل در اصل و بنيان امر بودن :
سخن هرچه گفتم همه خيره بود
که آب روان از بنه تيره بود.فردوسي.
- آب از تارک گذشتن؛ برسيدن، و به آخر شدن عمر. يکباره اميد بنوميدي بدل گشتن. بدبختي از حدّ تحمل تجاوز کردن :
بدو داد پس گنجها را کليد
يکي باد سرد از جگر برکشيد
بدو گفت کار من اندرگذشت
هم از تارکم آب برتر گذشت
تو اکنون همي کوش و با داد باش
چو داد آوري از غم آزاد باش.فردوسي.
- آب از جگر بخشيدن؛ عطا کردن و چيزي بمردم دادن. (برهان).
- آب از چک و چانه سرازير شدن کسي -را؛ در تداول عوام بمزاح، از ديدن يا شنيدن چيزي سخت لذت بردن.
- آب از دريا بخشيدن؛ از چيزي بي ارز و فراوان عطا دادن.
- آب از دست نچکيدن کسي را؛ سخت ممسک بودن.
- آب از دهان رفتن يا سرازير شدن کسي -را؛ سخت شيفته و خواهان چيزي گشتن.
- آب از سر تيره بودن، آب از بنه تيره -بودن؛ نقص و عيب در اصل و بنيان امر بودن :
هجران تو زان تيره بکرد آب سرم
تا بشناسم که آبم از سر تيره ست.
محمدبن نصير.
تا تيره شده ست آبم از سر
اشکم بخلاف آن چو زنگ است.انوري.
مرا گوئي که آب از کار بردي
نبردم، خود ز سر تيره ست آبم.
فتوحي مروزي.
آب از سر تيره است اي خيره خشم
بيشتر بنگر يکي بگشاي چشم.مولوي.
- آب از سرچشمه گل بودن؛ آب از بنه تيره بودن و آب از سر تيره بودن.
- آب از سر گذشتن کسي را؛ آب از تارک گذشتن :
دل به من گويد چون آب تو از سر بگذشت
روي بر خاک نه از جور وي و زار بنال.
رضي نيشابوري.
مرا بگذشت آب و رفت از سر
بر اين حالم مدارا نيست درخور.
(ويس و رامين).
- آب از کسي گشادن کسي را؛ نفع و فائدت يا مددي از وي او را رسيدن :
هزار بيت بگفتم که آب از آن بچکيد
که جز ز ديده دگر آبم از کسي نگشاد.
ظهير فاريابي.
- آب افتادن دهان؛ آب راندن آن از خوردن چيزي ترش و جز آن و مجازاً سخت شيفتهء چيزي شدن.
- آب انداختن دهان؛ فزوده شدن اشتها نسبت بچيزي.
- آب انداختن ستور؛ ميختن او.
- آب انداختن ماست و آش سرد؛ جدا شدن آب آن از مواد ديگر.
- آب باريک؛ آب جاري اندک. مجازاً، رزقي متوسط و دائم.
- آب (آبي) بر آتش کسي ريختن (زدن)؛غم يا خشم او را با گفتار يا کرداري تسلي دادن و فرونشاندن :
بي شرابي آتش اندر ما زده ست
کيست کو آبي بر اين آتش زند.انوري.
يک صراحي آب چون آتش فرست
تا از آن آبي بر اين آتش زنم.فرقدي.
اميد را جگر از تاب حرص سوخته بود
وليک فيض سحابت بر آتشش زد آب.
رفيع الدين لنباني.
هفت اختر بي آب را کز خاکيان خون ميخورند
هم آب بر آتش زنم هم باد ايشان بشکنم.
مولوي.
ساقي سيم تن چه خسبي خيز
آب شادي بر آتش غم ريز.سعدي.
آبي بر آتش دل ما هيچکس نزد
هرچند پيش محرم و بيگانه سوختيم.
بابافغاني.
- آب بر آسمان انداختن؛ ظاهراً، سخت خشمگين شدن : و بونصر بر آسمان آب انداخت که تا يک سر اسب و استر بکار است و اضطرابها کرد و گفت چون کار بونصر بدان منزلت رسيد که بگفتار بوالحسن ايدوني بر وي دستوري نويسند زندان و خواري و درويشي و مرگ بر وي خوشتر. (تاريخ بيهقي).
- آب برداشتن؛ با ظرفي از منهل يا آبدان آب برگرفتن، و مجازاً گفتاري يا کرداري، معني و مقصود صعب تر و بدتر از آنچه ظاهر است داشتن : اين گفته بسيار آب برميدارد.
- آب بردن؛ بي قدر و عزت ساختن :
آنکه تا دست بتير و بکمان برد ببرد
آب سام يل و قدر و خطر رستم زر.فرخي.
- آب بستن در...؛ مشروب کردن زمين و امثال آن.
- آب بستن در مالي؛ به اسراف و تبذير صرف کردن آن در زماني کوتاه.
- آب بقا؛ آب زندگي :
وآنکه تا حشر بخاصيت خاک درِ او
به خضر دجلهء بغداد دهد آب بقا.
سيف اسفرنگ.
آنکه چو خضر از دم تو آب بقا يافت
باد شمارد فريب ماء معين را.
سيف اسفرنگ.
- آب به آب شدن؛ سفري کوتاه يا دراز کردن تغيير آب و هوا را. بهبود يا بيماري بواسطهء سفر پديد آمدن.
- آب به جوي بازآمدن، آب رفته به جوي -بازآمدن؛ سعادت يا دولتي پشت کرده بازگشتن :
نشاط جواني ز پيران مجوي
که آب روان بازنايد به جوي.سعدي.
- آب به جوي کسي روان بودن؛ بکام و مراد خويش بودن او :
اکنون به جوي اوست روان آب عاشقي
آن روز شد که آب گذشتي به جوي ما.
منوچهري.
- آب به (در، اندر) دهان آمدن کسي را، و -آب به (در، اندر) دهان آوردن؛ شائق شدن او. مشتاق کردن او :
شير گردون بيشه گر بر مرغزارت بگذرد
از صفاي شير حوضت آبش آيد در دهان.
سلمان ساوجي.
قرص گرم و برّه با هم بر سر خوان فلک
ابر تا ديده ست آب اندر دهان مي آورد.
سلمان ساوجي.
پارسا از لب ساغر به دهان آب آرد
ديگران را ز مي و نقل چرا توبه دهد؟
کمال خجند.
- آب به روي آتش زدن؛ تسکين غضب فتنه اي : من بنده، بفرمان رفتم نزديک خواجه، چنانکه فرمان عالي بود، آبي به روي آتش زدم تا حصيري و پسرش را نزدند. (تاريخ بيهقي).
- آب به (بر) روي کار آوردن؛ به صلاح آوردن فسادي را : در حفظ مصالح ولايت شروع کرد بر توقع آنکه مگر کرمان را از خاک افتادگي بردارد، يا آبي به روي کار آرد. (تاريخ سلاجقهء کرمان محمد بن ابراهيم).
زمانه را ز تو آبي به روي کار آمد
روا بود که کنون روي کار بشناسد.
ظهير فاريابي.
و خضروار آب زندگاني او به روي کار آوردم. (مرزبان نامه).
ز شوق در جگرم آتشي است بنشاند
به روي کار من خسته آب بازآرد.
رفيع الدين.
گفتا که بوده است ز چشمم اميد اين
کآرَد بلطف بازم بر روي کار آب.
ابن يمين.
در خشکسال مکرمت از آب رافتت
آرد به روي کار مرا روزگار آب.ابن يمين.
آتش آورده ست آبي هم به روي کار شمع
بنگر اينک چشمه اي کآبش روان از آتش است.
ابن يمين.
داراي دين طغاي تمورخان که ملک را
آورد زَ ابر معدلت آبي به روي کار.
ابن يمين.
- آب به ريسمان بستن؛ کار عبث و بيهوده کردن.
- آب به زير کسي هشتن؛ او را فريفتن.
- آب به زير هشتن؛ ميختن، و بيشتر از روي ترس.
- آب به سوراخ مورچه ريخته شدن؛ غوغا و اجتماعي ناگهاني پيدا آمدن.
- آب به (با) غربال پيمودن؛ کار بيهوده کردن :
بنگر که کجا خواهدت اين باز همي برد
ديوانه مباش آب مپيماي به غربال.
ناصرخسرو.
کآن چاره چو سنبيدن کوه است به سوزن
وآن حيله چو پيمودن آبست به غربال.
معزّي.
- آب به گلو جستن؛ فرودويدن آب به قصبه الرّيه بجاي مري.
- آب به هاون کوفتن؛ کار بيهوده و عبث کردن :
گوئي بَهْمان ز من مِه است و نمرده ست
آب همي کوبي اي رفيق به هاون.ناصرخسرو.
- آب بي لجام (بي لگام) خوردن؛ بي مربّي و سرپرستي بار آمدن. خودسر و مطلق العنان بودن.
- آب پاکي (با ياء مصدري) بر (رويِ) -دست کسي ريختن؛ يکباره و از هر جهت او را مأيوس کردن.
- آب پيکر؛ بکنايه، جرمي روشن از اجرام علوي :
اي فلک صولتي که خاک درت
پردهء آب پيکران برداشت.مجير بيلقاني.
صبح است کمانکش اختران را
آتش زده آب پيکران را.خاقاني.
- آب تيره گشتن کسي را نزد ديگري؛منفور و مغضوب او گرديدن :
چه گويم کنون پيش افراسياب
مرا گشت نزديک او تيره آب.فردوسي.
- آب چکيدن از چيزي؛ تازه و طري بودن آن.
- آب چکيدن از نثر يا نظمي؛ سخت فصيح بودن آن :
هر کجا در خجنديان صدريست
زآتش فکر آب ميچکدش.خاقاني.
هزار بيت بگفتم که آب از آن بچکيد
که جز ز ديده دگر آبم از کسي نگشاد.
ظهير فاريابي.
بجز غبغبش کآب از او ميچکيد
به آتش بر، آب معلق که ديد؟نظامي.
- آب چکيده؛ ماءالقطر.
- آب حيات؛ بروايات مقدمه نام چشمه اي به ناحيتي تاريک از شمال زمين موسوم به ظلمات که آشامنده را زندگي جاوداني بخشد و گويند اسکندر ذوالقرنين بطلب آن شد و نيافت و خضر که مصاحب او بود بدان رسيد و بياشاميد و زندهء ابد گشت.
- آب حيوان؛ آب زندگاني. آب خضر. آب حيات. آب بقا.
- آب خفته؛ آب راکد و مجازاً ژاله و برف و شمشير در نيام :
در آبي نرگسي ديدم شکفته
چو آبي خفته وز او آب خفته.نظامي.
- آب خوش؛ آب گوارا. فُرات. آب شيرين.
- آب دادن؛ آب خورانيدن حيوان و روان کردن آب بر زمين و جز آن زنده داشتن زرع و درختان را. و به عربي اسقاء و سقي و سقايت و تسقيه و اماهه گويند.
- آب دادن فلز؛ طلي کردن آن به فلزي گرانبهاتر : آب سيم دادن. آب زر دادن. طلي کردن بسيم را به عربي تفضيض و طلي کردن بزر را تذهيب گويند و بسيم آب داده را مفضض يعني سيم اندود و بزر آب داده را مذهّب يعني زراندود خوانند.
- آب دادن کارد و شمشير و نوع آن؛عملي است که شمشيرسازان و کاردگران کنند سخت کردن آهن را و آن فروبردن آهن تفتهء شمشير و امثال آن باشد در آب. و عربي آن اماهه و امهاء است. و آب داده را به عربي رونق گويند. (ربنجني) (السامي في الاسامي). و فارسي آن پرند و پرنگ است. و شمشير را آنگاه بنيکي جوهر و گوهر و پرندآوري وصف کنند که بمهارت و استادي آب آن داده باشند :
ز دو چيز گيرند مر مملکت را
يکي زعفراني يکي ارغواني
يکي زرّ نام ملک برنبشته
دگر آهن آب داده يْ يماني.دقيقي.
خورشيد تيغ تيز ترا آب ميدهد
مريخ نوک خشت تو بر سان زند همي.
دقيقي يا ابوشکور.
بهيچ روي تو اي خواجه برقعي نه خوشي
بگاه نرمي گويي که آب داده تشي.(5)
منجيک.
مرا چو تيغ دهد آب آبگون گردون
هر آنگهي که بنالم بپيش او ز ظما
چو تيغ نيک بتفساندم ز آتش دل
در آب ديده کند غرق تا بفرق مرا.
مسعودسعد.
چو از گرد سپه خواهد که جان خصم غسل آرد
شود در چشمهء تيغت چو آب تيغ ناپيدا.
سيف اسفرنگ.
سر ز تيغ زبان خويش بتاب
که ز خون تو داده اندش آب.مکتبي.
- آب در جگر نداشتن؛ سخت محتاج و فقير بودن :
اين پرشکسته را که نبود آب در جگر
آروغ امتلا زند اکنون ز خوان شکر.
کمال اسماعيل.
در جگر گرچه مرا زآتش فقر آب نماند
ليک بحري است کف راد تو پر آب زلال.
ابن يمين.
با آنکه آب در جگرم نيست هر شبي
باشد خيال روي توام ميهمان چشم.
سلمان ساوجي.
نماند در جگرم آب و اين سيه چشمان
هنوز زين ده ويران خراج مي طلبند.
بابافغاني.
- آب خاطر؛ صفاي فکرت :
بجوي تو همه آب روان است
سزد گر من هواجوي تو باشم.امير معزّي.
- آب در جوي داشتن؛ صاحب دولت و اقبال بودن. صاحب حلّ و عقد و رتق و فتق امور بودن :
آب در جوي تست و چرخ چو پيل
دشمنان را لگدسپر دارد.انوري.
هنوزم آب در جوي جواني است
هنوزم لب پر آب زندگاني است.نظامي.
اي ديده بسوز من ببخشاي
کامروز تراست آب در جوي.اميرخسرو.
- آب در جوي نماندن؛ بشدن دولت و اقبال.
- آب در چشم نبودن کسي را؛ بي حيا و بي شرم بودن :
چه شد که آب مروت بچشم اخوان نيست؟
صائب.
- آب در چيزي کردن؛ دغل و غش در وي بکار بردن.
- آب در دل تکان نخوردن؛ سخت آهسته کار و ديرجنب بودن.
- آب در دهان آمدن از...؛ شائق و خواهان آن شدن :
شير گردون بيشه گر بر مرغزارت بگذرد
از صفاي شير حوضت آبش آيد در دهان.
سلمان ساوجي.
نام تتماج بر زبان بردم
ماست را آب در دهان آمد.بسحاق اطعمه.
- آب در دهان خشک شدن؛ سخت حيرت زده گشتن.
- آب در دهان گشتن کسي را؛ از ديدن يا شنيدن مطلوبي شائق و شيفتهء او شدن :
اگر نظارگي آنجا گذشتي
ز حسرت در دهانش آب گشتي.جامي.
چنان پيالهء دردي کشان لبالب شد
که خاک را ز هوس آب در دهان گرديد.
بابافغاني.
- آب در ديده يا چشم نداشتن؛ بي شرم بودن.
- آب در زير کاه؛ حيلتي پوشيده :
به گفت سياوش بخنديد شاه
نبود آگه از آب در زير کاه.فردوسي.
و رجوع به ترکيب آب زير کاه شود.
- آب در سينه شکستن؛ دردي گذرا و موقت پس از خوردن آب در سينه پيدا آمدن. واکفيدن.
- آب در شکر داشتن؛ روز از روز نزارتر شدن.
- آب در شير داشتن؛ دورو و منافق بودن.
- آب در شير کردن؛ غش و دغل کردن در معامله :
پيش از اين از ننگ صنعت عشق فارغبال بود
کوهکن در عاشقي اين آب را در شير کرد.
صائب.
- آب در غربال کردن يا با غربال بيختن و -آب در قفس کردن؛ کار بيهوده و عبث مرتکب شدن.
- آب در گلو شکستن يا به گلو جَستن؛فرودويدن آب به قصبه الريه بجاي مري. و بکنايه، از چيزي که مايهء سود و آسايش است زيان و آسيب ديدن.
- آب در گوش کسي کردن؛ در سودايي او را فريفتن.
- آب در هاون ساييدن (سودن، کوفتن)؛کار عبث و بيهوده ارتکاب کردن :
بي علم، دين همي چه طمع داري
در هاون آب، خيره چرا سايي؟ناصرخسرو.
اندر اين جاي سپنجي چو نهادي دل
آب کوبي همي اي بيهده در هاون.
ناصرخسرو.
درون هاون شهوت چه آب ميکوبيد
چو آبتان بنماند ز لاف پيمائي.مولوي.
زنهار مبند باد در چنبر
بيهوده مساي آب در هاون.؟
- آب دريا به کيل پيمودن؛ کار بي نتيجه کردن.
- آب دهان، آب دهن؛ خيو :
کوچ ز شاخ درخت خويشتن آويخته
بانگ کنان تا سحر آب دهان ريخته.
منوچهري (از فرهنگ اسدي، خطي).
- آب دهان؛ آنکه سِر نگاه ندارد : آب دهاني است [ قلم ] که سخن نگاه نميدارد. (نفثه المصدور).
- آب ديزي را زياده کردن؛ بمزاح، چيزي بطعام افزودن.
- آب را آب کشيدن؛ سخت پرهيز و احتياط در امور صِحّي کردن.
- آب را گِل (گل آلود) کردن؛ آشفتن کاري سود خويش را : آب را گل آلود مي کند ماهي بگيرد.
- آب رفته به جوي بازآمدن.؛ رجوع به آب به جوي بازآمدن شود : و اگر در سنهء احدي و خمسين و اربعمائه (451 ه . ق.) از زمانهء ناجوانمرد کراهتي ديد و درشتي پيش آمد آخر نيکو شد و بجوئي که ميرفت و مي آمد آب رفته بازآمد. (تاريخ بيهقي).
روزگار ار آب جويي را بجويي بازبرد
هم بجوي خويش بازآمد ز گشت روزگار.
سوزني.
تشنه ترسم که منقطع گردد
ورنه بازآيد آب رفته بجوي.سعدي.
دشمن آتش پرست بادپيما را بگوي
خاک بر سر کن که آب رفته بازآمد بجوي.
؟
- آب روشن داشتن يا آب روشن بودن -کسي را؛ صاحب عزّ و جاه بودن :
پيش بزرگان عصر آب کسي روشن است
کآب ز پس ميخورد بر صفت آسيا.خاقاني.
آب جاه تو روشن است از سر
خصم را گو که باد مي پيماي.انوري.
- آب روي کار آوردن.؛ رجوع به آب به روي کار آوردن شود : يعني وقت است که آب روي کار آورم. (مرزبان نامه).
- آب ريخت وپاش؛ آبي که خاص شست و شوي و ديگر مصارف جز آشاميدن باشد، مقابل آبِ خوردن.
- آب زير کاه، آب در زير کاه؛ مکر و حيله. مکار و حيله گر و بَدْاَندرون. تبند. نرم بر :
بگفت سياوش بخنديد شاه
نبود آگه از آب در زير کاه.فردوسي.
با مهان آب زير کاه مباش
تات بي آب تر ز کَهْ نکند.سنائي.
نيست تنزيل سوي عقل مگر
آب در زير کاه بي تأويل.ناصرخسرو.
حال من و تو از تو و من دور نيست از آنک
تو آب زير کاهي و من کاه زير آب.خاقاني.
و گفته اند مکيدت دشمنان و سگالش خصمان در پرده کارگرتر آيد که آب که در زير کاه حيلت پوشانند خصم را بغوطهء هلاک زودتر رساند. (مرزبان نامه).
رقعه پنهان کرد و ننمود او بشاه
کو منافق بود و آب زير کاه.مولوي.
گرچه غم سوز و غصه کاه است او
زو بِرَم کآب زير کاه است او.
اوحدي.
- آب زير کَهْ؛ آب زير کاه :
يکي چون آب زير کَهْ بقول خوش فريبنده
چو شاخي بار آن نشتر وليکن برگ او بيرم.
ناصرخسرو.
- آبشان از يک جوي نرفتن؛ همدست و همداستان شدنشان ممکن نبودن :
زاهد بکتابي و کتاب من و تو
سنگ است و صراحي انتساب من و تو
تو مردهء کوثري و من زندهء مي
مشکل که بيک جو رود آب من و تو.خيام.
- آب شدن؛ گداختن. ذوبان. ذوب. مذاب شدن. حل يا منحل شدن. انهمام. و مجازاً، از شرم آب شدن؛ سخت خجل گشتن :
چنين داد پاسخ به افراسياب
که لختي ببايد شد از شرم آب.فردوسي.
- آب شدن دل (زَهره)؛ عظيم ترسيدن. سخت هراسيدن :
چو چرخ خصم ترا گر هزار دل باشد
شود ز آتش کين تو هر هزارش آب.
سيف اسفرنگ.
- آب شدن دل براي (از) چيزي؛ سخت خواهان و آرزومند وي گشتن :
اگرچه تلخ کند کام، چون سخن گويد
دل شکر شود از لعل آبدارش آب.
سيف اسفرنگ.
- آب شده؛ مذاب. گداخته. محلول. مُنْهَمّ.
- آب قراح.؛ رجوع به قراح شود.
- آب قليل.؛ رجوع به قليل شود.
- آب کثير.؛ رجوع به کثير شود.
- آب کردن دل کسي را؛ او را منتظر و نگران داشتن.
- آب کسي (چيزي) بردن (ريختن)؛ بي قدر و بي حرمت داشتن وي : هنوز ده روز برنيامده است که حصيري آب اين کار را پاک بريخت. (تاريخ بيهقي).
چو باد از آتشم تا کي گريزي
نه من خاک توام آبم چه ريزي؟نظامي.
وزيري که جاه من آبش بريخت
بفرسنگ بايد ز مکرش گريخت.سعدي.
- آب گردنده؛ بکنايه، آسمان :
پيمبر بر آن ختلي ره نورد
برآورد از اين آب گردنده گرد.نظامي.
- آب گشاده؛ آب روان. شربت يا مَرَقي سخت کم مايه :
زر ببهاي مي چو سيم مکن گم
آتش بسته مده به آب گشاده.خاقاني.
- آب مضاف.؛ رجوع به مضاف شود.
- آب مطلق.؛ رجوع به مطلق شود.
- آب نخوردن؛ درنگ نکردن :
چو پرخون شد آن طشت، زنگي چه کرد؟
بخوردش چو آبي و آبي نخورد.نظامي.
- آب نديده موزه کشيدن؛ کاري را سخت پيش از موقع آن ارتکاب کردن.
- آب نگشادن از کسي؛ بخشش و گشايشي از او نيامدن :
هزار شعر بگفتم که آب از او بچکيد
که جز دو ديده دگر آبم از کسي نگشاد.
ظهير فاريابي.
- آب و اندازه؛ در اصطلاح بنايان، تناسب و توازن اجزاء بنائي با يکديگر.
- آب و تاب، با آب و تاب تمام؛ نيک آراسته. با طول و تفصيلي هرچه بيشتر : و عجب آن بود که اهل اين صناعت بخراسان رفتند بعضي و آنچه آلت آن شغل بود بساختند و از آن جامه بافتند به اين آب و تاب نيامد. (تاريخ بخاراي نرشخي).
- آب و خاک؛ مملکت.
- آب و زمين؛ عقار :
مر او را بسي داد آب و زمين
درم داد و دينار و کرد آفرين.فردوسي.
- آب و علف؛ مجازاً، نعمت.
- آب و گاوشان يکي بودن؛ شريک و همکار بودن. متحد و همدست بودن.
- آب و گِل؛ سرشت. خلقت. جبلت. نهاد :
چيزي نخواستم که در آب و گل تو نيست؟
- آب و هوا؛ مجموع اوضاع طبيعي ناحيتي، از گرمي و سردي و خشکي و تري و سازگاري و ناسازگاري آن با مزاج آدمي و جز آن.
- آب هنوز زير کاه داشتن؛ ترقي و روزافزوني در پيش بودن او را :
بسا خرمن که آتش درزني باش
هنوزت آب خوبي زير کاه است.انوري.
- آبي از کسي گرم شدن يا نشدن؛ فايده و مددي ازو پيدا آمدن يا نيامدن.
- آبي با کسي گرم کردن؛ بمزاح، با او درآميختن.
- ازآب گذشته؛ خوردنيي که چون ره آوردي از محلي دور آرند.
- با کسي همان آب در کاسه بودن؛ همان پيش آمد که براي ديگران، او را بودن :جمعي بر دار فنا برآمدند و بعضي را بکشتند و بسوختند و با فقير نيز همين آب در کاسه است. (عين القضاه همداني).
- برآب؛ بزودي. بي درنگ. بسرعت.
- به آب دادن حنا و وسمه؛ فروشستن آن از گيسو و محاسن و ابروان باشد.
- به آب زدن؛ براي عبور از رود يا نهري داخل آب شدن.
- به زهر آب دادن؛ آلودن شمشير و خنجر و امثال آن است به زهر، تا جراحت آن بُرْء و التيام نپذيرد :
شماساس و گرسيوز از ميسره
به زهر آب داده سنان يکسره.فردوسي.
زمانه به زهر آب داده ست چنگ
بدرّد دل شير و چرم پلنگ.فردوسي.
ببندد بر او راه چون پيل مست
يکي تيغ زهرآب داده بدست.فردوسي.
بپيش اندر آمد به دست اندرا
به زهر آب داده يکي خنجرا.فردوسي.
- بي آب و علف؛ زمين لم يزرع و قَفْر.
- بي آبي کردن؛ کار بيمزه و نابهنجار و بي مورد و نابسامان کردن.
-خراج مملکتي بر آب بودن؛ نسق باژ و جبايت آن براندازهء صرف آب نهاده بودن : و خراجشان [ خراج مردم خلم بخراسان ] بر آب است. (حدودالعالم). و خراجشان [ خراج مردم مرو ] بر آب است. (حدودالعالم).
- خود را به آب و آتش زدن؛ بهر وسيلتي دست بردن. هر گونه خطر کردن.
- در يک آب خوردن؛ باندک زمان. در يک دم. بيک لحظه.
- سر زير آب کردن؛ خويشتن را از کسي خاصه از وامخواه و متقاضي دور و پنهان داشتن.
- قند ته دلش آب شدن؛ سخت از پيشامدي مسرور و شادمان گرديدن.
- گِل آب گرفتن؛ ريختن آب بر خاکْ گِل ساختن را. و گل آب گرفتن براي کسي، آزار و رنجانيدنِ وي را اسبابْ چيدن.
- مثل (چو، همچو) آب؛ نيک ازبرکرده :
هم اندر زمان حفظ شد همچو آب
مر او را همه علم تعبير خواب.
شمسي (يوسف و زليخا).
- || مايل به شيب :
مرا چو آب سر اندر نشيب دارد کار
چو سيل تيره از آن است آب من ببهار.
رفيع الدين لنباني.
- || نيک روان و رقيق. سخت بي مزه.
- مثل آب جفت؛ گس و زمخت، در چاي و امثال آن.
- مثل آب حمام؛ آبي گرم آنگاه که سردي آن مطلوب است.
- مثل آب حنا؛ کم رنگ و کم مايه، چاي و نظائر آن.
- مثل آب حوض؛ سرد و بيمزه.
- مثل (چو) آب در پرويزن و مثل آب در -غربال؛ غيرمستقر و بي ثبات :
ميان هيچ دلي کين او نگيرد جاي
چو آب جاي نگيرد ميان پرويزن.
قطران.
قرار در کف آزادگان نگيرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال.
(گلستان).
- مثل آب دهان مرده؛ کمرنگ، مرکب و مانند آن.
- مثل (چو) آب روان؛ سهل و سَلِس :
چو طبعي نداري چو آب روان
مبر دست زي نامهء خسروان.فردوسي.
- مثل (همچو) آب زر؛ بدلخواه. ببهترين صورت :
آفتابي که هر دو عالم را
کار ازو همچو آب زر گردد.عطار.
- مثل آب سيرابي؛ کم چربي و گنده، آبگوشت و مانند آن.
- مثل آب ظرفشويي؛ کم مايه (آبگوشت و چاي و امثال آن).
- مثل آب و آتش؛ جمع نشدني. ضد يکديگر.
- مثل (چو، چون) آب و روغن؛نياميختني. گردنيامدني. مزج نشدني. ناسازوار :
با من از روي طبيعت گر نياميزد رواست
ازبراي آنکه من در آب و او در روغن است.
سنائي.
با حاسد تو دولت چون آب و روغن است
با ناصح تو ساخته چون زير با بم است.
سوزني.
وقت هشياري چو آب و روغنند
وقت مستي همچو جان اندر تنند.
مولوي.
- مثل آب و شکر؛ سخت بهم درآميخته.
- مثل نقش بر آب؛ ناپايدار در خاطر و ذهن. بيهوده و عبث.
- مزهء آب دادن؛ سخت بيمزه و بيطعم بودن.
- امثال: آب آباداني است؛ آب مايهء عمران است.
آب به آباداني ميرود؛ تشنگي بر شَبْع و سيري دليل کند.
آب به آب ميخورد زور برميدارد؛ دستياري با يکديگر مزيد قوت همگان است :
دوستان همچو آب ره سپرند
کابها پايهاي يکدگرند
راه بي يار زفت باشد زفت
جز به آب آب کي تواند رفت؟سنائي.
آب تا اندر رود باشد روان بود چون بدريا رسد قرار گيرد. (کشف المحجوب)؛ يعني مرد تا ناقص و ناتمام است سبکسار باشد و چون کامل و آراسته شود با سکينه و وقار گردد.
آب جوي خوش بود تا بدريا رسد.
آب خوش بي تشنگي ناخوش بود؛ نعمت به نزديک آنکه بدان نيازمند نيست قدر و بهايي ندارد.
آب داند که آباداني کجاست؛ رود و جوي غالباً سوي شهرها و قصبات و قري رود. ميل به آشاميدن آب دليل انباشتگي معده باشد.
آب در کوزه و ما تشنه لبان ميگرديم يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم.؟
مطلوبي را که در دسترس است از دوردست مي طلبيم.
آب دريا از دهان سگ کجا گردد پليد؟ معزي.
زشتگوئي بدان، مايهء زشتنامي نيکان نشود.
آب دريا در مذاق ماهي دريا خوش است.
صائب.
سختي و محنت در نظر کسي که بدان خوي گرفته آسان و گوارا نمايد.
آب دريا را اگر نتوان کشيد هم بقدر تشنگي بايد چشيد.مولوي.
آنچه همه يا بسيارِ آن به دست نيايد از دست دادن اندک آن حيف و زياني باشد.
آب را از سر يا از سربند يا از سرچشمه بايد بست؛ در دفع فتنه و شر بايد منشأ و منبع اصلي آن را معلوم و مسدود ساخت :
اي سليم آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد نتوان بستن جوي.سعدي.
خود چارهء کار دفع اشک است مرا
کاين آب ز سر باز همي بايد بست.؟
آب را ميل جانب پستي است؛ مردمان سالم و نرمخوي بفروتني و فرودستي گرايند :
آب را گرچه ميل زي پستي است
نظم تو کار نار خواهد کرد.سنائي.
آب راه خودش را باز ميکند؛ مرد خليق و نرمخوي محبت خود را در دلها جاي دهد. شخص فروتن و مطيع موانع کار خود را به آرامي و نرمي دفع کند.
آب رفته بجوي بازنيايد؛ در مورد امري گويند که چون از دست رود بازآوردنش ناميسور باشد.
آب روشنائي است؛ اين جمله را هنگامي که ظرف آبي بناگاه بزمين ريزد بطريق تفاؤل گويند، بدين معني که ريختن آب دليل فرج و گشايش در کار است.
آب ريخته با کوزه نيايد؛ چيزي را گويند که چون تباهي يا زوال يافت درست کردن يا دوباره به دست آوردنش ممکن نباشد.
آب ريخته جمع نگردد؛ مرادفِ آب ريخته با کوزه نيايد.
آب سربالا ميرود قورباغه شعر ميخواند؛بمزاح، ناداني فرصتي يافته و فضيلت فروشي آغاز کرده است.
آب شيرين و مشک گنده؛ نعمت و دولتي ناسزاواري را.
آب که از سر گذشت چه يک گز چه صد گز، يا چه يک ني چه صد ني؛ بلا و محنت چون از حدّ طاقت گذرد اندک و بسيار آن يکسان باشد :
آب کز سر گذشت در جيحون
چه بدستي چه نيزه اي چه هزار.سعدي.
آب که آمد تيمم برخاست؛ چون اصل آمد فرع را حرمت و مکانتي نماند.
آب که يک جا ماند ميگندد؛ سفر کردن سلامت تن را سودمند است. مدتي دراز نزد کسي بودن قدر و جاه ببرد.
آبم است و گاوم است نوبت آسيابم است؛در فرصتي کم چندين وظيفه و مهم پيش آمده است.
آب نطلبيده مراد است؛ نعمتي که ناجسته و نخواسته به دست آيد غنيمت است.
آب نميبيند وگرنه شناگر قابلي (لايقي) است؛ بدي و خيانت نکردن او از فقدان وسائل است.
آب و روغن بهم نياميزد؛ سازگار آمدن آن دو کس ميسر نباشد.
آبي که آبرو ببرد در گلو مريز؛ عطا و نعمت که بمنت دهند مخواه.
آبي که ز چشم رفت کي آيد باز؟ (از نفثه المصدور).
مراد از آب شرم و حياست.
آبي ندارد پارگين در معرض بحر خَضَم.
سلمان ساوجي.
نادان و ناچيز و فرومايه را پيش دانا و هنري قدري نباشد.
با نادان تواضع کردن آب بحنظل دادن است.(منسوب به سقراط)؛ فروتني با جهال ناسزاوار است.
ز آب خرد ماهي خرد خيزد؛ از سرمايهء کم و مرد اندک مايه جز نفع قليل حاصل نشود.
...ن در آب و بر آسمان بيني.سنائي.
اِست في الماء و انف في السماء؛ گدائي متکبر است.
مهمان مني به آب آنهم لب جوي؛ با چيزي بي ارز منت مي نهد.
نه آب و نه آباداني نه گلبانگ مسلماني؛مکاني قفر و بي سکنه.
هر کس آب دل خود را ميخورد؛ هر کس بر وفق نيت خود سزا و پاداش بيند.
(1) - چو آب اندر شمر بسيار ماند
زهومت گيرد از آرام بسيار. دقيقي.
بباليد کوه آبها بردميد
سر رستني سوي بالا کشيد. فردوسي.
يکي آتشي برشده تابناک
ميان باد و آب از بر تيره خاک. فردوسي.
بدانگونه شادم که تشنه به آب
و گر سبزه از تابش آفتاب. فردوسي.
ز ياقوت سرخ است چرخ کبود
نه از آب و باد و نه از گرد و دود. فردوسي.
نه در وي آدمي را راه رفتن
نه در وي آبها را جوي فرکند. ابوالعباس.
زميني زراغن بسختي چو سنگ
نه آرامگاه و نه آب و گيا. بهرامي.
يک روز بگرمابه همي آب فروريخت
مردي بزدش لج بغلط بر در دهليز.
؟ (از فرهنگ اسدي، خطي).
چون آب ز بالا بگرايد سوي پستي
وز پست چو آتش بگرايد سوي بالا. عنصري.
گر به پيغاله از کدو فکني
هست پنداري آتش اندر آب. عنصري.
اندر تواضع آب رواني نشيب جوي
گرچه بقدر از آتش رخشنده برتري.
ابوالفرج روني.
آب بهتر هزار بار ز مي
و من الماء کل شي ء حي. سنائي.
آب صفت هرچه پليدي بشوي
آئنه سان هرچه نديدي مگوي. نظامي.
آب ارچه همه زلال خيزد
از خوردن پر ملال خيزد. نظامي.
آب کم جو تشنگي آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست. مولوي.
سرم از خداي خواهد که بپايش اندرافتد
که در آب مرده بهتر که در انتظار آبي. سعدي.
ترسم که صرفه اي نبرد روز رستخيز
نان حلال شيخ ز آب حرام ما. حافظ.
(2) - رشيدي سمرقندي، صابر ترمدي و عمعق بخاري است و اين سه شهر (سمرقند و ترمد و بخارا) بدانسوي جيحون باشد.
(3) - چو رستم دل گيو را خسته ديد
به آب مژه روي او شسته ديد. فردوسي.
دل شاه شد ز آن سخن پر ز شرم
فروريخت از ديدگان آب گرم. فردوسي.
عنان تکاور همي داشت نرم
همي ريخت از ديدگان آب گرم. فردوسي.
شب تيره تا برکشيد آفتاب
خروشان همي بود و ديده پرآب. فردوسي.
چو بشنيد گفتارش افراسياب
بديده ز خشم اندرآورد آب. فردوسي.
برهنه سران، دخت افراسياب
بر رستم آمد دو ديده پرآب. فردوسي.
دو ايدر بزندان شاه اندرون
دو ديده پر از آب و دل پر ز خون. فردوسي.
همه سر پر از گرد و ديده پرآب
کسي را نبد خورد و آرام و خواب. فردوسي.
نبخشود و ديده پر از آب کرد
بروهاي جنگي پر از تاب کرد. فردوسي.
پر از آب شد ديدهء ساوه شاه
بدان تا چرا شد هزيمت سپاه. فردوسي.
چنان بد که روزي بيامد وزير
بديد آب در چشم شاه اردشير. فردوسي.
يکي نامه بنوشت با درد و خشم
پر از آرزو دل پر از آب چشم. فردوسي.
عاشق از غربت بازآمد با چشم پرآب
دوستگان را بسرشک مژه برکرد ز خواب.
منوچهري.
بدين خواري بدين زاري بدين درد
مژه پر آب گرم و روي پرگرد. (ويس و رامين).
گريستن بر ما افتاد و کدام آب ديده و که دجله و فرات. (تاريخ بيهقي).
زآب مژه غريقم و زآتش بدل حريق
چون نال از اين شده ست تنم زار و نال نال.
ناصرخسرو.
بر در او چو زر نداشت اثير
زور بر آب چشم و زاري کرد. اثير اخسيکتي.
بر آب چشمش رحمت کن و مبر آبش
که گفته اند نکوئي کن و در آب انداز.
کمال اسماعيل.
(4) - ن ل: جاهت.
(5) - تش، تيشهء بزرگ است.

کلمات مشابه