جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت ابومحمد در لغت نامه دهخدا

ابومحمد

[اَ مُ حَمْ مَ] (اِخ) عبدالله بن اسماعيل ميکالي. کاتب و اديبي بليغ. او صدهزار شعر از قدما و متأخرين از برداشت و گاهي بطرز ادبا شعر مي سرود و از اوست:
يوم دجن قدتناهي طيبه
و حقيق ان يحيا بالمطر
هل يجوز الصحو في اثنائه
انّ هذاالرأي من احدي الکبر.
(از تعليقات اديب پيشاوري بر تاريخ بيهقي). و بيهقي گويد: و ديگري در باب جوانان نيکو گفته است:
ان الامور اذا الاحداث دبرها
دون الشيوخ تري في بعضها خللا.
و از بوعلي اسحاق شنودم گفت بومحمد ميکالي گفتي چه جاي بعض است که في کلّها خللا.

کلمات مشابه