جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت ابوکالنجار در لغت نامه دهخدا

ابوکالنجار

[اَ لِ] (اِخ) خال نوشيروان بن منوچهربن قابوس. در آن وقت که مسعود کدخدائي براي ري و جبال تعيين کردن ميخواست خواجه احمدحسن، نام ابوکاليجار برد و مسعود در جواب او گفت: باکاليجار بد نيست و ليکن شغل گرگان و طبرستان بپيچد که آن کودک پسر منوچهر، نيامده است چنانکه ببايد و در سرش همت ملک نيست و اگر وي (يعني باکاليجار) از آن ولايت دورماند جبال و آن ناحيت تباه شود چنانکه حاجت آيد که آنجا سالاري بايد فرستاد. و در پنجشنبهء هشتم ربيع الاَخر 423 ه . ق. خبر رسيد که نوشيروان پسر منوچهر به گرگان گذشته شد و گفتند باکاليجار خالش با حاجب بزرگ منوچهر ساخته بود، او را زهر دادند و اين کودک نارسيده بود تا پادشاهي با کاليجار بگيرد و نامه ها رسيده بود بغزنين که از تبار مرداويز و وشمگير کس نمانده است نرينه که ملک بدو بتوان داد اگر خداوند سلطان در اين ولايت باکاليجار را بدارد که بروزگار منوچهر کار همه او ميراند تربيتي بجايگاه باشد جواب رفت که صواب آمد، رايت عالي مهرگان قصد بلخ دارد رسولان بايد فرستاد تا آنچه نهادني است با ايشان نهاده آيد. و چون ببلخ رسيد بوالمحاسن رئيس گرگان و طبرستان آنجا رسيد و قاضي گرگان بومحمد بسطامي و شريف بوالبرکات و ديلمي محتشم و شيرج ليلي و ايشان را پيش آوردند و پس از آن خواجهء بزرگ نشست و کارها راست کردند: اميري باکاليجار و دخترش را از گرگان بفرستد. و استادم منشور باکاليجار تحرير کرد و خلعتي سخت فاخر راست کردند و به رسولان سپردند و ايشان را خلعت دادند و طاهر را مثال بود تا مال ضمان گذشته و آنچه اکنون ضمان کرده بودند بطلبد و بنشابور فرستد نزديک سوري. و آنگاه که خبر رسيد که پسر يغمرترکمان و پسران ديگر مقدمان از بلخان کوه درآمدند با بسيار ترکمانان ديگر و قصد اطراف مملکت ميدارند... نامه ها رفت به باکاليجار با مجمزان تا هشيار و بيدار باشد و لشکري قوي بدهستان فرستد تا برباط مقام کنند و راهها نگاهدارند. و در آدينهء دهم جمادي الاول سال 424 ه . ق. امير مسعود فرمود که مال ضمان از باکاليجار والي گرگان بيايد خواست و دختر او را که عقد نکاح کرده بوده است بايد آورد پيش از آنکه از نشابور حرکت باشد و قرار گرفت که عبدالجبار پسر وزير را آنجا برسولي فرستاده آيد با دانشمندي و خدمتکاري که رسم است. استادم بونصر نامه ها و مشافهات نسخت کرد و نوشته آمد و دانشمند بوالحسن قطان از فحول شاگردان قاضي امام صاعد با عبدالجبار نامزد شد. و مهد راست کردند و خدمتکاران و هدايا چنانکه عادت و رسم است. دوازدهم جمادي الاولي عبدالجبار سوي گرگان از نشابور با اين قوم روانه شد.
و هم بيهقي در ورود دختر باکاليجار گويد: و عبدالجبار پسر خواجهء بزرگ در رسيد با وديعت و مال ضمان و همهء مرادها حاصل کرده و مواضعتي درست با باکاليجار بنهاده، و نزديک امير بموقعي سخت تمام افتاد و فرمود تا رسولان گرگان را بروز درآوردند و پس مهدها که راست کرده بودند با زنان محتشمان نشابور از آن رئيس و قضات و فقها و اکابر و عمال [ بشب ] (اِخ) پيش مهد دختر با کاليجار بردند و برنيم فرسنگ از شهر بود و خدم و قوم و گرگانيان را بعزيزيها در شهر درآوردند و سراي و کوشکهاي حسنکي چون درجات فردوس الاعلي بياراسته بودند بفرمان امير، مهد را آنجا فرود آوردند با بسيار زنان چون دايگان و دادگان(1) و خدمتکاران و زنان و خادمان و کنيزکان، محتشمان نشابور بازگشتند و آن شب نشابور چون روز شده بود از شمعها و مشعلها و خادمان حرم سلطاني بدر حرم بنشستند و نوبتي بسيار از پيادگان بدرگاه سراي نامزد شدند و حاجبي با بسيار مردم و چندان چيز ساخته بودند بفرمان عالي که اندازه نبود و فرود فرستادند و نيم شب همهء قوم سراي حرم سلطاني از شادياخ آنجا آمدند و ديگر روز امير فرمود تا بسيار زر و جواهر و طرايف آنجا بردند و تکلفي سخت عظيم ساختند اندر ميهمانيها و زنان محتشمان نشابور را بجمله آنجا بردند و نثارها بکردند و نان بخوردند و بازگشتند و وديعت را که ساکن مهد بود کس نديد و نماز خفتن امير از شادياخ برنشست با بسيار مردم از حاشيت و غلامي سيصد خاصه همه سوار و غلامي سيصد پياده در پيش و پنج حاجب سرايي و بدين کوشک حسنکي آمد و فرود سراي حرم رفت با خادمي ده از خواص که روا بودي که حرم را ديدندي و اين خدم وغلامان بوثاقها که گرد بر گرد درگاه بود فرود آمدند که وزير حسنک آن همه بساخته بود از جهت پانصد و ششصد غلام خويش را و آفتاب ديدار سلطان برماه افتاد و گرگانيان را از روشنائي آن آفتاب فخر و شرف افزود و آن کار پيش رفت بخوبي چنانکه ايزد عز ذکره تقديرکرده بود و بيرونيان را با چنين حديث شغلي نباشد نه در آن روزگار و نه امروز. و مرا هم نرسد که قلم من ادا کند از خاطر من. و ديگر روز اميرهم درآن خلوت و نشاط بود و روز سوم وقت شبگير بشادياخ رفت و چون روشن شد و بارداد اوليا و حشم بخدمت آمدند و خواجه بوسهل حمدوي و قومي که با وي نامزد بودند جامهء راه پوشيده پيش آمدند و خدمت وداع کردند امير ايشان را نيکويي گفت و تازه بنواخت و سوي ري برفتند پس از نماز روز آدينه غرهء رجب اين سال اربع و عشرين و اربعمائه.
و هم بيهقي در وقايع سنهء 426 ه . ق. آنگاه که مسعود بنيشابور بود، از قول وي بامرا نقل کند: باکاليجار مال مواضعت گرگان دوساله با هديها بفرستد و نيز خدمت کند و اگر راست نرود يکي تا ستارآباد برويم و اگر نيز حاجت آيد تا به ساري و آمل که مسافت نزديک است برويم. ميگويند که به آمل هزار هزار مرد است اگر از هر مردي ديناري ستده آيد هزار هزار دينار باشد جامه و زر نيز بدست آيد و اينهمه بسه چهارماه راست شود. و چون مسعود با ابونصر مشکان در اين باب مشورت کرد ابونصر گفت: بهتر در اين باب و نيکوتر ببايد انديشيد، بنده بيش از اين نگويد که صورت بندد که بنده در باب باکاليجار و گرگانيان پايمردي ميکند که در مجلس عالي صورت کرده اند که بنده وکيل آن قوم است و والله که نيستم و هرگز نبوده ام و بهيچ روزگار جز مصلحت نجسته ام و به پندنامه و رسول شغل گرگانيان راست شود اگر غرض ديگر نيست. امير گفت اغراض ديگر است چنانکه چند مجلس شنيده اي و ناچار ميبايد رفت گفتم ايزد عزو جل خير و خيريت بدين حرکت مقرون کناد. و چون مسعود به گرگان رفت با کاليجار و جملهء گرگانيان خان و مانها بگذاشته بودند پرنعمت و ساخته سوي ساري برفته و انوشيروان پسر منوچهر را با خويشتن ببرده(2) با اعيان و مقدمان چون شهر آکيم و مردآويز و ديگر گردنان که با کاليجار با ايشان درمانده بود. ديگر روز امير مسعود رضي الله عنه آمد و جملهء مقدمان عرب با جملهء خيلها و گفتند چهارهزار سوار است بدرگاه آمدند و امير ايشان را بنواخت و مقدمان را خلعتها داد و همهء قوت گرگانيان اين عرب بودند و بردرگاه بماندند و اينک بقاياي ايشان است اينجا. و باکاليجار گفتند اين کار را غنيمت داشت که در تحکم و اقتراحات ايشان مانده بود. و صاحبديواني گرگان بسعيد صراف دادند که کدخداي سپاه سالار غازي بوده بود و خلعت پوشيد و بشهر رفت و مالها ستدن گرفت و سرايها و مالهاي گريختگان مي جستند و آنچه مي يافتند مي ستدند و اندک چيزي بخزانه ميرسيد که بيشتر مي ربودند چنانکه رسم است و در چنين حال باشد.
و رسولي رسيد از آن منوچهر و باکليجار و پيغام گزارد که خداوند عالم بولايت خويش آمده است و ايشان بندگان فرمان بردارند و سبب پيشتر آمدن آن بود که بسزا ميزباني و خدمت نتوانستندي کرد و خجل شدندي و بساري مقام کرده اند منتظر فرمان عالي تا بطاقت خويش خدمتي کنند آنچه فرموده آيد. جواب داد که عزيمت قرار گرفته است که بستار آباد آئيم و مقام آنجا کنيم که هواي آنجا سزاوارتر است. از آنجا آنچه فرمودني است فرموده آيد و رسول را بر اين جمله باز گردانيده شد و سيزدهم ماه ربيع الاخر امير بستارآباد آمد... و اينجا رسولي ديگر رسيد از آن با کاليجار و ديگران و پيغام گزاردند که ايشان بندگان فرمان بردار و راهها تنگ است کرا نکند که رکاب عالي برتر خرامد، هر مراد که هست گفته آيد تا بطاعت و طاقت پيش برند. جواب داده آمد که مرا افتاده است که تا به ساري باري بياييم تا اين نواحي ديده آيد و چون آنجا رسيديم آنچه فرمودني است فرموده شود رسولان بازگشتند.... و روز يکشنبهء غرهء جمادي الاولي امير از ساري برفت تا به آمل رود... و از نزديک ناصر علي و مقدمان آمل و رعايا سه رسول رسيد و باز نمودند که پسر منوچهر و باکاليجار و شهرآکيم و ديگران چون خبر آمدن سلطان سوي آمل شنيدند بتعجيل سوي ناتل و کجور و رويان رفتند برآن جمله که بناتل که آنجا مضايق است با لشکر منصور دستي بزنند اگر مقام توانند کرد عقبهء کلار را گذاره کنند که مخف اند و به گيلان گريزند و بنده ناصر و ديگر مقدمان و رعايا بندگان سلطانند و مقام کردند تا فرمان بر چه جمله باشد. جواب داد که خراج آمل بخشيده شد و رعايا را بر جاي ببايد بود که با ايشان شغل نيست و غرض بدست آوردن گريختگان است و رسولان بر اين جمله بازگشتند. و پس از فتحي که در اول بار دست داد امير نامهء فتح املاء کرد بر اين مضمون: چون ما از آمل حرکت کرديم و همه شب برانديم و بيشه ها بريده آمد که مار در او بدشواري توانست خزيد و ديگر روز نماز پيشين بناتل رسيديم و سخت بشتاب رانده بوديم چنانکه چون فرود آمديم همه شب لشکر ميرسيد، تا نيم شب تمامي مردم بيامدند که دو منزل بود که به يک دفعت بريده آمد. ديگر روز دوشنبه جاسوسان در رسيدند و چنان گفتند که گرگانيان بنه را با پسر منوچهر گذاره کرده اند از شهر ناتل و برآن جانب شهر لشکرگاه کرده و خيمها زده و ثقل و مردمي که نابکار است با بنه رها کرده و باکاليجار و شهراکيم و بسيار سوار و پيادهء گزيده و جنگي تر با مقدمان و مبارزان بر اين جانب شهر آمده و پلي است تنگتر و جز آن گذر نيست آنرا بگرفته از آن صحرا تنگتر و جنگ بر آن پل خواهند کرد که راه يکي است گرد بر گرد بيشه و آبها و غديرها و جويها و گفته اند و نهاده که اگر هزيمت بر ايشان افتد سواران از اين مضايق بازگردند و پيادگان گيل و ديلم مردي پنجاه خياره تر پل نگاه دارند نيک بکوشند و چندان بمانند که دانند که از لشکرگاه برفتند و ميانه کردند(3) که مضايق هول است بر آن جانب و ايشان را در نتوان يافت. چون اين حال ما را مقرر گشت درمان اين کار بواجبي ساختيم و آنچه فرمودني بود بفرموديم و جوشن پوشيديم و بر ماده پيل نشستيم و سلاحها در مهد پيش ما بنهادند و فرموديم تا کوسهاي جنگ فرو کوفتند و غلامان گروهي سواره و بيشتر پياده گروهي گرد پيل ما بايستادند و گروهي پيش رفتند و يک پيل بزرگ که قويتر و نامي تر و جنگي تر بود پيش بردند و برانديم و بر اثر ما سوار و پياده اي بي اندازه، چون بدان صحرا و پل رسيديم گرگانيان پيش آمدند سوار و پياده بسيار و جنگ پيوسته شد جنگي سخت و بنيرو و دشوار از آن بود که لشکر را مجال نبود از آن تنگيها، صدهزار سوار و پياده آنجا همان بود و پانصد هزار همان که اگر بر اين جمله نبودي ايشان را زهرهء ثبات کي بودي که بيک ساعت کمتر فوجي از لشکر ما ايشان را برچيدي. سواري چند از آن ايشان با پيادهء بسيار حمله آوردند به نيرو و يک سواررو پوشيده مقدم ايشان بود که رسوم کر و فر نيک ميدانست و چنان شد که زوبين بمهد و پيل ما رسيد و غلامان سراي ايشان را باز ميماليدند و ما بتن خويش نيرو کرديم و ايشان نيرو کردند و پيل نر را از آن ما که پيش کار بود به تير و زوبين افکار و غمين کردند که از درد برگشت و روي بما نهاد و هر که را يافت ميماليد از مردم ما و مخالفان بدم درآمدند ونعره زدند و اگر همچنان پيل نر بما رسيدي ناچار پيل ما را بزدي و بزرگ خللي بودي که آنرا در نتوانستيمي يافت که هر پيل نر که در جنگي چنان برگشت و جراحتها يافت بر هيچ چيز ابقا نکند، از اتفاق نيک در اين برگشتن بر جانب چپ برآمد کرانهء صحرا يکي بغل جويي و آبي تنک در او و پيلبان جلد بود و آزموده پيل را آنجا اندر انداخت و آسيب وي بفضل ايزد عز ذکره از ما و لشکر ما در آن مضايق برگردانيد و همه در لشکر افتادند مبارزان غلامان سوار و خيلتاشان و پيادگان بر ايشان نيرو کردند و از مقدمان گرگانيان يک تن مقدم پيش ما افتاد ما از پيل بانگ زديم و بعمود زخمي زديم بر سر و گردن [ او ]چنانکه از نهيب آن او از اسب بيفتاد و غلامان درآمدند تا وي را تمام کنند ما را آواز داد و زينهار خواست و گفت شهر آکيم است ما مثال داديم تا وي را از اسب گرفتند و گرگانيان چون او را گرفتار ديدند بهزيمت برگشتند و تا بپل رسيدند مبارزان غلامان سرايي از ايشان بسيار بکشتند و بسياري دستگير کردند و بي اندازه مردم ايشان بر چپ و راست در آن حدها گريختند و کشته و غرقه شدند و آنجا که پل بود زحمتي عظيم و جنگي قوي بپاي شد و برهم افتادند و خلقي از هر دو روي کشته آمد و ما در عمر خويشتن چنين جنگي نديده بوديم و پل را نگاه داشتند تا نزديک نماز ديگر و سخت نيک بکوشيدند و از هيچ جانب بدان پيادگان را راه نبود آخر پيادگان گزيده تر از آن ما پيش رفتند با سپر و نيزه و کمان و سلاح تمام بدم ايشان و تيرباراني رفت چنانکه آفتاب را بپوشيد و نيک نيرو کردند تا آن پل را بستدند و از آن توانستند شد که پنج و شش پيادهء کاري ايشان سرهنگ شماران زينهار خواستند و امان يافتند و پيش آمدند، چون پل خالي ماند مقدمهء ما بتعجيل بتاختند و ما برانديم سواري چند پيش ما باز آمد و چنان گفتند که گرگانيان از آن وقت باز که شهرآکيم گرفتار شد جمله هزيمت شدند و لشکرگاه و خيمه ها و هرچه داشتند بر ما يله کرده بودند تا ديگهاي پخته يافتند. و ما آنجا فرود آمديم که جز آن موضع نبود جاي فرود آمدن. و سواران آسوده [ در ] دم هزيمتيان رفتند و بسيار پياده از هر دستي بگرفتند اما اعيان و مقدمان و سواران نيک ميانه کرده بودند و راه نيز سخت تنگ بود بازگشتند و آنچه رفت بشرح باز نموده آمد تا چگونگي حال مقرر گردد.
و امير مسعود رضي الله عنه روز شنبهء دوازدهم ربيع الاول به آمل بازرسيد در ضمان سلامت و ظفر و نصرت. و روز سه شنبهء سيم جمادي الاخري رسولي آمد از آن باکليجار و پسر خويش را با رسول فرستاده بود و عذرها خواسته بجنگي که رفت و عفو خواسته و گفته که يک فرزند بنده بر در خداوند بخدمت مشغول است بغزنين و از بنده دور است نرسيدي که شفاعت کردي، برادرش آمد بخدمت و سزد از نظر و عاطفت خداوند که رحمت کند تا اين خاندان قديم بکام دشمنان نشود. رسول و پسر را پيش آوردند و بنواختند و فرود آوردند و امير راي خواست از وزير و اعيان دولت، وزير گفت بنده را آن صوابتر مينمايد که اين پسر را خلعت دهند و با رسول بخرمي بازگردانند که ما را مهمات است در پيش تا نگريم که حالها چون شود آنگاه بحکم مشاهدت تدبير اين نواحي ساخته آيد باري اين مرد يکبارگي از دست بنشود. امير را اين سخت خوش آمد و جواب نامها بخوبي نبشته شد و اين پسر را خلعت نيکو دادند و رسول را نيز خلعتي و بخوبي بازگردانيده آمد. و نيز بيهقي گويد: از خواجه بونصر مشکان رحمه الله عليه شنودم گفت امير از شدن به آمل سخت پشيمان بود که ميديد که چه تولد خواهد کرد، مرا بخواند و خالي کرد دوبدو بوديم گفت اين چه بود ما کرديم! لعنت خداي برين عراقيک باد فايده اي حاصل نيامد و چيزي به لشکر نرسيد و شنودم که رعاياي آن نواحي ماليده شدند گفتم زندگاني خداوند دراز باد خواجه و ديگر بندگان ميگفتند اما بر راي عالي ممکن نبود بيش از آن اعتراض کردن که صورتي ديگر مي بست. آنچه بر لفظ عالي رفت که «چه فايده بود آمدن بدين نواحي» اگر خداوند را نبود ديگر کس را بود و بازگفتن زشتي دارد که صورت نبندد که اين سخن بشماتت گفته مي آيد. گفت سخن تو جدّ است همه نه شماتت و هزل و مصلحت ما نگاهداري بجان و سر ما که بي حشمت بگويي. گفتم زندگاني خداوند دراز باد باکاليجار را بزرگ فائده اي بحاصل شد که مردي بود مستضعف و نه مطاع در ميان لشکري و رعيت، خداوند گردنان را که او از ايشان بارنج بود گرفت و ببند مي آرند و مقدمان عرب با خيلها که از ايشان او را جز دردسر و مال به افراط دادن نبود ازاين نواحي برافتادند و وي از ايشان برست و بدانچه بوسهل اسماعيل بر اين رعيت کرد از ستمهاي گوناگون، قدر باکاليجار بدانند و اين همه سهل است زندگاني خداوند دراز باد که به اندک توجهي راست شود که باکاليجار مردي خردمند است و بنده اي راست، بيک نامه و رسول بحد بندگي باز آيد، اميد دارند بندگان بفضل ايزد عزوجل که در خراسان بدين غيبت خللي نيفتد. امير گفت همچنين است. و من بازگشتم و هم بنگذاشتند که باکاليجار را پس از چندين نفرت بدست باز آورده آمدي و گفتند که اينجا عامل و شحنه اي بايد گماشت و آن مقدار ندانستند که چون حشمت رايت عالي از آن ديار دور شد باکاليجار باز آيد و رعيتي دردزده و ستم رسيده با او يار شود.
بوالحسن عبدالجليل را رحمه الله عليه بصاحب ديواني و کدخدائي لشکر با فوجي قوي لشکر نامزد کردند تا چون رايت عالي سوي نشابور بازگردد آنجا بباشند. [ پس از رسيدن خبر شورش ترکمانان و ديگران ]وزير بونصر را گفت اي خواجه تاکنون سروکار با شبانان بود و نگاه بايد کرد تا چند درد سر افتاد که هنوز بلاها بپاي است اکنون اميران ولايت گيران آمدند. بسيار فرياد کردم که بطبرستان و گرگان آمدن روي نيست خداوند فرمان نبرد مردکي چون عراقي که دست راست خود از چپ نداند مشتي زرق و عشوه پيش داشت و از آن هيچ بنرفت که محال و باطل بود. ولايتي آرميده چون گرگان و طبرستان مضطرب گشت و بباد شد و مردمان بنده و مطيع عاصي شدند که نيز باکاليجار راست نباشد و بخراسان خللي بدين بزرگي افتاد، ايزد تعالي عاقبت اين کار بخير کناد اکنون با اين همه نگذارند که بر تدبير راست برود و اين سلجوقيان را بشورانند و توان دانست که آنگاه چه تولد شود. امير فرمود تا بوالحسن عبدالجليل را بدين مجلس بخواندند و بيامد و مثال يافت تا سوي شهر گرگان رود با پنج مقدم از سرهنگان و حاجبي و هزار سوار و کدخداي لشکر باشد تا باکاليجار چه کند درآنچه ضمان کرده است از اموال آنگاه آنچه راي واجب کند وي را فرموده آيد زماني در اين باب مناظره رفت او را بجامه خانه بردند و خلعت پوشيد و پيش آمد با مقدمان و حاجب و ايشان را نيز خلعت داده بودند و بازگشتند و از درگاه تعبيه کردند و بيرون شهر رفتند. و روز شنبهء بيست و چهارم ذي القعده مهرگان بود امير رضي الله عنه بجشن مهرگان بنشست... و هديها آوردن گرفتند از آن والي چغانيان و باکاليجار والي گرگان که چون بوالحسن عبدالجليل از آن ناحيت باز گشت و خراسان مضطرب شد، صواب چنان ديد که باکاليجار را استمالت کند تا بدست باز آيد و رسولي آمد و از اينجا معتمدي رفت و از سر مواضعتي نهاده آمد باکاليجار هرچند آزرده و زده و کوفته بود، باري بياراميد و از جهت وي قصدي نرفت و فسادي پيدا نيامد. و چون نامهء بوالمظفر جمحي، صاحب بريد نشابور رسيد امير مسعود بونصر مشکان را گفت بهيچ حال [ بوسهل و سوري ] بر جانب ري نتواند رفت که آنجا پسر کاکوست و ترکمانان و لشکر بسيار، بگرگان هم نروند که باکاليجار هم از دست بشده است هيچ ندانم تا کار ايشان چون باشد و دريغ از اين دو مرد و چندان مال و نعمت اگر بدست مخالفان افتد...
پس از حملهء ترکمانان و گريختن بوسهل و سوري بگرگان روز چهارشنبهء سيم ذي القعده ملطفه هاي بوسهل حمدوي و صاحب ديوان سوري رسيد با قاصدان مسرع از گرگان، نبشته بودند که چون حاجب و لشکر منصور را حالي بدان صعبي افتاد و خبر بزودي به بندگان رسيد که سواران مرتب ايستانيده بودند بر راه سرخس آوردن اخبار را، در وقت از نشابور برفتند بر راه بست و بپاي قلعهء اميري آمدند تا آنجا بنشينند بر قلعت. پس اين رأي صواب نديدند کوتوال را و معتمدان خويش را که بر پاي قلعت بودند بر سر مالها بخواندند و آنچه گفتني بود بگفتند تا نيک احتياط کنند در نگاه داشت قلعت و مال يکسالهء بيستگاني کوتوال و پيادگان بدادند و چون ازين مهم بزرگتر فارغ شدند انداختند تا برکدام راه بدرگاه آيند همه درازآهنگ بودند و مخالفان دمادم آمدند و نيز خطر بودي چون خويشتن را بدين جانب نموده بودند راهبران نيک داشتند شب را درکشيدند و از راه و بيراه اسفراين بگرگان رفتند و باکاليجار به ستارآباد بود و وي را آگاه کردند در وقت بيامد و گفت که بندهء سلطان است و نيکو کردند که بر اين جانب آمدند که تا جان بر تن وي است ايشان را نگاه دارد چنانکه هيچ مخالف را دست بديشان نرسد و گفت گرگان محل فترت است و اينجا بودن روي ندارد به استرآباد بايد آمد و آنجا مقام بايد کرد تا اگر عياذابالله از مخالفان قصدي باشد بر اينجانب من بدفع ايشان مشغول شوم و شما به استراباد رويد که در آن مضايق نتوانند آمد و دست کس بر شما نرسد، بندگان به استراباد برفتند و باکاليجار با لشکرها بگرگان مقام کرد تا چه پيدا آيد و ما بندگان به ستارآباد هستيم با لشکري از هر دستي بيرون حاشيت و باکاليجار برگ ايشان بساخت و از مردمي هيچ باقي نميگذارد، اگر رأي عالي بيند او را دل خوش کرده آيد بهمه بابها تا بحديث مال ضمان که بدو ارزاني داشته آيد چون بر وي چندين رنج است از هر جنسي خاصه اکنون که چاکران و بندگان درگاه بدو التجا کردند و ايشان را نگاه بايد داشت و گفته شود که بر اثر حرکت عالي باشد...
امير چون اين نامه ها بخواند سخت شاد شد... و نامه ها را جواب فرمود که... و آنچه نبشتني بود بسوي باکاليجار نبشته آمد و فرستاده شد تا بر آن واقف گردند پس برسانند.
و سوي باکاليجار نامه اي بود در اين باب سخت نيکو بغايت و گفته که: هرمال که اطلاق ميکند آن از آن ماست و آنچه براستاي معتمدان ما کرده آيد ضايع نشود و ما اينک مي آييم و چون بخراسان رسيم و خللها را تلافي فرموده آيد بدين خدمت وفاداري که نمود وي را بمحلي رسانيده آيد که بخاطر وي نگذشته است اين نامه را توقيع کرد و قاصدان ببردند و بر اثر ايشان چند قاصد ديگر فرستاده شد با نامهاي مهم در اين معاني. و روز شنبهء غرهء ذوالحجه سال 430 ه . ق. پنج خيلتاش نامزد کرد [ مسعود ] تا بگرگان روند و نامه فرمود ببوسهل حمدوي و سوري و باکاليجار بر آن جمله که: در ضمان نصرت و سعادت بهرات آمديم و مدتي اينجا مقام است تا آنچه خواسته ايم در رسد از غزنين و باکاليجار سخت نيکو خدمتي بکرد و اثري نمود و ثمرت آن از مجلس ما بر آن جمله خواهد بود که کس را تا اين غايت از فرمان برداران اين دولت نبوده است و اين نامها فرموديم تا قوي دل گردد، و چون مواکب ما بنشابور رسد بدل قوي بدرگاه حاضر آييد و خيلتاشان را در آنجا نگاه داريد تا با شما آيند. و درين روزگار (سال 424 ه . ق.)... باکاليجار را نيز که والي گرگان و طبرستان بود امير خلعتي سخت نيکو فرستاد با رسول و نامه بدل گرمي و نواخت که خدمتهاي پسنديده کرده بود در آن روزگار که بوسهل حمدوي و سوري آنجا بودند - انتهي. رجوع بتاريخ بيهقي چ فياض ص264، 340، 372، 376، 387، 394، 444، 446، 451، 454، 455، 457، 464، 468، 469، 471، 474، 502، 546، 549، 550، 589، و 610 شود.
(1) - دادا با دو دال به الف کشيده هر کنيزک را گويند عموماً و پير کنيزکي را که از طفلي خدمت کسي کرده باشد خصوصاً. (برهان). و دده را نيز بهمين معني آورده است.
(2) - ظ: منوچهربن انوشيروان بن منوچهر.
(3) - ميانه کردن بمعني گريختن. (حاشيهء آقاي دکتر فياض). ولي در اين جا بگمان من فاصله پيدا آوردن است.

کلمات مشابه