جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آستن در لغت نامه دهخدا

آستن

[تِ] (اِ) آستين. آستي. کُمّ :
روح الله ار زآستن مريم آمده ست
صد مريم است روح ترا اندر آستين.
کمال اسماعيل.
کليم از يد بيضا همين قَدَر لافد
که دست زآستن پيرهن برون آرد.شفائي.

کلمات مشابه