جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آستر در لغت نامه دهخدا

آستر

[تَ] (ق مرکب) مخفف آنسوي تر.
- زآستر؛ مخفف از آنسوي تر :
ستاره نديدم نديدم رهي
بدل زآستر ماندم از خويشتن(1).ابوشکور.
بمرو آيم و زآستر نگذرم
نخواهم که رنج آيد از لشکرم.فردوسي.
از اين کوه کس زآستر نگذرد
مگر رستم اين رزمگه بنگرد.فردوسي.
هيچ علم از عقل او موئي نگردد بازپس
هيچ فضل از خلق او گامي نگردد زآستر.
فرخي.
و آنچه صلاح من در آن است و تو بيني و مثال دهي زآستر نشوم. (تاريخ بيهقي).
گر جز رضاي تست غرض مر مرا ز عمر
بر خيرها مده بدو عالم ظفر مرا
واندر رضاي خويش تو يارب بدو جهان
از خاندان حق تو مکن زآستر مرا.
ناصرخسرو.
چو روشن شد از نور خور باختر
شد از چشم سايه زمين زآستر.مسعودسعد.
بوالفضول از زمانه زآستر است.خاقاني.
چون بهمه حرف قلم برکشيد
زآستر از عرش علم برکشيد.نظامي.
بکنه مدحت او چون رسي که من باري
بسي ز خطهء امکانْش زآستر ديدم.
کمال اسماعيل.
(1) - اين بيت در لغت نامهء شعوري بدين گونه آمده است :
ستاره نديدم نديدم زمي
بدل زآستر ماندم از خرمي.

کلمات مشابه