جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آزاردن در لغت نامه دهخدا

آزاردن

[دَ] (مص) (از پهلوي آزاريتن، بمعني خستن و رنجانيدن) ايذاء. اذيت. رنجاندن. رنجه کردن. گزند و صدمه و آسيب رسانيدن. آزردن. آزار دادن. عذاب دادن. خرابي و ويراني کردن. بريدن. خستن. ريش و افکار کردن. بخشم آوردن. آزرده شدن. رنجيدن :
آزار بيش بيني از گردون
گر تو بهر بهانه بيازاري.رودکي.
اي دل من زو بهر حديث ميازار
کآن بت فرهخته نيست هست نوآموز.
دقيقي.
به نيکي گراي و ميازار کس
ره رستگاري همين است و بس.فردوسي.
از اين پس بر و بوم مرز ترا
نيازارم ازبهر ارز ترا.فردوسي.
ميازار موري که دانه کش است
که جان دارد و جان شيرين خوش است
پسندي و همداستاني کني
که جان داري و جانستاني کني.فردوسي.
نيازارد او را کسي زين سپس
کز او يافتم در جهان داد و بس.فردوسي.
چو من حق فرزند بگذاردم
کسي را بگيتي نيازاردم
شما هم بر اين عهد من بگذريد...فردوسي.
به ره بر کسي تا نيازاردش
وز آن دشمنان نيز نشماردش.فردوسي.
يکي دست بگرفت و بفشاردش
همي آزمون را بيازاردش.فردوسي.
بشهري کجا برگذشتي سپاه
نيازاردي کشتمندي براه.فردوسي.
بديوانها شاد بگذاردند
کز آن پس کسي را نيازاردند.فردوسي.
نيازارم آن را که پيوند تست
هم آن را کجا خويش و فرزند تست.
فردوسي.
خواهم که بدانم من جانا تو چه خو داري
يا از چه برآشوبي يا از چه بيازاري.
منوچهري.
يار چون خار ترا زود بيازارد
گر نخواهي که بيازارد، مازارش.
ناصرخسرو.
آزردن ما زمانه خو دارد
مازار ازو گرت بيازارد.ناصرخسرو.
گرنه مستي تو بي آنکه بيازاريم
ما ترا، ما را ازبهرچه آزاري؟ناصرخسرو.
گر بخواهي کت نيازارد کسي
بر سر گنج کم آزاري نشين.ناصرخسرو.
از آن پس کت نکوئيها فراوان داد بي طاعت
گر او را تو بيازاري ترا بي شک بيازارد.
ناصرخسرو.
اگرچه سخت بيازاري از تو مازاريم.
ناصرخسرو.
آزار کس نجويم و از هر چيز
از دوستان خويش نيازارم.مسعودسعد.
و بباذان ملک يمن کس فرستاد تا پيغامبر را عليه السلام نيازارد. (مجمل التواريخ).
گوئي اندر پناه وصل شوم
تو شوي گر فراق بگذارد
وصل هم نازموده اي که بلطف
خون بريزد که موي نازارد.انوري.
يکي از ملوک بي انصاف پارسائي را پرسيد که از عبادتها کدام فاضلتر است؟ گفت ترا خواب نيم روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاري. (گلستان). هرکه خداي عزوجل را بيازارد تا دل مخلوقي به دست آرد خداوند تعالي همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش برآرد. (گلستان).
هماي بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نيازارد.سعدي.

کلمات مشابه