جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آزادوار در لغت نامه دهخدا

آزادوار

[زادْ] (ص مرکب، ق مرکب) با خوي و خصلت آزادان. چون آزادمردان :
زمانه پندي آزادوار داد مرا
زمانه را چو نکو بنگري همه پند است
بروز نيک کسان گفت غم مخور زنهار
بسا کسا که بروز تو آرزومند است.رودکي.
گشاده درِ هر دو آزادوار(1)
ميانْ کوي کندوري افکنده خوار.ابوشکور.
(1) - رجوع به آزاده وار شود.

کلمات مشابه