جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آرش در لغت نامه دهخدا

آرش

[رَ] (اِخ) جدّ اعلاي اشکانيان. کي آرش :
کنون اي سراينده فرتوت مرد
سوي گاه اشکانيان بازگرد...
چنين گفت گوينده دهقان چاچ
کز آن پس کسي را نبد تخت و تاج
بزرگان که از تخم آرش بدند
دلير و سبک سار و سرکش بدند
بگيتي بهر گوشه اي بر يکي
گرفته ز هر کشوري اندکي
چو بر تختشان شاد بنشاندند
ملوک طوائف همي خواندند...
نخست اشک بود از نژاد قباد
دگر گُرد شاپور خسرونژاد
دگر بود گودرز از اشکانيان
چو بيژن که بود از نژاد کيان
چو نرسي و چون اورمزد بزرگ
چو آرش که بد نامدار سترگ
چو زو بگذري نامدار اردوان...
چو بنشست بهرام از اشکانيان
ببخشيد گنجي به ارزانيان.فردوسي.
گرفتار شد اردوان [ اشکاني ] در ميان
بداد از پي تاجْ شيرين روان...
دو فرزند او هم گرفتار شد
از او تخمهء آرشي خوار شد.فردوسي.

کلمات مشابه