جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آرزومندی در لغت نامه دهخدا

آرزومندی

[رِ مَ] (حامص مرکب)شوق. اشتياق. پويه. تعطش. بَهْش. التياع. توق. صبابت :
سحر با باد ميگفتم حديث آرزومندي
ندا آمد که واثق شو بالطاف خداوندي.
حافظ.
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي.
حافظ.
حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتد
همانا بي غلط باشد که حافظ داد تلقينم.
حافظ.
|| تَحنّن. نُزوع. نِزاع. || غَرض.
-آرزومندي نمودن؛ تَشوّق. تَنوّق.
-آرزومنديها؛ آمال. اشواق. مُني. اهواء. اطماع. اماني. شهوات. حاجات.

کلمات مشابه