جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آراستن در لغت نامه دهخدا

آراستن

[تَ] (مص) (از پهلوي آرو، ايستادن، برخاستن، دور شدن) زيب. زين. تقيين. تزيين. تجميل. تحليه. توشيح. تزويق. زبرجه. بزيب و زينت مزيّن کردن. تحسين کردن. متحلي کردن. آمودن. زيور کردن. آذين کردن. بگلگونه و غازه کردن :
شاه ديگر روز باغ آراست خوب
تختها بنهاد و برگسترد بوب.رودکي.
چو بشنيد خاقان بياراست گاه
بفرمود تا برگشادند راه.فردوسي.
بگويش که گردان ترا خواستند
سر تخت ايران بياراستند.فردوسي.
رخ دختران را بياراستند
سر زلف بر گل بپيراستند.فردوسي.
خرامان بيامد سياوش برش [ بر سودابه ]
بديد آن نشست و سر و افسرش
بياراسته خويشتن چون بهار
بگِردَش هم از ماهرويان هزار.فردوسي.
چنين تا بيامد مه فرودين
بياراست گلبرگ روي زمين.فردوسي.
چو آرايد او تاج و تخت مهان
برآسايد از رنج و محنت جهان.فردوسي.
عمر کرد اسلام را آشکار
بياراست گيتي چو باغ بهار.فردوسي.
يکي کلبه اي ساخت اسفنديار
بياراست همچون گل اندر بهار.فردوسي.
همه پشت پيلان به پيروزه بخت
بياراست سالار بيداربخت.فردوسي.
بر او آفرين کرد و گفتا که بخت
بيارايد از تو سر تاج و تخت.فردوسي.
چو بر شاه عيب است بد خواستن
ببايد بخوبي دل آراستن.فردوسي.
چو خورشيد گيتي بياراستي
خروشي ز درگاه برخاستي.فردوسي.
کنون تاج و اورنگ هرمزدشاه
بيارايم و برنشانم بگاه.فردوسي.
جهاني به آئين بياراستند
چو خوشنودي نامور خواستند.فردوسي.
گر عيب سر زلف بت از کاستن است
چه جاي بغم نشستن و خاستن است
جاي طرب و نشاط و مي خواستن است
کآراستن سرو به پيراستن است.عنصري.
بدو داد فرخنده دخترْش را
بگوهر بياراست اخترْش را.عنصري.
آنکه خوبي از او نمونه بود
چون بيارائيش چگونه بود؟عنصري.
روي گل سرخ بياراستند
زلفک شمشاد بپيراستند.منوچهري.
شهر آذين بستند از در سراي ارتاش تا در بتان و همه بخود و مغفر و زره و جوشن و ديبا بياراستند. (تاريخ سيستان). ايزد عز ذکره سبکتکين را مسلماني عطا داد و پس برکشيد تا از آن اصل درخت... شاخها پيدا آمد به بسيار درجه از اصل قويتر و بدان شاخها اسلام بياراست. (تاريخ بيهقي). و بمدد توفيق جمال حال ايشان بياراست. (تاريخ بيهقي). چون نيکوئي کند آن چيز را در چشم وي بيارايند، تا زيادت فرمايد. (تاريخ بيهقي).
گلستاني آرايم از نو سخن
که هرگز نگارَش نگردد کهن.اسدي.
چو حورا که آراست اين پيرزن را
همان کس که آراست پيرار و پارش.
ناصرخسرو.
عباسه خويشتن را بياراست و به نزديک جعفر شد. (تاريخ برامکه).
بلؤلؤ ابر بياراست روي صحرا را
مگر نشاط کند شهريار زي صحرا.
مسعودسعد.
تخت شاهان چگونه آرايند
گور تو همچنان بيارايم.مسعودسعد.
هنر از تيغ تيز پيدا شد
که بزر شاه قبضه اش آراست.مسعودسعد.
زيور آسمان چو بگشايند
کله هاي هوا بيارايند.مسعودسعد.
اگر ملک تماشاگاه خويش را بيارايد منت بر کسي نبايد نهاد. (نوروزنامه). و افعال و اقوال او را بتأييد آسماني بياراست. (کليله و دمنه). و برآنجمله که در احياء سوابق معدلت امير عادل ناصرالدين... سعي نمود تا آن را بلواحق خويش بياراست. (کليله و دمنه).
فر کيخسروي از اينجا خاست
که جهان را بعدل و علم آراست.اوحدي.
خوب چون روي خود بيارايد
از نماز و ورع چه کار آيد؟اوحدي.
|| آهنگ کردن. قصد کردن :
چو سوگند شد خورده برخاستند
سوي خوابگه رفتن آراستند.فردوسي.
|| زين کردن. يراق و برگ پوشانيدن اسب و پيل را. بزين و برگ و يراق کردن: يراق بستن. زين برنهادن. دهنه و افسار کردن :
سپهبدْش را گفت فردا پگاه
بياراي پيلان بياور سپاه.فردوسي.
درفشي بدو داد و گفتا بتاز
بياراي پيلان و لشکر بساز.فردوسي.
|| تسويل. تمويه :
بياراستي چون ببايست کار
نگشتي نهانش بشهر آشکار.فردوسي.
زمانهء بد هر جا که فتنه اي باشد
چو نوعروسش در چشم من بيارايد.
مسعودسعد (ديوان ص184).
اهل دنيا را چو ديو آرايدش
لقمه هاي چرب و شيرين بايدش.عطار.
|| تمثيل. تصوير. تسويه. تشکيل. تمثل. تشکل. تصور :
جواني برآراست از خويشتن [ ابليس ]
سخنگوي و بينادل و پاکتن...
بدو [ بضحاک ] گفت اگر شاه را درخورم
يکي نامور مرد خواليگرم...
فراوان نبود آن زمان پرورش
که کمتر بد از کشتنيها خورش...
پس آهرمن بدکنش راي کرد
بدل کشتن جانور جاي کرد.فردوسي.
بياراي از آنسان که هستي رخت
بشمشير باشد کنون پاسخت.فردوسي.
|| تهيه کردن. مهيا کردن. آماده کردن. حاضر کردن. اِعداد :
بياراستند از در جهن جاي
خورش با پرستنده و رهنماي.فردوسي.
چو او بازگردد بياراي جنگ
منم ساخته رزم را چون پلنگ.فردوسي.
همي خورد يک هفته بر سوگ درد
پس آنگه برآراست کار نبرد.فردوسي.
چو نامه بخواني بياراي ساو
مرنجان تن خويش و با ما مکاو.فردوسي.
|| راه انداختن :
چيست بنگر زآسيا مر آسيابان را، غله
گر نبايستيش غله آسيا ناراستي.
ناصرخسرو.
|| چيدن (خوان را). نهادن. گستردن. راست کردن :
يکي خوان زرين بياراستند
خورشها بخوردند و مي خواستند.فردوسي.
وز آن پس چو از تخت برخاستند
نهادند خوان و مي آراستند.فردوسي.
بياراي خوان و بپيماي جام
ز تيمار گيتي مبر هيچ نام.فردوسي.
بفرمود تا خوان بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند.فردوسي.
بفرمود پس کانجمن را بخوان
بايوان ديگر برآراي خوان.فردوسي.
پرستنده اي را بفرمود شاه
که در باغ گلشن بياراي گاه.فردوسي.
|| در دل راه دادن :
در دل از شادي ساز دگر آراست همي
چون رهي نو زدي آن ماه، دگر کردي ساز.
فرخي.
بحاجت ترا من از او خواستم
جز اين آرزو را نياراستم.
شمسي (يوسف و زليخا).
- دل بکسي آراستن؛ دل بدو دادن :
تو پنداري دل بتو آراسته ايم
ما اي بت از آن سراي برخاسته ايم.
فرخي (ديوان ص447).
|| هم آهنگ کردن :
برامشگري گفت امروز رود
بياراي با پهلواني سرود.فردوسي.
- آراستن رود و مانند آن؛ کوک کردن آن. گوشمال دادن آن :
بياورد جام دگر مي گسار
چو از خوبرخ بستد آن شهريار
زننده دگرگون بياراست رود
برآورد ناگاه ديگر سرود.فردوسي.
|| غني کردن. مستغني کردن :
درم داد و دينار لشکرْش را
بياراست گردان کشورْش را.فردوسي.
بياراست دستان چنان دستگاه
شد از خواسته بي نياز آن سپاه.فردوسي.
|| کردن :
دگر آنکه گفتي که با شيده(1) جنگ
برآراستي چون دلاور پلنگ
از آن بد کز ايران نديدم سوار...فردوسي.
چو با رستم آيم بکين خواستن
ببايد ترا نوحه آراستن.فردوسي.
بسي خواهش و پوزش آراستيم
همي زآن سخن داد(2) او خواستيم.فردوسي.
|| افکندن. گستردن. پهن کردن. انداختن بستر را :
بخوردند بي نان فراوان کباب
بياراست هر مهتري جاي خواب.فردوسي.
خورشها ز شهد و ز شير و گلاب
بخوردي و آراستي جاي خواب.فردوسي.
|| گماشتن. مأمور کردن :
سپهدار توران برآراست جنگ
گرفتند کوپال و زوبين بچنگ...
بياراست بر ميمنه گيو و طوس
سواران بيدار با بوق و کوس.فردوسي.
برآمد خروشيدن بوق و کوس
بيک دست خسرو سپهدار طوس
بياراست با کاوياني درفش
همه پهلوانان زرينه کفش.فردوسي.
|| آغازيدن. شروع کردن. گرفتن :
چو بنشست [ زال ] گودرز برپاي خاست
بياراست با شاه گفتار راست [ با کيخسرو ] .
فردوسي.
بپاسخ برآراست جهن آن زمان
که اي دادگر شهريار جهان
بفرما تو تا من ببندم کمر
نهم پيش تخت تو بر خاک سر.فردوسي.
همه يکسر از جاي برخاستند
بر او آفريني نو آراستند.فردوسي.
ز کردار بد پوزش آراستن
منوچهر را نزد خود خواستن
ميان بستن او را بسان رهي
سپردن بدو تاج و تخت مهي...
فرستاده گفت و سپهبد [ فريدون ] شنيد
مر آن گفت را پاسخ آمد پديد.فردوسي.
اَبا وي [ با انوشيروان ] بر آن گاه آرام و ناز
[ در رؤيا ] نشستي يکي تيزدندان گراز
نشستي و مي خوردن آراستي
مي از جام نوشيروان خواستي.فردوسي.
بشادي خروشيدن آراستند
کلاه کياني بپيراستند.فردوسي.
زماني بخفتند و برخاستند
يکي آفرين نو آراستند
بدان دادگر کو جهان آفريد
توانائي و ناتوان آفريد.فردوسي.
|| به نگار کردن. منقش کردن :
فروريخت از ديدگان آب مهر
بخون دو نرگس بياراست چهر.فردوسي.
بدادندشان کوس و پيل و درفش
بياراسته سرخ و زرد و بنفش.فردوسي.
|| آباد کردن. معمور کردن :
زمين ايزد از مردم آراسته ست
جهان کردن ازبهر او خواسته ست
ز خاور بياراست تا باختر
پديد آمد از فرّ او کان زر.فردوسي.
چنين بود آن شاه خسرونژاد
بياراسته بد جهان را بداد.فردوسي.
بياراست روي زمين را بداد
بپردخت زآن تاج بر سر نهاد.فردوسي.
|| برپا و منعقد کردن (بزم و جشن و مجلس و مانند آنرا) :
سوي کاخ شد رستم پهلوان
يکي بزم آراست روشن روان.فردوسي.
بياراست بزمي به آئين جم
همي شه ز شادي نکرد ايچ کم.فردوسي.
چو آگه شد از رستم و کار رزم
ز شادي بياراست آنگاه بزم.فردوسي.
نشستند و بزم مي آراستند
همه رود و رامشگران خواستند.فردوسي.
بياراست خرم يکي بزمگاه
بسر برنهاد آن کياني کلاه.فردوسي.
بمان تا کسي ديگر آيد برزم
تو با من بساز و بياراي بزم.فردوسي.
بباغ و بکاخ و بايوان اوي [ کيکاوس ]
جهاني ز شادي نهادند روي
بهر جاي جشني بياراستند
مي و رود و رامشگران خواستند.فردوسي.
يکي مجلس آراست با پيلتن
رد و موبد و خسرو پاکتن
فراوان سخن راند از افراسياب
ز درد دل خويش وز رنج باب.فردوسي.
مجلس شراب جاي ديگر آراسته بودند آنجاي شديم. (تاريخ بيهقي). || شاد کردن. مسرور کردن. خوش کردن :
چنان بد که در پارس يک روز تخت
نهادند زير گل افشان درخت
بفرمود لهراسب تا مهتران
برفتند چندي ز لشکر سران
بخوان بر يکي جام مي خواستند
دل شاه گيتي بياراستند.فردوسي.
|| نامزد کردن چيزي يا کاري را براي کسي. معين و معلوم کردنِ امري کسي را :
سزاوار هر مهتري کشوري
بياراي و آغاز کن دفتري
بنام بزرگان و آزادگان...فردوسي.
(نامهء ارسطو به اسکندر)
اسيران و هرکس که بود از نوا
بياراست مر هر يکي را سزا
يکي را نگهبان يکي را به بند
يکي پراميد و يکي با گزند.فردوسي.
|| ساختن. درست کردن :
فريدون چو بشنيد ناسود دير
کمندي بياراست از چرم شير
ببندي ببستش دو دست و ميان
که نگشايد آن بند شير ژيان.فردوسي.
|| پوشانيدن جامه. پوشانيدن خلعت. ملبس کردن. بر تن راست کردن. بر تن کردن. پوشش دادن. لباس دادن. جامگي دادن :
سزاوار خلعت هر آن را که ديد
بياراست او را چنان چون سزيد.فردوسي.
به نيکيت بايد تن آراستن
که نيکي نشايد ز کس خواستن.فردوسي.
فرستاده را خلعت آراستند
پس اسب گرانمايگان خواستند.فردوسي.
ببخش و بياراي و فردا مگوي
چه داني که فردا چه آيد بروي؟فردوسي.
ور نيست بديبا تنش آراسته شايد
چون جان خود آراست بديباي خصالش.
ناصرخسرو.
|| پوشيدن. ملبس شدن :
بفرمان بياراست و آمد برون
پدر دل پر از درد و ديده ز خون.فردوسي.
-تاختن آراستن؛ تاختن آوردن :
برآراست بر هر سوئي تاختن. [ افراسياب ]
نبد هيچ هنگام پرداختن.فردوسي.
|| پرکردن. انباشتن :
همه دل بکينه بياراستند
بتاراج و کشتن بپيراستند.فردوسي.
ز هر چيز گنجي بد آراسته
جهاني سراسر پر از خواسته.فردوسي.
|| صف بستن. صف کشيدن :
فروتر ز موبد مهان را بُدي
بزرگان و روزي دِهان را بُدي
بزير مهان جاي بازاريان
بياراستندي، همه کاريان.فردوسي.
و رجوع به آراستن لشکر، و لشکر آراستن شود. || ازديان. متحلي و مزين شدن. زينت و زيب گرفتن. تحلي :
مگرد ايچگونه بگرد بدي
به نيکي بياراي اگر بخردي.فردوسي.
بخوبي بياراي و بيشي ببخش
مکن روز را بر دل خويش بخش.فردوسي.
چنين داد پاسخ که شاهي و تخت
بيارايد و روز يابد ز بخت.فردوسي.
بديبا بياراست با رنگ و بوي
به نزديک ارجاسب شد راه جوي.فردوسي.
فر و اوژنگ بتو گيرد دين
منبر از خطبهء تو آرايد.دقيقي.
|| متخلق و متصف و موصوف کردن :
که گويد که کژّي به از راستي
چو دل را بکژّي بياراستي؟فردوسي.
|| مرتب، منتظم، منتسق، بنظم، بنسق، بسامان کردن. نظم دادن. ترتيب دادن :
بايوان کشيدند از آنجايگاه
سياوش بياراست آرامگاه.فردوسي.
جهان را بخوبي من آراستم
چنان گشت گيتي که من خواستم.فردوسي.
آن ديار تا روم از ديگر جانب تا مصر... بضبط ما آراسته گردد. (تاريخ بيهقي).
-آراستن دل؛ مستعد کردن آن. حاضر کردن آن. دل نهادن بر :
تو اي نامور زنگهء شاوران
بياراي دل را برنج گران.فردوسي.
برفتند با رامش و خواسته
همه دل بفرمانش آراسته.فردوسي.
|| خوش کردن :
چنين گفت کو را بمن تازه کن
بياراي مغزش بشيرين سخن.فردوسي.
|| مسلح شدن :
ز پيش پدر چون بياراستي
ز لشکر نبرد مرا خواستي.فردوسي.
که خسرو بسيجيدش آراستن
همي رفت خواهد بکين خواستن.فردوسي.
عيد خوبان جهان آمد و خورشيد سپاه
جامهء عيد بپوشيد و بياراست پگاه.فرخي.
|| مصمم شدن. اراده کردن. مستعد شدن. معدّ شدن. حاضر گشتن :
نيايد ترا پوزش اکنون بکار
بپرداز جاي و برآراي کار.فردوسي.
همي گفت کاي مرد گم کرده راه
نه من خواستم رفته جانت ز شاه
چنين داد پاسخ که گر خواستي
چه کردم که بد کردن آراستي؟فردوسي.
همه برتري را بياراستي
چراگاه مازندران خواستي.فردوسي.
... که پيوند کس را نياراستم
مگر کش به از خويشتن خواستم.فردوسي.
بجنگش بياراست افراسياب
بگردون همي خاک برزد بر آب.فردوسي.
بدرويش بخشيد بسيار چيز
وز آنجايگه رفتن آراست نيز.فردوسي.
برآراست خراد برزين براه
بيامد بدانسان که فرمود شاه.فردوسي.
همه پاسخش را برآراستند
بتنگي دل، از جاي برخاستند.فردوسي.
چو از شهر بيرون شود شهريار
برفتن برآراي و برساز کار.فردوسي.
گر او جنگ را خواهد آراستن
هزيمت بود آشتي خواستن.فردوسي.
بخواري همي بردشان خواستند
بتاراج و کشتن بياراستند.فردوسي.
کنونست هنگام کين خواستن
ببايد بسيجيد و آراستن.فردوسي.
به آواز گفتند ما کهتريم
ز راي و ز فرمان تو نگذريم
بر اين برنهادند و برخاستند
همه جنگ چين را بياراستند.فردوسي.
برادر سبک هر دو برخاستند
تبه کردنش را بياراستند.فردوسي.
بر اين برنهادند و برخاستند
زبهر شبيخون بياراستند.فردوسي.
گرانمايه شبگير برخاستي
زبهر پرستش بياراستي
سر و تن بشستي نهفته بباغ...فردوسي.
بياوردند هر چيزي که او خواست
نماز شام رفتن را بياراست.(ويس و رامين).
بپيوند يوسف من آراستم
من او را بمهر و وفا خواستم.
شمسي (يوسف و زليخا).
گر دل تو چنانکه من خواهم
مر چنين کار را بيارايد...ناصرخسرو.
|| آبادان کردن. معمور کردن. در خصب و رفاه داشتن : و جهانيان را جمشيد بزر و گوهر و ديبا و عطرها و چهارپايان بياراست. (نوروزنامه).
طلب عدل کن ز شاه و وزير
گو مدان نحو و حکمت و تفسير
نحوشان عمرو و زيد را شايد
عدلشان عالمي بيارايد.اوحدي.
|| مفروش کردن. بساط گستردن :
يکي خانه او را بياراستند
بديبا و خواليگران خواستند.فردوسي.
بر آن جامه بر مجلس آراستند
نوازنده و رود و مي خواستند.فردوسي.
وز آن پس بفرمود کايوانها
ابا خانه و کاخ و کاشانها
بديباي رومي بياراستند
ز گنج مهي جامه ها خواستند.فردوسي.
چنين گفت موبد که يک روز شاه
بديباي رومي بياراست گاه.فردوسي.
|| نوازش کردن :
به بهزاد(3) بنماي زين و لگام
چو او رام گردد تو بردار گام
برو پيش او تيز و بنماي چهر
بياراي و ميساي رويش بمهر.فردوسي.
چو کيخسرو آيد بکين خواستن
عنانش ترا بايد آراستن.فردوسي.
|| نوشتن. نگاشتن :
يکي دفتر آرايم از راستي
که نپْذيرد آن کژّي و کاستي.فردوسي.
|| ورزيدن :
بدو گفت شاه اي پسر شاد باش
هميشه خرد را تو بنياد باش
مدار ايچ انديشهء بد بدل
همي شادي آراي و غم برگسل.فردوسي.
کمي نيست در بخشش دادگر
همي شادي آراي و انده مخور.فردوسي.
از آن ده که بد منزل ما نخست
بپرس اي پسر تا بداني درست...
بدان تا بداني که ما راستيم
بجز راستي را نياراستيم.
شمسي (يوسف و زليخا).
|| انديشيدن. سگاليدن :
پس اندر نهان خون من خواستي
نبد سود هر چاره کآراستي.فردوسي.
بگنج و درم چاره آراستم
کنون آنچنان شد که من خواستم.فردوسي.
بر اين گونه از جاي برخاستند
همه شب همي چاره آراستند.فردوسي.
- آراستن با...؛ برابر کردن با. معادل کردن با :
بياراست با ميسره ميمنه
سپاهي همه يکدل و يک تنه.فردوسي.
- آراستن جامه به تن؛ راست کردن آن بر تن. باندام برکردن آن.
- آراستن جنگ يا رزم؛ ترتيب، تنظيم، تنسيق و تعبيهء آن :
چو بشنيد آراست کهزاد رزم
هم آورد را رزم او بود بزم.فردوسي.
تو گفتي ز مستي کنون خاسته ست
که اين جنگ را يکتن آراسته ست.فردوسي.
فراز آر لشکر بياراي جنگ
برزم آمدي چيست چندين درنگ؟
فردوسي.
سپهدار توران برآراست جنگ
گرفتند کوپال و زوبين بچنگ...فردوسي.
و ميمنه و ميسره و قلب و جناح آن را بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق دوستي و مخالصت بياراسته. (کليله و دمنه).
-آراستن خلعت؛ دادن يا آماده و حاضر ساختن آن :
سزاوار او شهريار زمين
يکي خلعت آراست با آفرين.فردوسي.
يکي خلعت آراست شاه جهان
کز او خيره ماندند يکسر مِهان.فردوسي.
يکي خلعت ازبهر مهران ستاد
بياراست کآن کس ندارد بياد.فردوسي.
بفرمود تا خلعت آراستند
فرستاده را پيش او خواستند.فردوسي.
- آراستن خويشتن؛ تصنع. (دهّار).
- آراستن زبان به؛ تکلم کردن با آن. گفتن چيزي. متکلم و گويا کردن. گويا، گوينده کردن. رطب اللسان شدن به. ترطيب لسان به :
همه فرّ دارا همي خواستيم
زبان را به نام وي آراستيم.فردوسي.
بزرگ آن کسي کو بگفتار راست
زبان را بياراست و کژّي نخواست.فردوسي.
بزرگان داننده برخاستند
بخوبي زبان را بياراستند.فردوسي.
کنون ما يکايک تو را خواستيم
زبان را به پندت بياراستيم.فردوسي.
همه پاي مردان چو برخاستند
زبان را بنفرين بياراستند.فردوسي.
- آراستنِ زنْ خود را؛ تشوف. جلوه کردن. آرايش کردن.
- آراستن سخن و پاسخ و امثال آن؛ ادا کردن. گفتن. در ميان نهادن. به ادب گفتن :
يلان پيش او پاسخ آراستند
بگفتار او دل بپيراستند.فردوسي.
جوانان ورا پاسخ آراستند
دل هوشمندي بپيراستند
که ما بندگانيم پيشت بپاي
هميشه بنيکي ترا رهنماي.فردوسي.
سران يک بيک پاسخ آراستند
همه خوبي و آشتي خواستند.فردوسي.
هرآنگه که باشي تو با راي زن
سخنها بياراي بي انجمن.فردوسي.
نگه کرد لهراسب برپاي خاست
بخوبي بياراست گفتار راست
به آواز گفت اي سران سپاه...فردوسي.
چو ناسفته گوهر سه دخترْش بود...
زبهر شما هر سه را خواستم
سخن هاي بايسته آراستم.فردوسي.
يا سخن آراي چو مردم بهوش
يا بنشين چون حيوانان خموش.سعدي.
سخن به پيش تو آراستن چنان باشد
که تحفه بر در سحبان برد سخن باقل.
ابن يمين.
-آراستن سخن و جز آن؛ ترقيش.
- آراستن لشکر؛ بصف کردن. تعبيهء آن. مسلح کردن. بساز کردن. بصفوف کردن. صف راست کردن :
چو از هر دو سو لشکر آراستند
يلان کينه از يکدگر خواستند.فردوسي.
بياراسته لشکري چون بهار
برفتند نزديک آن نامدار.فردوسي.
به پيمان بداند درم خواستن
چو جنگ اوفتد لشکر آراستن.فردوسي.
چپ و راست لشکر بياراستند
دليران همه رزم و کين خواستند.فردوسي.
بگويم کنون رزم و کين خواستن
همان رستم و لشکر آراستن.فردوسي.
بياراست رستم يکي رزمگاه
که از گرد اسبان زمين شد سياه.فردوسي.
بدرد دل از جاي برخاستند
چپ شاه ايران بياراستند.فردوسي.
سپه را بياراست و خود برنشست
يکي گرز پرخاش ديده بدست.فردوسي.
بسي برنيامد که طائفه اي از بزرگان گردن از طاعت او بپيچانيدند و ملوک از هر طرف منازعت خواستن گرفتند و بمقاومت لشکر آراستن. (گلستان).
-در چشم کسي آراستن چيزي را؛تسويل. تمويه.
|| در بعض فرهنگها به معني آرستن يعني توانستن نيز ضبط کرده اند. مصدر دوم آن آرايش است: آراست. بياراي.
- امثال: آراستن سرو به پيراستن است.عنصري.
اگر راستي کارت آراستي.
بر مشاطه عروس آراستن بود.
(از قره العيون).
(1) - پسر افراسياب.
(2) - ن ل: ديد.
(3) - نام اسب سياوش.

کلمات مشابه