جستجوی پیشرفته


تبلیغات

معنی لغت آ در لغت نامه دهخدا

آ

(حرف) الف لَيِّنه، مقابل همزه يا الف متحرکه، حرف اوّل است از حروف هجا، و در حساب جُمَّل آن را به يک دارند. اين حرف چون در اوّل کلمه باشد گاه به همزهء مفتوحه بدل شود، چون در آفکانه، افکانه. آفسانه، افسانه :(1)
شکم حادثات آبستن
از نهيب تو آفکانه کند.مسعودسعد.
هيبتش چون بانگ بر عالم زد افکانه شود
هر شکم کز حادثات دهر باشد حامله.
مسعودسعد.
ترکيب من افکانه شد از زايش علت
زآن پس که بد از علت و از عارضه حامل.
سنائي.
بپيش خلق شب و روز بر مناقب تست
مدار قصّه و تاريخ و آفسانهء من.
سيف اسفرنگ.
ده روزه مهر گردون افسانه اي است افسون
نيکي بجاي ياران فرصت شمار يارا(2).
حافظ.
و گاه از اوّل کلمه افتد و معني کلمه بر جاي باشد، چون لاله در آلاله، و درخش در آدرخش، و فکانه در آفکانه(3) :
ساده دل کودکا مترس اکنون
نز يک آسيب خر فکانه کند.
ابوالعباس.
چون دواتي بسدين است خراساني وار
بازکرده سر او لاله به طرف چمنا.منوچهري.
بسمن زار درون لالهء نعمان بشنار
چون دواتي بسدين است خراساني وار.
منوچهري.
خصمت بود به جنگ خف و تيرت آدرخش
تو همچو کوه و تير بدانديش تو صدا.
اسدي.
به پيش اندرآمد يکي تند ببر
جهان چون درخش و خروشان چو ابر.
اسدي.
تبديل «آ» به همزهء مفتوحه و همچنين حذف آن از اول کلمه سماعي است و قياس را در آن راهي نيست و الف لينهء کلمهء آمن عربي را فارسي زبانان گاهي به «اي» بدل کنند و ايمن گويند :
هرکه بر درگاه او کرد التجا رست از محن
ايمن است از موج دريا هرکه در بوزي نشست.
عميد لوبکي.
نوروز روزگار نشاط است و ايمني
پوشيده ابر دشت به ديباي ارمني.
منوچهري.
زيرا که او به سيرت و خلق فريشته است
ايمن بود فريشته از کيد اهرمن.
معزي.
هرگز ايمن ز مار ننشستم
تا بدانستم آنچه خصلت اوست.سعدي.
و الف «ـان»، علامت جمع، چون عقب کلمهء مختوم به ألف درآيد ميان دو الف يائي درآرند آساني تلفظ را، چون در شمايان و مايان :
قوم را گفتم چونيد شمايان به نبيد
همه گفتند صواب است صواب است صواب.
فرخي.
گفت فردا شمايان را مثال داده آيد که سوي هرات بر چه جمله بايد رفت. (تاريخ بيهقي). شمايان را از اين اخبار تفصيلي دارم. (تاريخ بيهقي).
الف لينه در ميان کلمه نيز چنانکه در اول آن، گاه به فتحه بدل شود، چون آشميدن بجاي آشاميدن و آرميدن بجاي آراميدن(4) و خوابنيدن بجاي خوابانيدن و پردختن بجاي پرداختن(5) :
دد و دام و هر جانور کش بديد
ز گيتي به نزديک او آرميد.فردوسي.
از آن بدکنش ديو روي زمين
بپرداز و پردخته کن دل ز کين.فردوسي.
بروز از هيچ گونه نارميدي
چو گور و آهو از مردم رميدي.
(ويس و رامين).
دل از ديدنم پاک پردخت کن.اسدي.(6)
بگفت اين سراسر يهودا نوشت
چو پردخته شد نامه را درنوشت.
شمسي (يوسف و زليخا).(7)
زبيده بر عباسه حسد بردي ازبهر آنکه خليفه مادام با وي آرميدي. (تاريخ برامکه).
از آن پس درِ خوابگه سخت کن
آنجا که سمند تو سم نمايد
آدم علم خويش خوابنيده.سنائي.
اينک از اقبال تو پردخته شد آن خدمتي
کاندکش الفاظ و بسيارش معاني آمده ست.
سنائي.
خوشدل شد و آرميد با او
هم خورد و هم آشميد با او.نظامي.
بر مهد عروس خوابنيده
خوابش بربود و بست ديده.نظامي.
و گاه بدل فتحه آيد چون کهکان (افزاري کندن کوه را) در کهکن که الف بدل فتحهء کاف دوم در کهکن است، و ماهار در مهار که الف بدل فتحهء ميم است و فراهنگ در فرهنگ به معني کاريز، که الف بجاي فتحهء راء است :
که بر آب و گل نقش بنياد کرد
که ماهار در بيني باد کرد.رودکي.
در اين صندوق ساعت عمرها زين دهر بي رحمت
چو ماهارند بر اشتر بدين گردنده پنگانها.
ناصرخسرو.
و در استعمال فارسي الف وسط را در مثل خزانه و کتاب و رکاب و عتاب و مکاس و حجاب و ادبار بدل به ياء کنند و خزينه و کتيب و رکيب و عتيب و مکيس و حجيب و ادبير گويند. و در کلمات عربي مستعمل در فارسي گاه الف ليّنه جانشين ياء آخر کلمه گردد چون تمنا، تقاضا، تماشا، تولاّ، که در اصل عربي تمني، تقاضي، تماشي و تولّي است :
ملکت قيصر و فغفور تماشاگه اوست
ظن بري هرگز روزي به تماشا نشود.
منوچهري.
گوئي از دو لب من بوسه تقاضا چه کني
وام خواهي نبود کو به تقاضا نشود.منوچهري.
و الف در کلمهء تاغ به معني غضا گاه به واو بدل شود و توغ گويند. و الف آخري که در عربي به صورت ياء نوشته ميشود، چون موسي و عيسي و معني و دعوي و ليلي در مواردي که اقتضاي حرکت کند به ياء بدل گردد: موسي عمران، عيسي مريم، معني لطيف، دعوي باطل، ليلي و مجنون :
ازبراي رغم من گوئي از اين ميدان حسن
عيسي مريم برفت و موسي عمران بماند.
سنائي.
به حق دم پاک عيسي مريم
به حق کف دست موسي عمران.انوري.
چون که بي رنگي اسير رنگ شد
موسيي با موسيي در جنگ شد.مولوي.
دعوي پيغمبري با اين گروه
همچنان باشد که دل جستن ز کوه.مولوي.
معني قرآن ز قرآن پرس و بس
وز کسي کآتش زده ست اندر هوس.
مولوي.
چون به بي رنگي رسي کان داشتي
موسي و فرعون دارند آشتي.مولوي.
و گاه در غير اين مورد نيز الف متطرّفه خواه مقصوره و خواه ممدوده تبديل به ياء مُماله شود و موسي و عيسي و اِنشي و اِجْري را با آري و ماني و فربي قافيه کنند چنانکه در قصايد منوچهري و انوري و ظهير فاريابي. و الف ممدوده در جمع تکسير مانند علماء، حکماء، اعداء، اعضاء، احشاء. و نيز الف ممدوده در آخر اسماء و صفات چون بيضاء، حمراء، صفراء، سوداء، ضياء، بهاء، دعاء، صحراء، رياء، انشاء، استقراء، در فارسي غالباً بدل بألف مقصوره شود و علما، حکما، اعدا، اعضا، احشا، بيضا، حمرا، صفرا، سودا، ضيا، بها، دعا، صحرا، ريا، انشا و استقرا گويند :
عالمي از کبريائي سر بسر
گرچه عالم سربسر کبر و رياست.انوري.
که زير گنبد خضرا چنان توان بودن
که اقتضاي قضاهاي گنبد خضراست.
انوري.
و در الف و تاء آخر وزن مفاعله چون از ناقص واوي يا يائي و يا مهموزاللام باشد در استعمال فارسي گاه بهمان الف تنها اکتفا کنند و بجاي مداراه و معاداه و محاباه و مداواه و مماشاه و مواساه و مباراه و مفاجاه و محاکاه؛ مدارا، معادا، محابا، مداوا، مماشا، مواسا، مبارا، مفاجا و محاکا گويند :
مدارا، خرد را برادر بود
خرد بر سر دانش افسر بود.
فردوسي.
اندوهم از آن است که يک روز مفاجا
آسيبي از آن دل بفتد بر جگر آيد.فرخي.
ناز چندان کن بر من که کني صحبت من
تا مگر صحبت ديرينه معادا نشود.
منوچهري.
به مدارا دل تو نرم کنم وآخر کار
به درم نرم کنم گر به مدارا نشود.منوچهري.
گر دم خلع و مبارا ميرود
بد مبين ذکر بخارا ميرود.مولوي.
عاشق آن گوش ندارد که نصيحت شنود
درد ما نيک نگردد بمداواي حکيم.سعدي.
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا.حافظ.
* * *
الف ليّنه در سر برخي اسماء و افعال افادهء سلب گونه اي در معني اسم و فعل کند، چون «آ» در آهو و آسغده. چه «هو» به معني خوب است و آهو به معني ناخوب، و «سغده»سوخته و آسغده به معني ناسوخته و يا نيم سوخته :(8)
ايستاده ميان گرمابه
همچو آسغده در ميان تنور.معروفي.
دگر گفت بد چيست بر پادشا
کزو تيره گردد دل پارسا
چنين داد پاسخ که بر شهريار
خردمند گويد که آهوست چار.فردوسي.
سفر نيست آهو که والاگهر
چو بيند جهان بيش گيرد هنر.اسدي.
هرچه زايزد بود همه نيکوست
هرچه از تست سربسر آهوست.سنائي.
الف لينه در ميان کلمهء مکرّر گاه افادهء معني کثرت و بسياري کند، مانند رنگارنگ، گوناگون، مولامول، خنداخند، فوزافوز، پيچاپيچ، چکاچاک، دمادم، چاکاچاک، دهاده، گيراگير، مرگامرگي، دورادور، پياپي، نوشانوش، زهازه، زودازود، ترنگاترنگ، هاياهاي، هوياهوي و هيناهين :
به شادي يکي انجمن برشکفت
شهنشاه عالم زهازه گرفت.فردوسي.
تا بداني که وقت پيچاپيچ
هيچکس را کسي نباشد هيچ.سنائي.
فلک از مجلس انس تو پر از هوياهوي
عالم از گريهء خصم تو پر از هاياهاي.
انوري.
بکند رخنه نظم حال مرا
در چنان گير و دار و هيناهين.انوري.
دفع چشم بدي جهاني را
همچنان نرم نرم و خنداخند.انوري.
ترنگاترنگ درخشنده تيغ
بمه درقها را برآورده ميغ.نظامي.
در هم آميختيم خنداخند
من و چون من فسانه گويي چند.نظامي.
سخن گرچه با او زهازه بود
نگفتن هم از گفتنش بِهْ بود.نظامي.
شه بگرمي سياستم فرمود
در هلاکم مکوش زودازود.نظامي.
ز پيچاپيچ آن شب گر دهم شرح
دو زلفش را دو رخ دادن توان طرح.
اميرخسرو دهلوي.
شراب خانگي از بيم محتسب خوردن
بروي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش.حافظ.
و گاه ترتيب و توالي را رساند چنانکه در يکايک، و گاه اتصال را چونانکه در دستادست (بمعني نقد در مقابل نسيه) و دوشادوش و گوشاگوش :
ستد و داد جز به دستادست
داوري باشد و زيان و شکست.سنائي.
تا رسيدند هر دو دوشادوش
به بياباني از بخار بجوش.نظامي.
و در راستاراست و برابر و رمارم و لبالب نشانهء برابري باشد :
مرا دخل و خورد ار برابر بدي
زمانه مرا چون برادر بدي.فردوسي.
شيرانه چو بر شيران او تيغ برآهيخت
باشند بچشمش همه با گور رمارم.فرخي.
او داد مرا بر رمه شباني
زين ميبردم با رمه رمارم.ناصرخسرو.
تخم خرفه و تخم گشنيز و بيخ خطمي راستاراست. (ذخيرهء خوارزمشاهي).
در عرصه گه غمت شمرده
شيطان و ملائکه رمارم.عمادي شهرياري.
بموسم گندم درو، از آسمان باران آمد پانزده شبانه روز که حوضها لبالب شد. (تاريخ طبرستان). و در سرازير و سراشيب و سرابالا مراد سوي و جهت است. و در روياروي مفهوم مقابله و مواجهه دارد، يعني روي مواجه روي :
يا بزرگي و عز و نعمت و جاه
يا چو مردانْت مرگ روياروي.
حنظلهء بادغيسي.
و در مثل نصفانصف و نيمانيم مقصود حدّاقل و دست کم است :
نه راستي و درستي هر مثل که زدند
اگر نه جمله دروغ است هست نيمانيم.
سوزني.
و گاه بجاي واو عاطفه باشد، مانند تکاپوي و کمابيش و زناشويي و هاياهوي و هياهوي و گفتاگوي، به معني تک و پوي، کم و بيش، زني و شويي، هاي و هوي، هي و هوي، گفت و گوي.
و در سراسر و سراپاي به معني کلمهء «تا» است، يعني سرتاسر و سرتاپاي :
سراسر ببنديد دست هوا
هوا را مداريد فرمان روا.فردوسي.
بخدا و بسراپاي تو کز دوستيت
خبر از دشمن و انديشهء دشنامم نيست.
سعدي.
و گاهي معني «اندر» و «در» دهد که گاه ضرب عددي در عدد ديگر آرند در کلام، و گويند دو در سه شش شود، يا قالي شش متر است ذرع اندر ذرع :
بيد را سايه اي است ميلاميل
جوي را ديده اي است مالامال.ابوالفرج روني.
و گاه معني شدّت و غايت و نهايت دهد، مانند گرما گرم يعني در شدت گرمي و فاشافاش يعني در نهايت فاشي. و به معني همه و کلّ و تمام نيز باشد چون سالاسال :
نيکخواهان ترا سالاسال
همه روز است بديدار تو عيد.سوزني.
و در باداباد معني تواند بود دهد :
شراب و عيش نهان چيست؟ کار بي بنياد
زديم بر صف رندان و هرچه باداباد.حافظ.
هرچه باداباد ما کشتي در آب انداختيم.؟
و در پيشاپيش و پيشادست (بمعني سلم)، و دورادور براي زينت است، چه پيش پيش و پيش دست و دور دور نيز همان معني را دهد.
و نيز براي تحذير آيد، چون در بردابرد :
گيتي و آسمان گيتي گرد
بر در تو زنند بردابرد.نظامي.
نصيب خانهء خصم تو باد بُردابُرد
ز سيل موکب جاه تو باد بَردابَرد.
کمال اصفهاني.
الف لينه را گاه در مفرد غايب مضارع پيش از حرف آخر درآرند آفرين و نفرين و آرزوهاي ديگر را : پادشاهان ما را آنانکه گذشته اند ايزدشان بيامرزاد و آنچه برجاي است باقي داراد. (تاريخ بيهقي). و او واپس مينگريست تا مگر مصطفي عليه السلام رحمت کناد. (تفسير ابوالفتوح رازي).(9) و گاه الف دعا قبل از حرف آخر متکلم وحده و فعل مضارع درآيد، چنانکه در بادام و ميرام و مبينام : فديتک، يعني در عوض تو بادام. (تفسير ابوالفتوح رازي).
گرد سر و پاي تو چو پروانه دوانم
بوسي بده اي شمع که در پاي تو ميرام.
شرف شفروه.
چتر ظفرت نهان مبينام
بي رايت تو جهان مبينام
مأوي گه جيفهء حسودت
جز سينهء کرکسان مبينام.خاقاني.
و سنائي در کلمهء ترّهات جمع ترّهه، الفي در ميان افزوده و ترّاهات گفته است(10) فقط براي حفظ وزن. و اينگونه توسعات مخصوص سران ادب است و درخور قياس نيست :
خاص در بند لذت شهوات
عام در بند هزل و تراهات.سنائي.
الف لينه چون به آخر کلمات آيد در مفرد امر افادهء فاعليت کند و در آن حال کلمه در حکم اسم فاعل يا وصف فاعلي باشد، چون بينا و دانا و سنبا(11) و گويا و گيرا که به معني بيننده و داننده و سنبنده و گوينده و گيرنده است، و چون زيبا و شکيبا و گندا(12) و توانا يعني متصف بزيب و شکيب و گند و توان، و همين الف بقرينهء کلام براي مبالغهء معني فاعلي نيز آيد چنانکه در ترجمه اِنّهُ سميعٌ عليم، گوييم او تعالي شنوا و داناست، يعني شنونده و داننده است بکمال.
و در «فريبا» کلمه را صورت صفت مفعولي بخشد. و اين که بعضي گويند مجد همگر بغلط در شعر خود فريبا را معني فريفته داده، سهويست. چه سعدي نيز کلمه را به همين معني آورده است :
وليکن بدين صورت دلپذير
فريبا مشو سيرت خوب گير.(بوستان).
هم حور بهشت ناشکيبا از تست
هم جادو هم پري فريبا از تست
خوبان جهان بجامه نيکو گردند
آن خوب تويي که جامه زيبا از تست.
مجد همگر.
يارب مرا بعشق شکيبا کن
يا عاشقي بمرد شکيبا ده.
اورمزدي.
چنين است آيين چرخ روان
توانا به هر کار و ما ناتوان.فردوسي.
کسي را در غريبي دل شکيباست
که در خانه نباشد کار او راست.
(ويس و رامين).
جواب آورند سخت نيکو و بندگانه با بسيار تواضع و بندگي، و عذر رفتن بتعجيل سخت زيبا بازنموده. (تاريخ بيهقي).
تواناست بر دانش خويش دانا
نه داناست آنکو تواناست بر زر.
ناصرخسرو.
هرچند طعام خوشتر ثفل وي گنداتر. (کيمياي سعادت). و گنداتر و رسواتر از آن چيزي که وي هميشه در باطن خويش دارد چيست؟ (کيمياي سعادت). سلطان از عشق او چنان گشت که يک ساعت شکيبا نتوانست بود. (نوروزنامه).
بهرچ از راه دور افتي چه کفر آن حرف و چه ايمان
بهرچ از دوست واماني چه زشت آن نقش و چه زيبا.
سنائي.
وعظ گفتي هميشه بر منبر
گرم و گيرا چو وعظ پيغمبر.
(مثنوي ولدنامه).
نه هرکه به صورت نکوست سيرت زيبا در اوست. (گلستان).
گندا و تيز همچو پياز و تُرُش چو دوغ.
پوربهاي جامي.
و الف آخر «گردا» از قبيل الف جويا و دانا نيست بلکه مخفف گردان است :
کسي کز خدمتت دوري کند هيچ
بر او دشمن شود گردون گردا.عسجدي.
بنگر بچشم خاطر و چشم سر
ترکيب خويش و گنبد گردا را.ناصرخسرو.
و گردا در کلمهء مرکب «منش گردا» مخفف گرديده يا گردانيده باشد، و گاه براي لياقت و سزاواري آيد مانند خوانا و پذيرا: خطي خوانا (هر چند ظاهراً قدما کلمهء خوانا را بدين معني استعمال نکرده اند) :
پذيرا سخن بود و شد جايگير
سخن کز دل آيد بود دلپذير.نظامي.
و «آ» (ـا) در کلمات بنما و ببخشا و بازآ و نظائر آن، مخفف «آي» (ـاي) است :
خدايا ببخشا گناه ورا
بيفزاي در حشر جاه ورا.فردوسي.
کسي کو نديده بجز کام و ناز
برو بر ببخشاي روز نياز.
فردوسي.
ببخشاي بر من، يکي درنگر
که سوزان شود هر زمانم جگر.فردوسي.
بازآ بازآ هر آنچه هستي بازآ
گر کافر و گبر و بت پرستي بازآ
اين درگه ما درگه نوميدي نيست
صد بار اگر توبه شکستي بازآ.
(منسوب بخيام).
بازآ که در فراق تو چشم اميدوار
چون گوش روزه دار بر اللهاکبر است.
سعدي.
ايا پر لعل کرده جام زرين
ببخشا بر کسي کش زر نباشد.حافظ.
و در آخر امر و نهي معني تنبيه و تحذير دهد :
مبادا که تنها بود نامجوي
بويژه که دارد سوي جنگ روي.فردوسي.
مبادا که بهمن شود تاجدار
بخواهد ز ما کين اسفنديار.فردوسي.
مبادا که در دهر دير ايستي
مصيبت بود پيري و نيستي.فردوسي.
مبادا که گستاخ باشي بدهر
که زهرش فزون باشد از پاي زهر.فردوسي.
در اين ره گرم رو ميباش ليک از روي ناداني
نگر منديشيا هرگز که اين ره را کران بيني.
سنائي.
و نيز در آخر مضارع به معني دعا و نفرين و خواهشهاي ديگر آيد :
هر چند بلاي مي بشويي ما را
کس مشنودا آنچه تو گوئي ما را.
مسعودسعد.
سرمهء چشم بزرگان باد خاک پاي تو
وز بزرگان هيچکس منشيندا بر جاي تو.
سوزني.
منشيندا از نيکوان جز تو کسي بر جاي تو
کم بيندا جز من کسي آن روي شهرآراي تو.
(از المعجم).
و گاه اين الف دعا و خواهش را با الف دعا و يائي که پيش از حرف آخر مضارع مي آيد جمع کنند در يک کلمه، چنانکه در مبادا و بادا :
بادا رخ عدوي تو همچون بهي دژم
روي تو باد همچو گل از شادي و بهي.رودکي.
همه مهتران خواندند آفرين
که بي تاج و تختت مبادا زمين.فردوسي.
همه انجمن خواندند آفرين
که آباد بادا بدادت زمين.فردوسي.
بمنذر بگويد که اي سرفراز
جهان را به نام تو بادا نياز.فردوسي.
چنين گفت کاين نامه سوي مهست
سرافراز پرويز يزدان پرست
ز قيصر پدر مادر و شيرنام
که پاينده بادا بدو نام و کام.فردوسي.
بدو گفت موبد بجان و سرت
که جاويد بادا سر و افسرت.فردوسي.
شنيدم همه هرچه گفتي بمهر
که از جان تو شاد بادا سپهر.فردوسي.
ورا نام شاپور کردم ز مهر
که از بخت او شاد بادا سپهر.فردوسي.(13)
بنام ايزد احسنت و خه نکو خلفي
ز چشم بد مرسادا بدولت تو گزند.سوزني.
هميشه تا بسه قسمت بود مه روزه
بهر سه قسمت از ايزد کرامتي ديگر
غريق رحمت بادي بقسمت اول
دوم ز مغفرت جرم بر سرت مغفر
چو از عذاب سقر بنده خواهد آزادي
بقسمت سوم آزاد باديا ز سقر.سوزني.
و الفِ گوييا و گويا که مخفّف آن است و الف پنداريا ظاهراً براي زينت باشد، چه از لفظ گويي و پنداري مُجرّد هم معني گمان و ترديد دانسته شود و در لفظ گوييا و گويا و پنداريا معني زائدي نيست :
تو چه پنداريا که من ملخم
که بترسم ز بانگ سيني و طاس.
؟ (از فرهنگ اسدي).
رشح شبنم بر گيا پنداريا
بر لب خضر آب حيوان ميچکد.
؟ (از المعجم).
گوييا با شير خوردم عشق تو
کز تنم بي جان نميگردد جدا.؟ (از المعجم).
گوييا باور نميدارند روز داوري
کاين همه قلب و دغل در کار داور ميکنند.
حافظ.
صاحب ديوان ما گويا نميداند حساب
کاندر اين طغرا نشان حسبه لله نيست.حافظ.
گويا طلوع ميکند از مغرب آفتاب
کآشوب در تمامي ذرات عالم است.محتشم.
فرياد بسي کردم و فريادرسي نيست
گويا که در اين گنبد فيروزه کسي نيست.؟
و الفِ ندانما در اين مصرع قاآني:
ندانما ز کودکي شکوفه از چه پير شد.
و نظائر آن اگر آمده باشد براي حفظ وزن است و بس و چيزي بر معني نمي افزايد. به آخر کلمهء گفت نيز گاهي الف افزايند و آن ظاهراً ضمير مفرد غائب است :
ناهيد چون عقاب ترا ديد زير تو
گفتا درست هاروت از بند رسته شد.دقيقي.
گفتا مرا چه چاره که آرام هيچ نيست
گفتم که زود خيز و همي گرد چام چام.
منجيک.
بگفتا فروغي است اين ايزدي
بپرسيد بايد اگر بخردي.فردوسي.
بگفتا من گِلي ناچيز بودم
وليکن مدتي با گُل نشستم.سعدي.
گفتا برون شدي بتماشاي ماه نو
از طاق ابروان منت شرم باد و رو.حافظ.
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآيد
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآيد.حافظ.(14)
الف ليّنه در آخر صفت گاهي دلالت بر بسياري و تکثير و تفخيم و تعجب کند، چون اندکا و نيکا و بدا و خوشا و خرّما :
خوشا نبيد غارجي با دوستان يکدله
گيتي به آرام اندر و مجلس به بانگ ولوله.
شاکر بخاري (از فرهنگ اسدي).
بزرگوارا کاري که آمد از پدرت
بدولت پدر تو نبود هيچ پدر.فرخي.
نيک و بد اين عالم پيش و پس کار او
زودا که تو دريابي زودا که تو بنگاري.
منوچهري.
گفت نيکا گرده ها که آن گرده هاي جو بود و آن کس را که بوي خرسند باشد و از وي سير گردد که وي نان منست و نان پيغمبران ديگر. (نوروزنامه).
شکل دندان و سر زلف تو زودا که برو
سين و نون و الف و يا همه تاوان آرند.
سنائي.
زير و زبر عالم بهر طلب است ارني
تنگا که زمينستي لنگا که زمانستي.سنائي.
مشکلا کاري که افتادت چه سود
کار سخت و نيست استادت چه سود.عطار.
خوشا وقت شوريدگان غمش
اگر زخم بينند و گر مرهمش.
سعدي (بوستان).
بزرگا جود دادار جهان بين
که بخشد مردمي را فضل چندين.
(ويس و رامين).
و گاه در آخر صفت و موصوف هر دو الف کثرت و تعجّب و تعظيم آرند :
گفتم نايَمْت نيز هرگز پيرامنا
بيهده گفتم من اين، بيهده گويا منا.اورمزدي.
بزرگوارا شاهنشها که خسرو ماست
بخوي خوب و به نام ستوده و اورنگ.فرخي.
همايونا کف دستا که آن دستست و آن بازو
که هم ابواب ارزاق است و هم آيات رزاقش.
منوچهري.
بزرگا مردا که دامن قناعت تواند گرفت و حرص را گردن فروتواند شکست. (تاريخ بيهقي). پس گفت [ مادر حسنک ] بزرگا مردا که اين پسرم بود که پادشاهي چون محمود اين جهان بدو داد و پادشاهي چون مسعود آن جهان. (تاريخ بيهقي). گفت بزرگا شفيعا که تو آوردي و عزيز خواهشي که تراست. (نوروزنامه).
ز آدم حرص ميراث است ما را
درازا محنتا وآشفته کارا.عطار.
اگر آن دم(15) نياموزي تو گفتار
درازا منزلا و مشکلا کار.عطار (الهي نامه).
و گاه اين الف را تنها به آخر موصوف افزايند: با خود گفتم در بزرگ غلطا که من بودم، حق به دست خوارزمشاه است. (تاريخ بيهقي).
ساده دل مردا که دل بر وعدهء مستان نهاد.
سنائي.
و اما الفي که در نظم و نثر به آخر کلمهء بس افزايند براي تأکيد کثرت است. و اين الف را گاهي تنها بهمان کلمهء بس افزايند :
بسا شکسته بيابان که باغ خرم بود
و باغ خرم گشت آن کجا بيابان بود.رودکي.
بسا جاي کاشانه و بادغرد
بدو اندرون شادي و نوشخورد.ابوشکور.
و گاهي به آخر موصوف يا معدود آن نيز مزيد کنند :
بسا مرد بخيلا که مي بخورد
کريمي بجهان در پراکنيد.رودکي.
بسا کسا که بره ست و فرخشه بر خوانش
و بس کسا که جوين نان همي نيابد سير.
رودکي.
بسا کسا که نديم حريره و بره است
و بس کس است که سيري نيايد از ملکش.
ابوالمؤيد.
خماردار همه ساله با کيار بود
بسا سرا که جدا کرد در زمانه خمار.دقيقي.
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشته ست و بسيار خواهد گذشت.
فردوسي.
بسا تنا که فرستد دمادم اندر پس
سنان نيزهء او از وجود سوي عدم.فرخي.
بسا زورمندا که افتاده سخت
بس افتاده را ياوري کرده بخت.اسدي.
و گاهي تنها به آخر موصوف يا معدود يا متعلقي ديگر افزايند :
و بس کسا که جوين نان همي نيابد سير.
رودکي.
بس بناگوش چو سيما که سيه شد چو شبه
آنِ تو نيز شود صبر کن اي جان جهان.
فرخي.
الف ليّنه در آخر صفت به معني ياء مصدري هم آيد و صفت را در چنين مورد بدل به اسم مصدر کند، چون درازا و پهنا و ژرفا و ستبرا و فراخا و باريکا و گرما و تاريکا. (نا نيز در آخر صفت افادهء همين معني کند، مانند درازنا و فراخ نا و تنگنا و تيزنا و ستبرنا و ژرف نا). و گاه در آخر کلمه اي که خود بياء مصدري ختم شده است بدل ياء تنکير آيد سهولت ادا را :
بدا سلطانيا کو را بود رنج دل آشوبي
خوشا درويشيا کو را بود گنج تن آساني.
خاقاني.
الف ليّنه در آخر اسمها و صفتها گاه معني ندا و خطاب دهد، چون دلا و جانا و پسرا و شها و بزرگا و مخدوما و قبله گاها(16) و «ـا»يِ ندا چون در آخر کلماتي مانند خدا درآيد کلمه به صورت اصلي و تمام خود بازگردد :
خدايا ببخشا گناه ورا
بيفزاي در حشر جاه ورا.فردوسي.
بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدايا ميکرد.حافظ.
و گاه معني تأسف و تحسر و توجّع و ندبه و استغاثه را تأکيد کند، چنانکه در زبان عرب نيز «ـا» و «ـاه» در کلمات وامحمدا و واويلا و وااسلاما و وامحمداه و واويلاه و وااسلاماه و نظاير آن همين معني بخشد :
دريغا تهي از تو ايران زمين
همه زار و بيمار و اندوهگين
دريغا که بدخواه دلشاد گشت
دريغا که رنجم همه باد گشت.فردوسي.
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نميرسد که بگيرم عنان دوست.
سعدي.
دل ميرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا.(17)
حافظ.
دردا و حسرتا که مرا دور روزگار
بي آلت و سلاح بزد راه کاروان.؟
دردا و دريغا که در اين خورد و نشست
خاکي است مرا در کف و بادي است بدست.؟
و الف ندبه را گاه بقرينه حذف کنند :
بزاري همي گفت پس پيلتن
که شاها دليرا سر انجمن
کيا کي نژادا شها سرورا
جهان شهريارا و گندآورا.
فردوسي.
يعني سر انجمنا.
و در آخر نامهاي خاص براي تفخيم و تعظيم آيد، مانند عمادا و جلالا و محمودا و احمدا و صدرا و صائبا.(18) و الف مسيحا جزء کلمه است، چه اصل آن به عبري «ماشياه» است به معني مسح شده و مدهون :
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بکنند آنچه مسيحا ميکرد.
حافظ.
و در آخر بعض اسمها بجاي تنوين نصب عربي باشد :
خاقان اعظم کز شرف آمد سلاطين را کنف
باران جود از ابر کف شرقا و غربا ريخته.
خاقاني.
گذشت آن نوبت قولا ثقيلا
تو بر در باش اکنون جبرئيلا.
عطار (اسرارنامه).
من و انکار شراب؟ اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد.حافظ.
و در بعض موارد از کلمهء حقّا و ربّا معني قسم مستفاد ميشود :
چيزي که تو پنداري در حضرت و در غربت
کاري که تو انديشي از کژّي و همواري
نيکوتر آن باشد بالله که تو انديشي
آسان تر آن باشد حقا که تو پنداري.
منوچهري.
ور خواجهء اعظم قدحي کمتر خواهد
حقا که مَيَش مه دهي و هم قدحش مه.
منوچهري.
آز بي بخش تو حقا که توانگر نشود
گبر بي باد تو والله که مسلمان نشود.سنائي.
گويي که چو زر آري کار تو چو زر گردد
حقا که اگر جز جان وجه درمي دارم.
انوري.
در آخر قافيه نيز خواه فعل باشد يا صفت يا اسم يا نوع ديگر از کلمه، گاهي الف ليّنه افزايند، و آن تنها براي حفظ وزن شعر است نه اطلاق يا اشباع فتحه، چه کلمات فارسي موقوفه الاواخر باشند، ليکن عروضيان اين الف را بتقليد عرب الف اطلاق يا اشباع خوانده اند :
چنانکه اشتر ابله سوي کنام شده
ز مکر روبه و زاغ و ز گرگ بي خبرا.رودکي.
اي پرغونه و باشگونه جهان
مانده من از تو بشگفت اندرا.رودکي.
پوپک ديدم بحوالي سرخس
بانگک بربرده به ابر اندرا
چادرکي ديدم رنگين بر او
رنگ بسي گونه بر آن چادرا.رودکي.
درنگ آر اي سپهر چرخ وارا
کياخن تَرْت بايد کرد کارا.رودکي.
به آتش درون بر مثال سمندر
هميدون به آب اندرون چون نهنگا.
شاکر بخاري.
صفراي مرا سود ندارد نلکا
درد سر من کجا نشاند علکا؟ابوالمؤيد.
نوبهار آمد جشن ملک افريدونا
آن کجا گاو نکو بودش پرمايونا.دقيقي.
مکن اي روي نکو زشتي با عاشق خويش
کز نکورويان زشتي نبود فرزاما.دقيقي.
پياده شود دشمن از اسب دولت
چو گردي بر اسب سعادت سَوارا
بر اسب سعادت سواري و داري
بدست اندرون از سعادت سِوارا.دقيقي.
خلقانْش کرده جامهء زنگاري
اين تند و تيز باد فرودينا.دقيقي.
اگر شب ازدر شادي است و باده خسرويا
مرا نشاط ضعيف است و درد دل قويا
شبا پديد نيايد همي کرانهء تو
برادر غم و تيمار من مگر توئيا
ثناء حرّان نيکو بسر توانم برد
هر آنگهي که تو تشبيب شعر من بويا.
آغجي شاعر (از المعجم).
زمين پوشد از نور پيراهنا
شود تيره گيتي بدو روشنا.فردوسي.
نهادند آنگه بخوردن سرا
که هم دار بد پيش و هم منبرا.فردوسي.
مرا کاش هرگز نپرورديا
چو پرورده بودي نيازرديا.فردوسي.
بگيتي نبودش کسي دشمنا
جز اندر نهان ريمن اهريمنا.فردوسي.
سيامک بيامد برهنه تنا
برآويخت با پور اهريمنا.فردوسي.
بفر کيي نرم کرد آهنا
چو خود و زره کرد و چون جوشنا.
فردوسي.
که تنگ و آذرم دارذ وَ مرد بذسلب است
پسرْش باز فضول است و مرد وسواسا.
ابوالعباس.
کسي را که ايزد بيارايدا
چه سازي که حسنش بيفزايدا.
شمسي (يوسف و زليخا).
الف ليّنه در اين شعر فردوسي از زبان کرديه خواهر بهرام چوبينه در کلمهء سرا افادهء ضمير غايب «ش» کند :
مرا بي پدر داشت بهرام گرد
دو ده سال زآنگه که بابم بمرد
چو از وي کسي خواستي مر مرا
بجوشيدي از کينه مغز سرا.
و در اين شعر اورمزدي در کلمهء پيرامنا معني ظرفيت (به ، در)، و در کلمهء منا معني «که هستم» دهد :
گفتم نايَمْت نيز هرگز پيرامنا (بپيرامن)
بيهده گفتم من اين بيهده گويا منا (که منم)
ما را گفتي مياي بيش بدين معدنا
ما را دل سوخته ست عشق و ترا دامنا.
و در کلمهء آشکارا چنين مي نمايد که جزء کلمه است و آشکارا صورتي است از آشکار، چه در نظم و نثر و حتي در محاورات عامّه هر دو کلمه بيک معني متداول و شايع است. و در مانا و همانا نيز ظاهراً «ـا» جزء کلمه باشد، چه مانا مخفف همانا بنظر مي آيد، و همانا از خماناپنداري و گمان بري است، و تخمين که در عربي حدس و گمان آمده معرب اين کلمه است.
(1) - و ظاهراً از اين قبيل است: آچار، اَچار. آروند، اَروند. آژند، اژند. آسا، اَسا. آفروشه، اَفروشه. آفريدون، اَفريدون. آلاله، اَلاله. آلاو، اَلاو. آلوند، اَلوند. آماره، اَماره. آوار، اَوار. آواره، اَواره.
(2) - در امثلهء متن و نيز حاشيه تعيين اين که کدام يک از دو صورت مفتوحه يا مؤلفه در کلمه اصلي است براي ما با دوري از زمان وضع و استعمالات قديمه ميسّر نشد. و البته اشهر از دو صورت را در نظم و نثر توان آورد ولي مهجور را بايد به ضرورت هاي شعري مخصوص کرد.
(3) - و شايد از اين نوع است: آتش، تش. آزاد، زاد. آسا، سا. آستان، ستان. آستانه، ستانه. آستيم، ستيم. آسغده، سغده :
همي بايدْت رفت و راه دور است
بسغده دار يکسر شغلها را. رودکي.
و آشنا، شنا. آغال، غال. آغشته، غشته. آغنده، غنده. آفروشه، فروشه. آفريدون، فريدون. آفسانه، فسانه. آکچ، کچ. آگن، گن. آگين، گين. آشکوخيدن، شکوخيدن. آهنجيدن، هنجيدن. و تميز اصالت هر يک از دو صورت ابقاء الف يا حذف آن ظاهراً امروز ميسور نباشد و احتمال اين که هر يک از اين دو صورت لهجهء محلي است نيز بعيد نمينمايد.
(4) - آرميدن با آنکه اصلش آراميدن با الف است در نثر و نظم شايع تر از آراميدن باشد، ليکن خوابنيدن و آشميدن و پردختن و مانند آن را ظاهراً تنها ضرورت شعر ايجاب ميکند.
(5) - و از اين قبيل است: آرمش، آرامش. آگه، آگاه. آگهي، آگاهي. کسني، کاسني. آوخ، آواخ. آلو، آلاو. آهر، آهار. بدي، بادي :
بدو گفت شاها انوشه بَدي
هماره ز تو دور چشم بَدي
بدو گفت شاها انوشه بَدي
چو ناهيد در برج خوشه بَدي
بدو گفت شاها انوشه بَدي
روان را بديدار توشه بَدي. فردوسي.
و پديد، باديد. بر، بار. پلو، پلاو. پنجه، پنجاه. تبش، تابش. تبه، تباه. ته، تاه. جانور، جاناور و همانندهاي آن: چکاچاک، چاکاچاک. چلو، چلاو. چه، چاه. دست برنجن و دست ورنجن، دست آبرنجن و دست آورنجن. ده (عشره)، داه :
هفت سالار کاندر اين فلکند
همه گرد آمدند در دو و داه. رودکي.
اخترانند آسمانشان جايگاه
هفت تابنده دوان در دو و داه. رودکي.
الا تا ماه نوخيده کمانست
سپر گردد مه داه و چهارا. ابوشکور بلخي.
ابر داه و دو هفت شد کدخداي
گرفتند هر يک سزاوار جاي. فردوسي.
ره، راه. سر، سار. سيه، سياه. شمر، شمار. شه، شاه. کوته، کوتاه. کَه، کاه. گذر، گذار (در رهگذر و مانند آن) گه، گاه. مه، ماه. وخ، واخ. وه، واه. هميان، هاميان. و مانند آن. در کلمات چاه و راه و ماه و امثال آن پيشينيان حرف اوّل را مفتوح ميدانند لکن ظاهراً حرکت چ و راء و ميم همان «ـا»ست ولي چون «ـا» را بتقليد عرب حرکت نميشمردند و ابتدابساکن را نيز محال ميدانستند ميگفتند حروف مزبوره مفتوح است و «ـا» که بعد از آنهااست در اين کلمات، ساکن ماقبل مفتوح است ولا مشاحه في الاصطلاح.
(6) - ياد کن زيرت اندرون تن شوي
تو بر او خوار خوابنيده ستان. رودکي.
همي کشت از ايشان و مي خوابنيد
برِ او ناستاد هرکش بديد. دقيقي.
نهاده برِ چشمه زرين دو تخت
بر او خوابنيده يکي شوربخت. فردوسي.
وزارت بايّام او باز کرد
دو چشم فروخوابنيده وسن. فرخي.
يلان را مرگ بر گل خوابنيده
چو سروستان سغد از بن بريده.
(ويس و رامين).
گر بترسي زآنکه ديگر کس بگويد عيب تو
چشمت از عيب کسان لختي ببايد خوابنيد.
ناصرخسرو.
داني که در کفن چه عزيزي نهفته اي
داني که در لحد چه شهي خوابنيده اي. سنائي.
سهي سَرْوَش ببالين خوابنيده
سرشک از لاله و گل بردميده. نظامي.
(7) - در اکثر مجلدات چاپ اول لغت نامه ابياتي از يوسف و زليخا منسوب به فردوسي آمده است. ولي بر طبق تحقيقات بعدي چنين معلوم شده که مثنوي مزبور به نام شمس الدين ابوالفوارس طغانشاه بن الب ارسلان سروده شده (حدود 476 ه . ق.) و ناظم آن، شمسي، تخلص خود را از لقب طغانشاه يعني شمس الدين گرفته است.
(8) - کلمات ذيل ظاهراً از اين قبيل است: آريغ، ريغ. آسودن، سودن. آکندن، کندن. آماسيدن، ماسيدن. آوردن، بردن. آرميدن، رميدن :
از ما رها شدي دگري را رهي شدي
از ما رميده با دگران آرميده اي.
شهرهء آفاق (از صحاح الفرس).
(9) - چو هامون دشمنانت پست بادند
چو گردون دوستان والا همه سال. رودکي.
داد پيغام بِسرّ اندر عيار مرا
که مکن ياد بشعر اندر بسيار مرا
کاين فژه پير زبهر تو مرا خوار گرفت
برهاناد از او ايزد دادار مرا. رودکي.
يار بادت توفيق روزبهي با تو رفيق
دوستت باد شفيق دشمنت غيشه و نال.
رودکي.
بدو گفت کاي شاه خورشيدچهر
بکام تو گرداد گردان سپهر. فردوسي.
چنين گفت با دل که از کار ديو
مرا دور داراد گيهان خديو. فردوسي.
بخوردند بر ياد او چند مي
که آباد بادا بر و بوم ري
کز آن بوم خيزد سپهبد چو تو
فزون آفريناد ايزد چو تو. فردوسي.
بپاسخ چنين گفت آيين گشسب
که بي تو مبيناد ميدان و اسب. فردوسي.
بماناد تا جاودان نام اوي
همه بهتري باد فرجام اوي. فردوسي.
هزار آفرين بر چنين زن بواد
هر آن زن که چون وي نباشد مباد. فردوسي.
چنين تا بپايست گردان سپهر
از اين تخمه هرگز مبرّاد مهر. فردوسي.
هزار سال زياد و هزار سال خوراد
مي چو مهر ز دست بتان مهرافزاي. فرخي.
هر روز شاديي نو بيناد و رامشي
زين باغ جنت آيين زين کاخ کرخ وار. فرخي.
شادمان باد و بهر کام که دارد برساد
همچنين عيد بشادي بگذاراد هزار. فرخي.
سفر از دوست جدا کرد مرا
گم شواد از دو جهان نام سفر. فرخي.
بسته مشواد آنچه بنصرت تو گشادي
پاينده همي بادا هرچ آن تو نهادي
همواره هميدون بسلامت بزيادي
با دولت و با نعمت و با حشمت و شادي
وز تو بپذيراد ملک هرچه بدادي
وز کيد جهان حافظ تو باد جهاندار. منوچهري.
اين چنين سنگدل بيحق و بيحرمت جفت
شاه مسعود مبيناد و ميفتاد از راه. منوچهري.
در پاي لطافت تو ميراد
هر سرو سهي که بر لب جوست. سعدي.
الهي دشمنت جايي بميراد
که هيچش دوست بر بالين نباشد. سعدي.
پس از مرگ جوانان گل مماناد
پس از گل در چمن بلبل مخواناد. سعدي.
که مادر پيش بالاي تو ميراد
بجز دست تو تابوتش مگيراد
بچشمان درد اندام تو چيناد
براهت خويشتن را مرده بيناد. محمد عصار.
بنازم به دستي که انگور چيد
مريزاد پائي که در هم فشرد. حافظ.
چشم بد مرساد. روز بد مبيناد. دست مريزاد.
(10) - صاحب صحاح اللغه و ديگر از لغت نويسان عرب اين کلمه را فارسي معرب گفته اند: «الترّهاتُ الطرقُ الصّغار غير الجادهِ تَتشعّب عنها، الواحدهُ تُرّهه، فارسي معرّب». (صحاح جوهري). بنابراين جزء دوم اين کلمه «راه» بوده و شايد سنائي نظر باصل داشته و از اينرو «تُرّاهات» گفته است.
(11) - هوبه سنبا، لقب شاپور ذوالاکتاف است. هوبه کتف و دوش است به فارسي قديم. و سنبا، سنبنده.
(12) - اسپندان گندا. فارسي گياهي است که عرب آن را «حرف» گويد.
(13) - اصلِ باد و مباد، بودا و مبوداست.
(14) - و اينکه گفته اند، گفتا را تنها در مقام سؤال و جواب آرند منقوض است به همين بيت حافظ :
گفتا برون شدي بتماشاي ماه نو.
(15) - گاه سؤال نکيرين.
(16) - بتا نگارا از چشم بد بترس و مکن
چرا نداري با خود هميشه چشم پنام؟ شهيد.
رفيقا چند گويي کو نشاطت
بنگريزد کس از گرم آفروشه
مرا امروز توبه سود دارد
چنان چون دردمندان را شنوشه. رودکي.
روز اورمزد است شاها شاد زي
بر کت شاهي نشين و باده خور. ابوشکور.
حکيما چو کس نيست گفتن چه سود؟
فردوسي.
بدو گفت شاها بباغ اندر است
زره پوش مردي کماني بدست. فردوسي.
بدو گفت شاها ردا بخردا
سترگا بزرگا گوا موبدا. فردوسي.
جهانا مپرور چو خواهي درود
چو مي بدروي پروريدن چه سود؟ فردوسي.
خروشيد و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوهء دادخواه. فردوسي.
يکي آفرين کرد سام دلير
که تهما هزبرا بزي شاد و دير. فردوسي.
همي داشت اندر برش خوب چهر
بدو گفت شاها چه بودت بمهر؟ فردوسي.
جهانا شگفتي ز کردار تست
شکسته هم از تو هم از تو درست.
فردوسي.
که شاها بزرگا ردا بخردا
جهاندار و بر موبدان موبدا. فردوسي.
تا تواني شهريارا روز امروزين مکن
جز بگرد خم خرامش جز بگرد دن دنه.
منوچهري.
آمد آن نوروز و آمد جشن نوروزي فراز
کامگارا کار گيتي تازه از سر گير باز. منوچهري.
همي گويم خدايا کردگارا
بزرگا کامکارا بردبارا. (ويس و رامين).
مفضلا مقبلا گشاده دلا
منعما مکرما گشاده کفا. سوزني.
بضاعت نياوردم الاّ اميد
خدايا ز عفوم مکن نااميد. سعدي (بوستان).
خسروا دادگرا بحرکفا شيردلا
اي جمال تو بانواع هنر ارزاني. حافظ.
(17) - دريغا نگارا مها خسروا
نبرده سوارا گزيده گوا. فردوسي.
همي گفت رادا دليرا گوا
سرا نامدارا يلا خسروا. فردوسي.
که رادا دليرا شها نوذرا
گوا تاجدارا مها داورا. فردوسي.
بگفتند زارا دليرا سرا
سپهدار شيرا، گوا مهترا. فردوسي.
(18) - ظ. اين «ـا» در دورهء صفويه (که بسياري شعرا و دانشمندان ايران در دربارهاي پادشاهان هند ميزيستند) بتقليد هنديان در آخر نامهاي آنان درآمده و سپس بايران نيز تجاوز کرده است، مانند بينابانداميترا. آکا. دوّتا. ايسوارشاندرا. کاتيايانا. کابيدازا. ثاکونتالا. سودراکا. پانشاتانترا. هيت و پادزا. شَيتانيا. دنيانبا. مارسي مِهتا. کريشنا. راما. رامايانا. کوسا. لاوا و امثال آن.

کلمات مشابه